کاراگاه جوان
کاراگاه جوان
Part:26
مینگی:وای خدا داشتم میمردم از نگرانی
جیمین:*خنده راستی به خوانوادش خبر دادین
مینگی:بله قربان یکمه میرسن
همون لحظه یه زن میان سال و یه دختر حدودا ۱۶ ساله اومدن
مینگی:آا قربان مادرو خواهرشن
و پشت سرشونم یه مرد میان سال اومد
مینگی:اونم پدرشه
همشون با نگرانی اومدن
م جیهون:پ پسرم چطوره چیشده *گریه
جیمین:آروم باشین خاله جان پسرتون خوبه فقط باید منتظر باشین که بهوش بیاد
پ جیهون:خدارو شکر دیدی عزیزم پسرمون قویه
م جیهون:خدارو شکر ممنون پسرم
جیمین:باید از دکتر تشکر کنید
پ جیهون:شما کی هستی پسرم
مینگی:ایشون پارک جیمین هستن رئیس و مافق ما
پ جیهون:پس جیمین تویی جیهون خیلی ازت تعریف میکرد
جیمین:لطف داره
مینگی:قربان شما بهتره برین خونه مادرتون نگران میشن
جیمین:اا خوب شد یادم انداختی اصلا باهاش حرف نزدم
م جیهون:پسرم تو برو خونه الانشم خیلی زحمت کشیدی
جیمین:نه چه زحمتی
پ جیهون:راست میگه پسرم برو خونه پدر و مادرت نگران میشن
جیمین:آا من با مادرم زندگی میکنم
م جیهون:چرا پدرت چی
جیمین:پدرم ولمون کرده
م جیهون:ببخشید ولی پدرت خیلی ابلهه که همچین پسر دسته گلی رو ول کرده
خواستم جوابشو بدم که جیهونو آوردن بیرون و بردنش یه اتاق دیگه که خانوادشم رفتن اونجا
مینگی:قربان ما دیگه بریم فردا میایم سر میزنیم
جیمین:خیل خب بریم
رفتیم بیرون خدافظی کردیم و راه خودمونو رفتیم رسیدم خونه در زدم که مامان باز کرد
ادامه دارد.....
لایک و کامنت یادتون نره گوگولیام 😸😚
Part:26
مینگی:وای خدا داشتم میمردم از نگرانی
جیمین:*خنده راستی به خوانوادش خبر دادین
مینگی:بله قربان یکمه میرسن
همون لحظه یه زن میان سال و یه دختر حدودا ۱۶ ساله اومدن
مینگی:آا قربان مادرو خواهرشن
و پشت سرشونم یه مرد میان سال اومد
مینگی:اونم پدرشه
همشون با نگرانی اومدن
م جیهون:پ پسرم چطوره چیشده *گریه
جیمین:آروم باشین خاله جان پسرتون خوبه فقط باید منتظر باشین که بهوش بیاد
پ جیهون:خدارو شکر دیدی عزیزم پسرمون قویه
م جیهون:خدارو شکر ممنون پسرم
جیمین:باید از دکتر تشکر کنید
پ جیهون:شما کی هستی پسرم
مینگی:ایشون پارک جیمین هستن رئیس و مافق ما
پ جیهون:پس جیمین تویی جیهون خیلی ازت تعریف میکرد
جیمین:لطف داره
مینگی:قربان شما بهتره برین خونه مادرتون نگران میشن
جیمین:اا خوب شد یادم انداختی اصلا باهاش حرف نزدم
م جیهون:پسرم تو برو خونه الانشم خیلی زحمت کشیدی
جیمین:نه چه زحمتی
پ جیهون:راست میگه پسرم برو خونه پدر و مادرت نگران میشن
جیمین:آا من با مادرم زندگی میکنم
م جیهون:چرا پدرت چی
جیمین:پدرم ولمون کرده
م جیهون:ببخشید ولی پدرت خیلی ابلهه که همچین پسر دسته گلی رو ول کرده
خواستم جوابشو بدم که جیهونو آوردن بیرون و بردنش یه اتاق دیگه که خانوادشم رفتن اونجا
مینگی:قربان ما دیگه بریم فردا میایم سر میزنیم
جیمین:خیل خب بریم
رفتیم بیرون خدافظی کردیم و راه خودمونو رفتیم رسیدم خونه در زدم که مامان باز کرد
ادامه دارد.....
لایک و کامنت یادتون نره گوگولیام 😸😚
- ۴۷۶
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط