رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
پارت ۶: «اولین تلاش برای فرار»
شب، قصر در سکوت فرو رفته بود.
تمام مشعلها خاموش شده بودند و فقط نور کمرنگ ماه از پنجرههای بلند قصر وارد میشد.
اما در یکی از راهروهای قدیمی...
تو آرام قدم برمیداشتی.
یونا جلوتر از تو حرکت میکرد.
صدای قدمهایتان در راهرو میپیچید.
«هنوز نمیفهمم چرا داری کمکم میکنی.»
یونا بدون اینکه برگردد، لبخند زد.
یونا: «گفتم که... من هم از این قصر خسته شدم.»
به او نگاه کردی.
«نه. تو چیزی میخوای.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد یونا برگشت.
یونا: «باهوشی.»
لبخند کوچکی زد.
یونا: «برای همین خطرناکی.»
---
به دروازهی پشتی قصر رسیدید.
دروازهای قدیمی که با جادوی خونآشامها مهر شده بود.
یونا دستش را بالا آورد و طلسمی خواند.
قفل شروع به باز شدن کرد.
«تو چطور میتونی جادوی قصر رو باز کنی؟»
یونا با آرامش جواب داد:
یونا: «من فقط دخترخالهی شوگا نیستم.»
چشمانت کمی جمع شد.
یونا: «من سالها کنار این خاندان بزرگ شدم. خیلی چیزها یاد گرفتم.»
دروازه کمی باز شد.
هوای سرد بیرون وارد قصر شد.
برای اولین بار بعد از مدتها...
بوی آزادی را حس کردی.
---
اما قبل از اینکه قدمی برداری...
صدایی از پشت سر آمد.
«جالب شد.»
خشکت زد.
شوگا.
در تاریکی راهرو ایستاده بود.
چشمانش روی تو و یونا بود.
یونا برای یک لحظه رنگش پرید.
اما سریع خودش را جمع کرد.
یونا: «شوگا...»
شوگا آرام جلو آمد.
«واقعاً فکر کردی متوجه نمیشم؟»
سکوت سنگینی افتاد.
تو با عصبانیت نگاهش کردی.
«پس از اول میدونستی؟»
شوگا نگاهش را به تو داد.
«نه.»
چند لحظه مکث کرد.
«ولی امیدوار بودم اشتباه کرده باشم.»
---
یونا جلو آمد.
یونا: «تو همیشه به همه شک داری.»
شوگا نگاه سردی به او کرد.
«و تو همیشه چیزی رو پنهان میکنی.»
یونا اخم کرد.
یونا: «من فقط کمکش کردم.»
شوگا خندید.
اما خندهاش سرد بود.
«نه.»
چشمانش روی تو افتاد.
«تو فقط منتظر فرصتی بودی که از قدرتش استفاده کنی.»
برای اولین بار...
یونا چیزی برای گفتن نداشت.
---
تو از فرصت استفاده کردی.
قدرتت را جمع کردی.
نور اطراف دستت شکل گرفت.
بالهایت ظاهر شدند.
«این بحث شما به من مربوط نیست.»
هر دو به سمتت برگشتند.
«من از اینجا میرم.»
اما درست وقتی خواستی پرواز کنی...
گردنبندت خاموش شد.
تعجب کردی.
«چی؟»
شوگا آرام گفت:
«قصر اجازه نمیده.»
با عصبانیت نگاهش کردی.
«تو قدرت منو محدود کردی؟»
شوگا چیزی نگفت.
اما جوابش مشخص بود.
---
ناگهان صدای شکستن شیشه آمد.
چند موجود سایهای از پنجرهها وارد شدند.
همه متعجب شدند.
دوست شوگا با عجله وارد شد.
دوست شوگا: «قربان! دشمنها وارد قصر شدن!»
شوگا اخم کرد.
«چه کسی جرئت کرده؟»
دوست شوگا: «نمیدونیم... اما دنبال پری ماه هستن.»
همه نگاهها به سمت تو برگشت.
---
در وسط آشوب...
شوگا جلوی تو ایستاد.
تعجب کردی.
«داری چی کار میکنی؟»
«فعلاً دشمن مشترک داریم.»
«من بهت اعتماد ندارم.»
شوگا بدون اینکه نگاهت کند جواب داد:
«من هم از تو نخواستم اعتماد کنی.»
شمشیرش را بیرون آورد.
«فقط زنده بمون.»
و برای اولین بار...
تو دیدی که شوگا نه مثل یک زندانبان...
بلکه مثل کسی که از چیزی محافظت میکند، میجنگد.
اما هنوز نمیدانستی...
این حمله اتفاقی نبود.
کسی از داخل قصر، راه دشمن را باز کرده بود.
و آن شخص...
خیلی نزدیکتر از چیزی بود که فکر میکردی.
ادامه دارد.
شرطا ¹⁰ لایک
پارت ۶: «اولین تلاش برای فرار»
شب، قصر در سکوت فرو رفته بود.
تمام مشعلها خاموش شده بودند و فقط نور کمرنگ ماه از پنجرههای بلند قصر وارد میشد.
اما در یکی از راهروهای قدیمی...
تو آرام قدم برمیداشتی.
یونا جلوتر از تو حرکت میکرد.
صدای قدمهایتان در راهرو میپیچید.
«هنوز نمیفهمم چرا داری کمکم میکنی.»
یونا بدون اینکه برگردد، لبخند زد.
یونا: «گفتم که... من هم از این قصر خسته شدم.»
به او نگاه کردی.
«نه. تو چیزی میخوای.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد یونا برگشت.
یونا: «باهوشی.»
لبخند کوچکی زد.
یونا: «برای همین خطرناکی.»
---
به دروازهی پشتی قصر رسیدید.
دروازهای قدیمی که با جادوی خونآشامها مهر شده بود.
یونا دستش را بالا آورد و طلسمی خواند.
قفل شروع به باز شدن کرد.
«تو چطور میتونی جادوی قصر رو باز کنی؟»
یونا با آرامش جواب داد:
یونا: «من فقط دخترخالهی شوگا نیستم.»
چشمانت کمی جمع شد.
یونا: «من سالها کنار این خاندان بزرگ شدم. خیلی چیزها یاد گرفتم.»
دروازه کمی باز شد.
هوای سرد بیرون وارد قصر شد.
برای اولین بار بعد از مدتها...
بوی آزادی را حس کردی.
---
اما قبل از اینکه قدمی برداری...
صدایی از پشت سر آمد.
«جالب شد.»
خشکت زد.
شوگا.
در تاریکی راهرو ایستاده بود.
چشمانش روی تو و یونا بود.
یونا برای یک لحظه رنگش پرید.
اما سریع خودش را جمع کرد.
یونا: «شوگا...»
شوگا آرام جلو آمد.
«واقعاً فکر کردی متوجه نمیشم؟»
سکوت سنگینی افتاد.
تو با عصبانیت نگاهش کردی.
«پس از اول میدونستی؟»
شوگا نگاهش را به تو داد.
«نه.»
چند لحظه مکث کرد.
«ولی امیدوار بودم اشتباه کرده باشم.»
---
یونا جلو آمد.
یونا: «تو همیشه به همه شک داری.»
شوگا نگاه سردی به او کرد.
«و تو همیشه چیزی رو پنهان میکنی.»
یونا اخم کرد.
یونا: «من فقط کمکش کردم.»
شوگا خندید.
اما خندهاش سرد بود.
«نه.»
چشمانش روی تو افتاد.
«تو فقط منتظر فرصتی بودی که از قدرتش استفاده کنی.»
برای اولین بار...
یونا چیزی برای گفتن نداشت.
---
تو از فرصت استفاده کردی.
قدرتت را جمع کردی.
نور اطراف دستت شکل گرفت.
بالهایت ظاهر شدند.
«این بحث شما به من مربوط نیست.»
هر دو به سمتت برگشتند.
«من از اینجا میرم.»
اما درست وقتی خواستی پرواز کنی...
گردنبندت خاموش شد.
تعجب کردی.
«چی؟»
شوگا آرام گفت:
«قصر اجازه نمیده.»
با عصبانیت نگاهش کردی.
«تو قدرت منو محدود کردی؟»
شوگا چیزی نگفت.
اما جوابش مشخص بود.
---
ناگهان صدای شکستن شیشه آمد.
چند موجود سایهای از پنجرهها وارد شدند.
همه متعجب شدند.
دوست شوگا با عجله وارد شد.
دوست شوگا: «قربان! دشمنها وارد قصر شدن!»
شوگا اخم کرد.
«چه کسی جرئت کرده؟»
دوست شوگا: «نمیدونیم... اما دنبال پری ماه هستن.»
همه نگاهها به سمت تو برگشت.
---
در وسط آشوب...
شوگا جلوی تو ایستاد.
تعجب کردی.
«داری چی کار میکنی؟»
«فعلاً دشمن مشترک داریم.»
«من بهت اعتماد ندارم.»
شوگا بدون اینکه نگاهت کند جواب داد:
«من هم از تو نخواستم اعتماد کنی.»
شمشیرش را بیرون آورد.
«فقط زنده بمون.»
و برای اولین بار...
تو دیدی که شوگا نه مثل یک زندانبان...
بلکه مثل کسی که از چیزی محافظت میکند، میجنگد.
اما هنوز نمیدانستی...
این حمله اتفاقی نبود.
کسی از داخل قصر، راه دشمن را باز کرده بود.
و آن شخص...
خیلی نزدیکتر از چیزی بود که فکر میکردی.
ادامه دارد.
شرطا ¹⁰ لایک
- ۲۹۳
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط