fake taehyung
fake taehyung
part*36
وقتی چهره شو دیدم یه لحظه خشکم زد هیچ تغییری نکرده بود.. اون هم منو شناخت.. کیف سیاه رنگی داشت که همون لحظه از دستش افتاد:
تهیونگ: هانا
از آخرین باری که صدام زده بود خیلی وقت میگذشت..حس میکردم این یه رویاست،دوست نداشتم از این رویا بیدار شم، با لکنت جوابشو دادم:
ا/ت: تهیونگ
دوتامونم شک شده بودیم ولی تهیونگ چطور؟! اونکه زندان بود!
اشک از چشماش جاری شد:
تهیونگ:هانای من
نزدیکتر اومد و یهو تند بغلم کرد همون لحظه تو خودم قفل شدم و انگار قلبم ایستاد ، محکم تا حد توانش بغلم کرده بود، منم آروم بغلش کردم.. کمی بعد ازم جدا شد و با دستاش صورتمو گرفت، به چشمام زل زد چشماش پر از بغض بود:
تهیونگ: دلم برات خیلی تنگ شده بود..
همون لحظه نتونست خودشو نگه داره و زود فرو ریخت (گریه کرد)
زود به خودم اومدم:
ا/ت: گریه نکن.. چیشده آزاد شدی؟
اشکاشو با دستاش پاک کرد
تهیونگ: هفته پیش آزاد شدم، یونا من خیلی دلم برات تنگ شده
یه لحظه حرفایی که روز ملاقات بهم زده بود رو به خاطر آوردم:
ا/ت: آها مگه تو همونی نیستی که منو از پیش خودت روندی چرا دل تنگم شدی
تهیونگ: من متاسفم خیلی خیلی متاسفم
ا/ت: آها پس متاسفی ها لعنتی؟!؟
تهیونگ: من رفتاری که اونروز کردم به خاطر این بود که تو ازم سرد شی و بری دنبال زندگی خودت
با شنیدن این حرف یه لحظه ایستادم و خشکم زد ، با خودم گفتم چی یعنی چی من تمام این ده سالو با فکر اینکه من دوسش داشتم و اونم دوسم نداشته گذروندم ینی چییی
از خشک زدنم فهمید که تعجب کردم:
تهیونگ: درسته..خب نمیتونی هضم کنی
تو همین لحظه هیانا به سمت من اومد:
هیانا: بریم خونه من عروسکمو میخوام
ا/ت: باشه
خواستم نادیده بگیرم و فقط برم خونه اما نشد،
ا/ت: بیا خونه حرف بزنیم
باهم رفتیم خونه هینا عروسکشو برداشت و رفت اتاقش
تهیونگ: تو نمیخوای منو ببخشی میدونم
ا/ت: چرا انقدر راحت بحث بخشش رو میکشی وسط تو میدونی چه بلایی سر من اوردی
تهیونگ: ولی پشیمون نیستم
ا/ت:(با حالت عصبانیت) چه خوب که اینطور
تهیونگ: منظورم اینه که اگه اونجوری نمیکردم تو تمام این سال هارو با فکر من داغون میشدی و من نمیخواستم اذیت شی
پوزخندی زدم:
ا/ت: هه!تو اونروز بمن گفتی دوست ندارم میفهمی ینی چی لعنتی
تهیونگ: مگه میشه من دوست نداشته باشم هاا؟! این دیوونگیه
یه لحظه قلبم تند تند زد، دلم برای چشماش تنگ شده بود.. برای هر بغض کوچیک عاشقونه ای که وقتی باهام صحبت میکرد تو چشاش میدیدم:
نتونستم خودمو نگه دارم و بغلش کردم اونقدر دلتنگش بودم که نمیخواستم از بغلش جدا شم تهیونگ محکم بغلم کرد
نزدیک پنج دقیقه اونجوری موندیم و بعدش که جدا شدیم
تهیونگ: هانا
ا/ت: جانم
تهیونگ: اون دختری که یکم پیش دیدم
ا/ت: خب
تهیونگ: دخترمونه یا نه؟؟
#تهیونگ
#فیک
#سناریو
part*36
وقتی چهره شو دیدم یه لحظه خشکم زد هیچ تغییری نکرده بود.. اون هم منو شناخت.. کیف سیاه رنگی داشت که همون لحظه از دستش افتاد:
تهیونگ: هانا
از آخرین باری که صدام زده بود خیلی وقت میگذشت..حس میکردم این یه رویاست،دوست نداشتم از این رویا بیدار شم، با لکنت جوابشو دادم:
ا/ت: تهیونگ
دوتامونم شک شده بودیم ولی تهیونگ چطور؟! اونکه زندان بود!
اشک از چشماش جاری شد:
تهیونگ:هانای من
نزدیکتر اومد و یهو تند بغلم کرد همون لحظه تو خودم قفل شدم و انگار قلبم ایستاد ، محکم تا حد توانش بغلم کرده بود، منم آروم بغلش کردم.. کمی بعد ازم جدا شد و با دستاش صورتمو گرفت، به چشمام زل زد چشماش پر از بغض بود:
تهیونگ: دلم برات خیلی تنگ شده بود..
همون لحظه نتونست خودشو نگه داره و زود فرو ریخت (گریه کرد)
زود به خودم اومدم:
ا/ت: گریه نکن.. چیشده آزاد شدی؟
اشکاشو با دستاش پاک کرد
تهیونگ: هفته پیش آزاد شدم، یونا من خیلی دلم برات تنگ شده
یه لحظه حرفایی که روز ملاقات بهم زده بود رو به خاطر آوردم:
ا/ت: آها مگه تو همونی نیستی که منو از پیش خودت روندی چرا دل تنگم شدی
تهیونگ: من متاسفم خیلی خیلی متاسفم
ا/ت: آها پس متاسفی ها لعنتی؟!؟
تهیونگ: من رفتاری که اونروز کردم به خاطر این بود که تو ازم سرد شی و بری دنبال زندگی خودت
با شنیدن این حرف یه لحظه ایستادم و خشکم زد ، با خودم گفتم چی یعنی چی من تمام این ده سالو با فکر اینکه من دوسش داشتم و اونم دوسم نداشته گذروندم ینی چییی
از خشک زدنم فهمید که تعجب کردم:
تهیونگ: درسته..خب نمیتونی هضم کنی
تو همین لحظه هیانا به سمت من اومد:
هیانا: بریم خونه من عروسکمو میخوام
ا/ت: باشه
خواستم نادیده بگیرم و فقط برم خونه اما نشد،
ا/ت: بیا خونه حرف بزنیم
باهم رفتیم خونه هینا عروسکشو برداشت و رفت اتاقش
تهیونگ: تو نمیخوای منو ببخشی میدونم
ا/ت: چرا انقدر راحت بحث بخشش رو میکشی وسط تو میدونی چه بلایی سر من اوردی
تهیونگ: ولی پشیمون نیستم
ا/ت:(با حالت عصبانیت) چه خوب که اینطور
تهیونگ: منظورم اینه که اگه اونجوری نمیکردم تو تمام این سال هارو با فکر من داغون میشدی و من نمیخواستم اذیت شی
پوزخندی زدم:
ا/ت: هه!تو اونروز بمن گفتی دوست ندارم میفهمی ینی چی لعنتی
تهیونگ: مگه میشه من دوست نداشته باشم هاا؟! این دیوونگیه
یه لحظه قلبم تند تند زد، دلم برای چشماش تنگ شده بود.. برای هر بغض کوچیک عاشقونه ای که وقتی باهام صحبت میکرد تو چشاش میدیدم:
نتونستم خودمو نگه دارم و بغلش کردم اونقدر دلتنگش بودم که نمیخواستم از بغلش جدا شم تهیونگ محکم بغلم کرد
نزدیک پنج دقیقه اونجوری موندیم و بعدش که جدا شدیم
تهیونگ: هانا
ا/ت: جانم
تهیونگ: اون دختری که یکم پیش دیدم
ا/ت: خب
تهیونگ: دخترمونه یا نه؟؟
#تهیونگ
#فیک
#سناریو
۱۶.۷k
۱۲ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.