زمین | آنتونیو ماچادو
زمین | آنتونیو ماچادو
زمین برهنه و خالی
و شلاق برف و باد
پا در راه نهادم
در جنگلی از سایه ها
در سایه های یک جنگل
خورشید ابرها را
با شیپور نقره ای اش
تارانده و
برف افتاده بود
آنجا دیدم که آنها
از پوششش قلعی فراموشی بیرون می آیند
نه می خواستم فریاد بزنم
و نه می توانستم.
زمین برهنه و خالی
و شلاق برف و باد
پا در راه نهادم
در جنگلی از سایه ها
در سایه های یک جنگل
خورشید ابرها را
با شیپور نقره ای اش
تارانده و
برف افتاده بود
آنجا دیدم که آنها
از پوششش قلعی فراموشی بیرون می آیند
نه می خواستم فریاد بزنم
و نه می توانستم.
- ۳۲
- ۲۴ بهمن ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط