{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمین | آنتونیو ماچادو

زمین | آنتونیو ماچادو



زمین برهنه و خالی
و شلاق برف و باد

پا در راه نهادم
در جنگلی از سایه ها
در سایه های یک جنگل

خورشید ابرها را
با شیپور نقره ای اش
تارانده و
برف افتاده بود

آنجا دیدم که آنها
از پوششش قلعی فراموشی بیرون می آیند
نه می خواستم فریاد بزنم
و نه می توانستم.
دیدگاه ها (۱)

اهای بعضی ها شام . املت دارم .ماه خندید به کوتاهی شور وشعفم ...

شب خوشخورشید ..گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی .

Did you live without a Valentine?Is this really important an...

I do not love you except because I love you;I go from loving...

✦ اولین گناه ✦فصل سیزدهم: جایی که سایه‌ها زندگی می‌کنند---را...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۲: در آستانه‌ی سقوط شوگا با نگاهی سرد و ...

وارث سایه ها

_____پارت¹⁸ نفرین کوچولو_____به‌خاطر آدرنالین، تمام بدنم به ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

این دوست عزیزم بهترین فیک جهانِ شیاطین رو داره حتما صفحشو چک...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

007-پنهان در مه - پارت ۶۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط