{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²⁸

انفجارِ سپید و سیاه، ساحلِ موناکو رو مثلِ یه فیلمِ اسلوموشن در بر گرفت. انگار زمان برایِ چند لحظه ایستاد. صدایِ برخوردِ امواج، غرشِ امپراتورها و حتی فریادهایِ لوسیان، همگی توی یه سکوتِ مطلق و سنگین غرق شدن. تنها چیزی که وجود داشت، لرزشِ شدیدی بود که از محلِ برخوردِ دست‌هایِ وُید و اِلا به کلِ زمین منتقل می‌شد.

وُید حس می‌کرد که روحش داره تکه‌تکه می‌شه. اون انرژیِ سیاه و نقره‌ای که از بدنِ اِلا بهش تزریق می‌شد، مثلِ جریانِ الکتریکیِ شدیدی بود که تمامِ سیستمِ عصبی‌اش رو به آتیش می‌کشید. اما برخلافِ انتظارش، این درد، تنها چیزی نبود که حس می‌کرد. او داشت "خاطرات" رو هم حس می‌کرد؛ خاطراتِ اِلا، ترس‌هاش، و حتی اون احساسِ تنهاییِ عمیقی که اِلا همیشه پشتِ اون چهره‌یِ آروم پنهان کرده بود.

او با تمامِ وجود به اِلا چنگ زد، انگار می‌خواست با این کار، تمامِ اون تاریکی رو توی وجودِ خودش هضم کنه تا اِلا سبک بشه.

«ببین من رو... اِلا!» وُید با صدایی که حالا دیگه شبیه به زمزمه‌یِ یک موجودِ ماورایی بود، میانِ اون هیاهویِ ذهنی فریاد زد. «من هیچ‌جا نمی‌رم. حتی اگه کلِ این دنیا بشه جهنم، من همون‌جا کنارِ تو می‌مونم!»

ناگهان، اون موجودِ عظیم‌الجثه که از آسمان اومده بود، با یه حرکتِ سنگین، مستقیم به سمتِ آن‌ها هجوم برد. اون موجود، که انگار از بقایایِ یک ستاره‌یِ منزوی ساخته شده بود، با دست‌هایی از دود و ستاره‌هایِ مرده، خواست اِلا رو از آغوشِ وُید بیرون بکشه.

اما چیزی که رخ داد، فراتر از تصورِ لوسیان و هر کسی بود که اونجا ایستاده بود.

به محضِ اینکه دستِ اون موجود به محدوده ای که وُید و اِلا تشکیل داده بودن رسید، یه موجِ شوکِ عظیم از انرژیِ ترکیبی (بنفش، سیاه و نقره‌ای) به بیرون پرتاب شد. این موج، مثلِ یه دیوارِ دفاعیِ نفوذناپذیر عمل کرد و اون موجود رو با شدتی که انگار یه کهکشان منفجر شده باشه، به عقب راند.

لوسیان که از فاصله دور تماشا می‌کرد، با وحشت به عقب پرید. «این... این غیرممکنه! اون‌ها دارن جادو رو بازنویسی می‌کنن! اون‌ها دارن قوانینِ فیزیک رو بهم می‌ریزن!»

وُید، در حالی که نفس‌نفس می‌زد و خون از گوشه‌یِ لبش جاری بود، متوجه شد که قدرتِ اِلا دیگه فقط یه "دروازه" نیست؛ اِلا حالا تبدیل به یک "منبع" شده بود و وُید، تنها کسی بود که می‌تونست اون جریانِ بی‌انتها رو هدایت کنه.

اِلا چشمانش رو باز کرد. اون چشمانِ نقره‌ایِ وحشی، حالا با یه آرامشِ مرگبار همراه شده بود. او به وُید نگاه کرد، اما نگاهش دیگه نگاهِ اون دخترِ ضعیف و درمونده نبود. او حالا بخشی از یه چیزِ بزرگتر بود.

اِلا با صدایی که انگار از چندین لایه از واقعیت همزمان شنیده می‌شد، گفت: «وُید... اونا نمی‌تونن ما رو کنترل کنن... چون ما دیگه دو تا نیستیم.»

در همون لحظه، امپراتورهایِ باستانی که از شکاف‌ها بیرون می‌اومدن، با دیدنِ این اتحاد، شروع کردن به عقب‌نشینی. اما این عقب‌نشینی از ترسِ نبرد نبود؛ آن‌ها حس کردن که چیزی در حالِ تغییره. پیوندِ وُید و اِلا، داشت "قوانینِ بازی" رو عوض می‌کرد.

وُید، با تمامِ توانش، دستِ اِلا رو سفت‌تر گرفت. او می‌دونست که این تازه شروعِ بازیِ اصلیه. اون‌ها حالا دیگه فقط فراری نبودن؛ اون‌ها حالا به یه "نیرو" تبدیل شده بودن که تمامِ جهان‌هایِ دیگه رو به لرزه درمی‌آورد.

«پس بیا نشونشون بدیم...» وُید با یه لبخندِ کج و لبریز از چالش، زیرِ لب گفت. «بیا نشون بدیم که وقتی دو تا روح به هم زنجیر می‌شن، حتی خدایان هم باید برات تعظیم کنن.»

در حالی که سایه‌ها و امپراتورها دوباره برایِ حمله آماده می‌شدند، وُید و اِلا، در مرکزِ اون طوفان، به هم تکیه داده بودند؛ آماده برایِ نبردی که هیچ‌کس نمی‌دونست آخرش به کجا می‌رسه.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۳)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط