{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در کوچه‌های خسته‌ی این دل قدم زدی

در کوچه‌های خسته‌ی این دل قدم زدی
با یک نگاه فاصله‌ها را به‌هم زدی
وقتی درون کافه نشستی کنار میز
گفتی دوباره عاشقی و حرف کم زدی
آن‌گاه با نگاه به فنجان قهوه‌ ات
فالی برای لحظه‌ی تنهایی‌ام زدی
خواندی تو قصه‌ی ته فنجان قهوه را
من راتنها همیشه به انتظار
دیدگاه ها (۱۶)

هی تلخ می‌شود ته فنجان نگاه تودر گیر و دار عصر خیابان نگاه ت...

کاش دنیا مثل دیواری بود که پشت داشت و می شد رفت پشت آن ایستا...

درست مثل فنجان قهوهکه ته می‌کشدپنجرهکم‌کم از تصویر توتهی می‌...

پرسه در جنگل... بعدازظهر...آفتاب کم‌کم ملایم‌تر شده بود.ات ر...

پرسه در جنگل... صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ی اتاق داخ...

مردی در ساحل...[پارت هفتم]روز بعد...ات طبق عادت هر روز، نزدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط