بعد از آن لحظات شیرین در شرکت ابرهای تیره کمکم بر آسمان
بعد از آن لحظات شیرین در شرکت، ابرهای تیره کمکم بر آسمان زندگیشان سایه انداختند. عصر همان روز، وقتی جونگکوک و هانا در حال خروج از پارکینگ شرکت بودند، ناگهان سه ماشین سیاه و لوکس راه آنها را سد کردند.
مردی میانسال با چهرهای سنگی و بیروح از ماشین پیاده شد؛ او عموی هانا، "آقای کانگ" بود، همان کسی که باعث توقیف اموال آنها شده بود. هانا با دیدن او، لبخندش محو شد و ناخودآگاه پشت بازوی پهن جونگکوک پناه گرفت و لبهی کت او را با دستهای لرزانش چنگ زد.
آقای کانگ با لحنی تحقیرآمیز رو به جونگکوک گفت: «بازی دیگه تمومه، جئون جونگکوک. شنیدم اموالت پلمب شده و حالا داری توی یه آپارتمان نقلی با این دخترِ یتیم وقتگذرونی میکنی. من به عنوان تنها وارث خونی هانا، اومدم تا اون رو با خودم ببرم.»
جونگکوک، هانا را پشت سرش هل داد و با صدایی که از شدت خشم میلرزید اما همچنان باصلابت بود، گفت: «وارث خونی؟ تو کسی هستی که تمام میراث پدرش رو بالا کشیدی و اون رو توی خیابون رها کردی. هانا تحت سرپرستی قانونی منه و تا وقتی من نفس میکشم، پاش رو توی خونهی جهنمی تو نمیذاره.»
عموی هانا پوزخندی زد و یک برگه رسمی را بالا آورد: «قانونِ ۲۰۲۶ خیلی سختگیرانهست، مخصوصاً برای کسی که وضعیت مالیاش به خاطر بدهیهای شریکش متزلزل شده. دادگاه حکم داده که تو صلاحیت نداری. هانا باید با من بیاد، وگرنه همین الان پلیس رو خبر میکنم تا با دستبند ببرنش.»
هانا که تا آن لحظه ساکت بود، با صدای بغضآلود و لرزانش زمزمه کرد: «کوکی... من نمیخوام با اون برم... اون منو توی یه اتاق تاریک زندانی میکنه...»
جونگکوک به سمت هانا چرخید. نگاه جدی و سرد همیشگیاش، حالا پر از درد و استیصال بود. او میدانست که اگر الان مقاومت کند، ممکن است هانا را برای همیشه از دست بدهد. آرام مقابل هانا روی دو پا نشست؛ همان مرد مغروری که مقابل هیچکس سر خم نمیکرد، حالا همقدِ دخترک شده بود.
مردی میانسال با چهرهای سنگی و بیروح از ماشین پیاده شد؛ او عموی هانا، "آقای کانگ" بود، همان کسی که باعث توقیف اموال آنها شده بود. هانا با دیدن او، لبخندش محو شد و ناخودآگاه پشت بازوی پهن جونگکوک پناه گرفت و لبهی کت او را با دستهای لرزانش چنگ زد.
آقای کانگ با لحنی تحقیرآمیز رو به جونگکوک گفت: «بازی دیگه تمومه، جئون جونگکوک. شنیدم اموالت پلمب شده و حالا داری توی یه آپارتمان نقلی با این دخترِ یتیم وقتگذرونی میکنی. من به عنوان تنها وارث خونی هانا، اومدم تا اون رو با خودم ببرم.»
جونگکوک، هانا را پشت سرش هل داد و با صدایی که از شدت خشم میلرزید اما همچنان باصلابت بود، گفت: «وارث خونی؟ تو کسی هستی که تمام میراث پدرش رو بالا کشیدی و اون رو توی خیابون رها کردی. هانا تحت سرپرستی قانونی منه و تا وقتی من نفس میکشم، پاش رو توی خونهی جهنمی تو نمیذاره.»
عموی هانا پوزخندی زد و یک برگه رسمی را بالا آورد: «قانونِ ۲۰۲۶ خیلی سختگیرانهست، مخصوصاً برای کسی که وضعیت مالیاش به خاطر بدهیهای شریکش متزلزل شده. دادگاه حکم داده که تو صلاحیت نداری. هانا باید با من بیاد، وگرنه همین الان پلیس رو خبر میکنم تا با دستبند ببرنش.»
هانا که تا آن لحظه ساکت بود، با صدای بغضآلود و لرزانش زمزمه کرد: «کوکی... من نمیخوام با اون برم... اون منو توی یه اتاق تاریک زندانی میکنه...»
جونگکوک به سمت هانا چرخید. نگاه جدی و سرد همیشگیاش، حالا پر از درد و استیصال بود. او میدانست که اگر الان مقاومت کند، ممکن است هانا را برای همیشه از دست بدهد. آرام مقابل هانا روی دو پا نشست؛ همان مرد مغروری که مقابل هیچکس سر خم نمیکرد، حالا همقدِ دخترک شده بود.
- ۱.۴k
- ۱۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط