{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکــر می کــردم در قلب تــ ـــومحکومم به حبــس ابدم !!

فکــر می کــردم در قلب تــ ـــومحکومم به حبــس ابدم !!

به یکبــاره جــا خــوردم …

وقـــتی زندان بان برســـرم فریاد زد:

هــی..تــو

آزادی!.

و صـــدای گامهای غریبه ای

که به سلـــول من می آمـــد....
دیدگاه ها (۳)

.

دلـم کہ برایت تنگ مےشـود ...مےگیـرد ...فریاد مےکشـد ...مےتپـ...

متاهل ها میخواهند طلاق بگیرندمجردها دوست دارند ازدواج کنندکو...

تو که عاشق نشدی، درد نمی دانی چیستآنچه غم با دل ما کرد نمی د...

آتیشی که از بارون شروع شد part 49ویوی جونگکوکضبط صوت رو بررس...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

عاشقانه

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 4 | چیزی که نمی‌توانست پنهانش کندصبح دوشنبه، دانش...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

نام:قرارداد نفرتPart:²⁴لبخند پسرها محو شد.یکی جلو آمد.«چی گف...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط