{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماجرایی که میخوام تعریف کنم مربوط به پنجاه سال پیشه و من

ماجرایی که میخوام تعریف کنم مربوط به پنجاه سال پیشه و من از زبون پدرم شنیدم و سالیان ساله که تو ذهنم مونده.روستایی که پدرم تو جوانی ساکن بود یک روستا از روستاهای کنار رود جراحی تو جنوب کشور که همون استان خوزستانه. یک روستا که یک باغ خرما و انگور داشت که تقریبا کنار رود قرار میگرفت که هر کس میخواست به اون طرف روستا بره باید از کنار این باغ میگذشت پدرم که اون زمان بیست و سه سال سن داشت یک شب تقریبا نصف شب زن عموم درد زایمان سراغش میاد و پدرم مجبور میشه به اون طرف روستا بره و قابله رو خبر کنه میگفت به نردیکای باغ کنار رود که رسیدم احساس کردم صدای قدمهای خودم تنها نیست چندنفر پشت سرم قدم میزنن صلوات فرستادم و به مسیرم ادامه دادم وارد باغ که شدم حس کردم هوا سنگین شد قدمهامو سریعتر کردم و تو دلم صلوات و بسم الله میگفتم که ناگهان چشمم طرف رود رفت که چون اون شب هوا مهتابی بود به وضوح دیده میشد دیدم دوتا دختر بچه که تقریبا یک متر قد داشتن با چادرهای سفید همپای من موازی حرکت میکنن نزدیک بود قلبم وایسه پاهام نمیتونن حرکت کنن مسیر صد متری باغ واسم اندازه صد کیلومتر طولانی شد سعی کردم نگاشون نکنم ولی قشنگ قدمهاشون تو گوشم بود که بلاخره از باغ بیرون رفتم خیلی ترسیده بودم تا جایی که میتونستم سریع خودمو به اولین خونه که نور چراغ داشت رسوندم که یکی از اونها باصدای بچگونه اسمم صدا زد حمید دوبار صدا زد که من جرات نداشتم برگردم وتا میتونستم دویدم. اون شب تا صبح از ترس نخوابیدم وجالب اینکه وقتی ماجرا رو واسه قابله پیر تعریف کردم گفت زمانهای قدیم هم کشاورزایی که صبح سحر از باغ عبور میکردن هم یک دختر با چادر سفید تو باغ دیده بودن ولی ماجرا فراموش شده بود...خلاصه اون باغ تا الان هم هست و من با خانواده چندبار به اون باغ میرفتیم ولی مثل سابق درختان بزرگ انگور نداره و تقریبا یک باغ متروکه و بی شاخ و برگ شده ولی هر بار که به اونجا میریم پدرم یاد اون شب میفته و دوباره شروع به تعریف کردن داستان قدیمی میکنه....
دیدگاه ها (۶)

یه داستان کوتاه ترسناک اما واقعیدوستم تعریف میکرد که یک شب م...

به خودم قول دادم پصتایی بزارم ک برینین ب خودتون مخصوصن بیجنب...

part 4تا شب کلی دور زدیم و اهنگ پلی کردیم...رفتیم کافه و کلی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p14اما نینا...حتی یک بار هم برنگشت تا مرد...

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

در جست و جوی خاطرات.پارت ۱۵

تکپارتیموضوع:( وقتی چند روز پیش با یکی از همکاری خانومش گرم ...

P⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

پارت ۵۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط