⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p14
اما نینا...
حتی یک بار هم برنگشت تا مردی رو که چند متر اونطرفتر ایستاده بود، ببینه.
چراغ عابر سبز شد.
نینا همراه بقیه از خیابون رد شد.
همین که رسید اون طرف، صدای یوری از پشت سرش بلند شد.
«نینا!»
نینا برگشت.
«تو اینجایی؟»
یوری نفسنفسزنان گفت:
«داشتم میرفتم خونه، از اون طرف دیدمت.»
«ترسیدم، فکر کردم کیه.»
«تو از سایهی خودتم میترسی.»
نینا خندید.
«نه بابا.»
«بیا یه بستنی بخوریم، بعد میرم.»
«الان؟»
«آره، فردا هم که تعطیله.»
نینا چند لحظه فکر کرد.
«باشه، فقط دیر نشه.»
...
دوستاشون نبودن.
فقط خودشون دوتا کنار یه بستنیفروشی ایستاده بودن.
یوری همونطور که بستنیش رو باز میکرد گفت:
«راستی، اون کتابه رو دوباره نگاه کردی؟»
«نه.»
«کنجکاو نشدی؟»
«چرا، ولی گفتم فعلاً بیخیالش بشم.»
«به نظرم کار خوبیه.»
نینا یه لیس از بستنیش خورد.
«هرچی بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر گیج میشم.»
...
چند متر اونطرفتر...
جیمین کنار یه دکهی روزنامهفروشی ایستاده بود.
نگاهش روی نینا بود، اما نه جوری که کسی متوجه بشه.
چند دقیقه فقط نگاه کرد.
حرف میزد.
میخندید.
کاملاً شبیه یه آدم معمولی زندگی میکرد.
همین کافی بود.
جیمین آروم زیر لب گفت:
«پس هنوز هیچ چیز نمیدونی...»
بعد بدون اینکه به سمتش بره، برگشت و از همون راهی که اومده بود دور شد.
امشب فقط میخواست مطمئن بشه.
حالا که مطمئن شده بود...
مرحلهی بعدی شروع میشد.
اما نینا، با یوری سر یه موضوع مسخره بحث میکرد و میخندید
p14
اما نینا...
حتی یک بار هم برنگشت تا مردی رو که چند متر اونطرفتر ایستاده بود، ببینه.
چراغ عابر سبز شد.
نینا همراه بقیه از خیابون رد شد.
همین که رسید اون طرف، صدای یوری از پشت سرش بلند شد.
«نینا!»
نینا برگشت.
«تو اینجایی؟»
یوری نفسنفسزنان گفت:
«داشتم میرفتم خونه، از اون طرف دیدمت.»
«ترسیدم، فکر کردم کیه.»
«تو از سایهی خودتم میترسی.»
نینا خندید.
«نه بابا.»
«بیا یه بستنی بخوریم، بعد میرم.»
«الان؟»
«آره، فردا هم که تعطیله.»
نینا چند لحظه فکر کرد.
«باشه، فقط دیر نشه.»
...
دوستاشون نبودن.
فقط خودشون دوتا کنار یه بستنیفروشی ایستاده بودن.
یوری همونطور که بستنیش رو باز میکرد گفت:
«راستی، اون کتابه رو دوباره نگاه کردی؟»
«نه.»
«کنجکاو نشدی؟»
«چرا، ولی گفتم فعلاً بیخیالش بشم.»
«به نظرم کار خوبیه.»
نینا یه لیس از بستنیش خورد.
«هرچی بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر گیج میشم.»
...
چند متر اونطرفتر...
جیمین کنار یه دکهی روزنامهفروشی ایستاده بود.
نگاهش روی نینا بود، اما نه جوری که کسی متوجه بشه.
چند دقیقه فقط نگاه کرد.
حرف میزد.
میخندید.
کاملاً شبیه یه آدم معمولی زندگی میکرد.
همین کافی بود.
جیمین آروم زیر لب گفت:
«پس هنوز هیچ چیز نمیدونی...»
بعد بدون اینکه به سمتش بره، برگشت و از همون راهی که اومده بود دور شد.
امشب فقط میخواست مطمئن بشه.
حالا که مطمئن شده بود...
مرحلهی بعدی شروع میشد.
اما نینا، با یوری سر یه موضوع مسخره بحث میکرد و میخندید
- ۷۴
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط