هنوز گاهی درست مثل شبهای مشق همه حرفهای مهم از نقطه ها به
هنوز گاهی درست مثل شبهای مشق همه حرفهای مهم از نقطه ها به سرخط میپرند و گم میشوند و به زبانم نمی آیند . انگار گفتنی ترین لحظه هایم لغتنامه من مترادف لکنتند آن لحظه های دستپاچه شدن ، من من کردن آن لحظه های فراموش کردن تمام حرفها که برسد سکوت شروع میکند به تعریف کردن گفتنی ترینها . خلاصه که چشم تو مقصر بود که زبان من قاصر شد از گفتن سلام حتی جواب سلام . سین و لام و الف و میم ، همین. اینکه دیگر کاری نداشت. اینکه دیگر حاضرجوابی نمیخواست . فقط باید چشمم را میبستم و میگفتم سلام...
- ۹۸۹
- ۲۴ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط