قسمت اول پارت7💔Angel wings💔پارت 7
یک دفعه شوکه شدم و در همون حالتی ک قرار گرفته بودم نشستم و تیم رو دیدم که تعجب کرده بودن-!سوکیشیما عینکش رو در آورد و دست ب سینه ایستاده بود و گفت:نمیدونستم همچین آدمی هستی...گفتم:نه نه اینطوری ک فکر میکنی نیست من فقط پتو رو داشتم روش میکشیدم..سوکیشیما چشماشو چرخوند و گفت:کار کثیفت رو داشتیم همه میدیدیم ...تازشم فک کن یکی دوس پسر داشته باشه و این کارو بکنه.....تازه کی دوس پسرشه-! اوییکاوا-! گفتم:کی گفته من دارم این کارو میکنم؟.....گفت:همه با چشمای خودمون دیدیم خانم هلن......گفتم:شما دارین اشتباه برداشت میکنید-! سوگا نفس عمیقی کشید و گفت:سوکی حتما ما اشتباه دیدیم ..چرا هلن باید اوییکاوا رو ول کنه و بیاد با کاگیاما وقت بگذرونه؟.......سوکی عینکش رو زد و زیپ سوییشرتش رو بست و دستاش رو داخل جیبش کرد و گفت:نمیخوام بحث کنم...............دستام رو جلو صورتم گرفتم و بعد دستام رو به سمت بالا کشیدم تا چتری های دو طرف صورتم جمع شوند....مربی اوکای گفت:بسه چطور جرات میکنید روز اول اشنایی اینطوری یه نفر رو قضاوت کنین؟....دایچی گفت:درسته این چه طرز رفتاره؟..........آساهی دستش رو روی سرش گذاشت و بعد به سمت من اومد و گفت:خیلی جدی نگیر حرفای سوکی رو......و بعد ی نگاه ب سوکی انداخت و دید سوکی داره با گوشیش ور میره و هنذفری توی گوششه و توجه نمیکنه........نیشینویا نگاهی ب سوکی انداخت و از داخل کیف ورزشش کتونیش رو در آورد و ب طرف سوکی پرت کرد......و کفش محکم خورد توی سر سوکی........سوکی برگشت و نگاهی ب نیشینویا انداخت و گفت:از ی دیوونه بعید نیست و برگشت سرکارش.....ب آساهی لبخند زدم و گفتم:شما میتونین برین من شب اینجا هستم.....سوکی بلند شد و داد زد: تو غلط میکنی دوباره میخوای چیکار کنی؟ نکنه میخوای کلا لباساشونو در بیاری.؟؟؟؟....بلند شدم و گفتم:چطور جرات میکنی اینو بگی....و کاملا سر گفتن همین ی جمله کلی داد زدم........سوکی اومد نزدیک و گفت:چطور جرات میکنی سر من داد بزنی؟..........مربی گفت:بچه هااااااااااا نکنین اینجا بیمارستانه..........سوکیشیما کلاه هودیم رو محکم توی دستاش گرفت و گفت:دیگ چ کارایی ازت بر میاد؟........گفتم:چی داری برای خودت میگی؟............تاناکا کلا سوکی رو روی سرش گذاشت و گفت بلند شو بریم ........و نیشینویا گفت:بهتره بریم سوکی .......سوکی چشم هاشو چرخوند و از در رفت بیرون.مربی اومد پیشم و دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:من قبل از اینکه بیام با دکتر حرف زدم یکی دو ساعت دیگه بهوش میان نگران نباش ولی برات مشکلی نداره اینجا بمونی؟ خانوادت و اینا؟ ......گفتم:ممنون مشکلی ندارم ...خانوادم اینجا نیستن خودم تنهایی توی این شهر زندگی میکنم......مربی سرش رو تکون داد و گفت:خیل خب .......... خواست ک بره ولی برگشت طرفم و گفت:میتونی باهام تماس بگیری اگه مشکلی برات پیش اومد...گفتم:ممنونم ازت........و همه از اتاق رفتند بیرون.....نگاهی ب کاگیاما و هیناتا انداختم و نفس راحتی کشیدم.
۴.۲k
۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.