{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟥

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟥

یونگی نمیدونست داره چیکار میکنه ولی اعماق قلبش یک صدایی بود که بهش میگفت باید به اون پسر کوچولوی بی دفاع کمک کنه براش عجیب بود چون اون در این حد دل رحم نبود که یک غریبه رو تو خونش راه بده ولی برای خودش بهونه تراشید و گفت که فقط دلش برای اون پسر میسوزه و مشکلی نیست مدتی اونجا بمونه، به هرحال اون تنها زندگی میکرد و اینجوری از تنهایی هم در میاد
- جیمین اتاقتو برات اماده کردم فردا هم به چند نفر میگم که برن از خونتون وسایلتو بیارن
پسرک مو نارنجی به نشانه ی احترام سریع خم شد
- ممنونم واقعا ازتون ممنونم
- و اینکه از تشکر کردن بدم میاد انقدر تشکر نکن
- چشم ببخشید
- اوهوم باشه شبت بخیر
- شبتون بخیر
و پسر مو نعنایی به سمت اتاقش رفت و جیمین رد پسر رو با چشماش دنبال کرد و به سمت اتاقش رفت. در اتاقش رو باز کرد و کل اتاق رو نگاهی انداخت اتاق قشنگی بود، خوبیش این بود که حموم و دستشویی هم داشت اروم وارد اتاقش شد و خودش رو روی تخت پرت کرد و به سقف خیره شد. بعد 2 دقیقه فکر کردن بلند شد تا لباسش رو عوض کنه حدس میزد که یونگی صد در صد براش لباس راحتی گذاشته و حدسش درست بود و با دیدن یه دست لباس تو کمد لبخندی رو لبش نشست و لباس رو برداشت و شروع کردن در اوردن تیشرت تنش لباسش رو در اورد و انداخت رو تخت که در اتاق باز شد و یونگی با عجله اومد داخل، غافل از اینکه پسرک مو نارنجی لباسی تنش نیست حواسش نبود ولی کاملا تابلو خیره شد به بالاتنه ی برهنه ی پسر و زبونی رو لبش کشید تا اینکه جیمین سریع لباسش رو از تخت برداشت و جلوی بدنش گرفت
- اوه ببخشید من حواسم نبود اومدم بگم که برات لباس گذاشتم
- نه نه اشکالی نداره ممنونم
و لبخندی زد و قلب یونگی دوباره لرزید و لبخندی رو لبش اومد
- یکی از لباسای خودمو سعی کردم کوچیک ترینشو بیارم چون من لباسای گشاد میپوشم ولی فکر کنم بازم بزرگ باشه برات
و خندید و این بار جیمین حس کرد قلبش میخواد از سینش در بیاد
- فکر نکنم زیاد بزرگ باشه
و متقابلا خندید
- باشه پس من میرم
و بیرون رفت و در رو بست
جیمین هم پاهاش سست شد و نشست رو تخت و دستش رو روی قلبش گذاشت
- بس کن دیگه لعنتی اروم باش
سرش رو تکون داد تا از افکاری بیرون بیاد و سمت لباس های که یونگی بهش داد رفت و برشون داشت. ناخوداگاه اونارو بو کرد، بوی یونگی بود
- چه بوی خوبی میدی
با این حرفش سریع دستشو روی دهنش گذاشت و خندید..

حمایت؟ 💞
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
دیدگاه ها (۰)

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟦دوباره سرش رو تکون داد تا از افکارش ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤 یونگی با لیوان ابی که دستش بود از ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣همونطور که بی جون، با پاهای بی توانش...

هشدار اسمات ℋℯ𝒾𝓇 ℴ𝒻 𝒹𝒶𝓇𝓀𝓃ℯ𝓈𝓈.Part :⁵به قصر مخفیه ته و یونگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط