سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت سوم
ساسوکه ادامه داد، صدایش حالا کمی آرامتر، اما همچنان مصمم بود: «اینجوری امنیتِ ناروتو رو به خطر میندازیم... ما بهش وعدهیِ محافظت دادیم و نتونستیم این کار رو بکنیم. اون همین الانشم شاید اعتمادش رو به ما از دست داده و من نمیخوام این اتفاق بیفته. جدای از اون، اگر که گرگینهها میخوان که با ما بجنگن، معلومه که آمادگی دارن... گرگینهها از قدیمالایام نسبت به ما خونآشامها، خاندانِ اوچیها، ضعیفتر بودن... و الان یعنی ضعفهاشون رو برطرف کردن! پس نمیخوام که بیخود ارتش رو و اعضایِ خاندانِ خونآشامیمون رو به خطر بندازم.» 😟
با نگاهی که حالا کمی آرامش در آن دیده میشد، سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمانِ ایتاچی نگاه کرد. «من خودم خورشیدم رو نجات میدم و ناروتو رو برمیگردونم به جایی که بهش تعلق داره!» ✨️
ایتاچی، با شنیدنِ این حرفهایِ ساسوکه، شوکی که داشت، کاملاً از بین رفت و لبخندی از رویِ تحسین بر لبانش نشست. «تو واقعاً لیاقتِ پادشاهِ خونآشامها بودن رو داری، ساسوکه!» و سپس، با قدمهایی محکم، از اتاق بیرون رفت و پشت به ساسوکه ایستاد، منتظرِ پاسخی دیگر.
ساسوکه، که هنوز در چارچوبِ در ایستاده بود، سرش را کمی پایین انداخت و گفت: «ایتاچی... من قبلاً هم گفتم و الانم میگم که نمیخوام پادشاهِ خونآشامها بشم... تو لایقتری. و اگر که تو نباشی، منم نمیخوام. تا همیشه با هم از این خاندان محافظت میکنیم!» 🤝
ایتاچی پوزخندی زد و بعد با صدایی که حالا شیطنتِ برادرانهاش را آشکار میکرد، گفت: «پس داری ازم درخواست میکنی که همراهِ تو بیام برایِ نجاتِ ناروتو؟» 😉
ساسوکه برگشت به سمتِ ایتاچی، نگاهش ثابت و مصمم بود. «اونی که ناروتو رو به اینجا آورد، من بودم و اونی که اعتمادش رو جلب کرد، تو بودی... به عنوانِ پادشاههایِ خونآشامها، وظیفهیِ هر دوتامون هست.» 👑👑
ایتاچی، که حالا از صمیمِ قلب به برادرِ کوچکترش افتخار میکرد، برگشت و با لبخندی گرم، شانهیِ او را فشرد. «پس با هم انجامش میدیم، برادر!» 💪
و این بار، ساسوکه نیز لبخندی ریز زد و سرش را به نشانهیِ تایید تکان داد. 😌
### **در قلمرویِ گرگینهها:**
ناروتو، چشمانش را به سختی باز کرد، انگار که داشت میلهایِ زندان را کنار میزد. اولین چیزی که حس کرد، سرمایِ زمین بود. همه جا تاریک بود. با آرزویی، سرش را از رویِ زمین بلند کرد. گوشهایش سوت میکشیدند و چشمانش سیاهی میرفت. چندین بار پلک زد تا چشمانش به تاریکی عادت کند. کمی به اطراف نگاه کرد. اینجا داشت چیکار میکرد؟ پس ساسوکه کجاست؟ اولین سوالاتی بودند که در ذهنش گذشتند. و بعد... خاطراتِ وحشتناکِ بعد از اژدها سواری به یادش آمد. گرگینهها که او را از اتاقش دزدیدند...
با صدایی که انگار از تهِ چاه میآمد، زمزمه کرد: «یعنی... اون اتفاقات... کابوس نبود...؟» 😭
و بعد، قطراتِ اشک از چشمانش سرازیر شدند. بدنش درد میکرد. احساسِ تنهاییِ عمیقی میکرد. دلش میخواست که الان ساسوکه اینجا بود... یعنی چه اتفاقاتی قرار بود برایش بیفتد؟ وقتی خواست با دستهایش اشکها را پاک کند، متوجه شد که دستهایش با زنجیر بسته شده بودند. زنجیرهایِ بلندی که انتخابشان در تاریکیِ اتاق، مشخص نبود. و ناگهان... صدایِ زوزهیِ گرگِ وحشتناکی، که انگار سمفونیِ مرگش بود، به گوشش رسید. 🐺🎶
برقی از ترس، از انگشتانِ پایش تا نوکِ موهایِ زرد و ژولیدهاش را در وجودش لرزاند... و سپس...
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت سوم
ساسوکه ادامه داد، صدایش حالا کمی آرامتر، اما همچنان مصمم بود: «اینجوری امنیتِ ناروتو رو به خطر میندازیم... ما بهش وعدهیِ محافظت دادیم و نتونستیم این کار رو بکنیم. اون همین الانشم شاید اعتمادش رو به ما از دست داده و من نمیخوام این اتفاق بیفته. جدای از اون، اگر که گرگینهها میخوان که با ما بجنگن، معلومه که آمادگی دارن... گرگینهها از قدیمالایام نسبت به ما خونآشامها، خاندانِ اوچیها، ضعیفتر بودن... و الان یعنی ضعفهاشون رو برطرف کردن! پس نمیخوام که بیخود ارتش رو و اعضایِ خاندانِ خونآشامیمون رو به خطر بندازم.» 😟
با نگاهی که حالا کمی آرامش در آن دیده میشد، سرش را بالا گرفت و مستقیم به چشمانِ ایتاچی نگاه کرد. «من خودم خورشیدم رو نجات میدم و ناروتو رو برمیگردونم به جایی که بهش تعلق داره!» ✨️
ایتاچی، با شنیدنِ این حرفهایِ ساسوکه، شوکی که داشت، کاملاً از بین رفت و لبخندی از رویِ تحسین بر لبانش نشست. «تو واقعاً لیاقتِ پادشاهِ خونآشامها بودن رو داری، ساسوکه!» و سپس، با قدمهایی محکم، از اتاق بیرون رفت و پشت به ساسوکه ایستاد، منتظرِ پاسخی دیگر.
ساسوکه، که هنوز در چارچوبِ در ایستاده بود، سرش را کمی پایین انداخت و گفت: «ایتاچی... من قبلاً هم گفتم و الانم میگم که نمیخوام پادشاهِ خونآشامها بشم... تو لایقتری. و اگر که تو نباشی، منم نمیخوام. تا همیشه با هم از این خاندان محافظت میکنیم!» 🤝
ایتاچی پوزخندی زد و بعد با صدایی که حالا شیطنتِ برادرانهاش را آشکار میکرد، گفت: «پس داری ازم درخواست میکنی که همراهِ تو بیام برایِ نجاتِ ناروتو؟» 😉
ساسوکه برگشت به سمتِ ایتاچی، نگاهش ثابت و مصمم بود. «اونی که ناروتو رو به اینجا آورد، من بودم و اونی که اعتمادش رو جلب کرد، تو بودی... به عنوانِ پادشاههایِ خونآشامها، وظیفهیِ هر دوتامون هست.» 👑👑
ایتاچی، که حالا از صمیمِ قلب به برادرِ کوچکترش افتخار میکرد، برگشت و با لبخندی گرم، شانهیِ او را فشرد. «پس با هم انجامش میدیم، برادر!» 💪
و این بار، ساسوکه نیز لبخندی ریز زد و سرش را به نشانهیِ تایید تکان داد. 😌
### **در قلمرویِ گرگینهها:**
ناروتو، چشمانش را به سختی باز کرد، انگار که داشت میلهایِ زندان را کنار میزد. اولین چیزی که حس کرد، سرمایِ زمین بود. همه جا تاریک بود. با آرزویی، سرش را از رویِ زمین بلند کرد. گوشهایش سوت میکشیدند و چشمانش سیاهی میرفت. چندین بار پلک زد تا چشمانش به تاریکی عادت کند. کمی به اطراف نگاه کرد. اینجا داشت چیکار میکرد؟ پس ساسوکه کجاست؟ اولین سوالاتی بودند که در ذهنش گذشتند. و بعد... خاطراتِ وحشتناکِ بعد از اژدها سواری به یادش آمد. گرگینهها که او را از اتاقش دزدیدند...
با صدایی که انگار از تهِ چاه میآمد، زمزمه کرد: «یعنی... اون اتفاقات... کابوس نبود...؟» 😭
و بعد، قطراتِ اشک از چشمانش سرازیر شدند. بدنش درد میکرد. احساسِ تنهاییِ عمیقی میکرد. دلش میخواست که الان ساسوکه اینجا بود... یعنی چه اتفاقاتی قرار بود برایش بیفتد؟ وقتی خواست با دستهایش اشکها را پاک کند، متوجه شد که دستهایش با زنجیر بسته شده بودند. زنجیرهایِ بلندی که انتخابشان در تاریکیِ اتاق، مشخص نبود. و ناگهان... صدایِ زوزهیِ گرگِ وحشتناکی، که انگار سمفونیِ مرگش بود، به گوشش رسید. 🐺🎶
برقی از ترس، از انگشتانِ پایش تا نوکِ موهایِ زرد و ژولیدهاش را در وجودش لرزاند... و سپس...
- ۲.۰k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط