برایش چای آوردم بدون قند خورد
82^
برایش چای آوردم . بدون قند خورد .
گفتم :« راستی! تولدت مبارک ! » لبخند زد ، متعجب . گفت :« تولدم !؟» گفتم :« آره . فرصت نشد همدیگه رو ببینیم . هجدهم اردیبهشت .» تو گلویی خندید و چشمانش را بست . دورش بگردم . الان دیگر تیر داشت به نیمه میرسید . خیلی وقت بود که گذشته بود .
گفتم :« بیا بریم توت بخوریم . بیا .»
در اتاق را که باز کردم ، صدای مهین دخت را شنیدیم که صدایمان میکرد . گفتم :« توت میچینیم و میاییم مامان .» از مامانی که گفتم خیلی خجالت کشیدم . از دستم در رفت .
کفش هایش را در آورد . پایش را روی شاخه ی بیخ تنه ی هیمان گذاشت و بالا رفت .
مهین دخت آمده بود لب ایوانش . خندید ، خس خس . گفت :« خودت کم بالا میرفتی از جون این بیچاره ، به شازده هم یاد دادی ؟! » سمت ایوان رفتم و خندیدم . با ابرو های سفیدش نیم تنه ام را نشان داد و آرام گفت :« دختر جون یکم حیا کن . لباس درست بپوش .» وای ! مهین دخت هم مثل خانم سادات میخواست گیر بدهد ! گفتم :« نه ، من دیگه باهاش راحتم .» گفت :« لااقل یک لباس قشنگ بپوش .» گفتم :« لباس خیلی قشنگی ندارم . » گفت :« پس یک بار باید ببرمت بازار برات لباس خوب بگیرم .» وای فکرش را بکن . مهین دخت و من ، دست در دست هم برویم بازار ، مثل مادر و دختر های واقعی .
برگشتم نگاهش کردم . از درخت پایین آمده بود . کاسه مرا پر از توت کرده بود ، داشت کفش هایش را پا میکرد .
مهین دخت ما را به خانه ی دلپذیرش دعوت کرد .
جناب آفتاب ، کاسه را دستم داد . آستین های پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود . پیراهن سفیدش از جای ماچ آبدار توت ها سرخ شده بود .
کنارش نشستم ، تکیه به پشتی سرخی که جلویش همیشه یک پتوی ملحفه کشیده شده ، دولا پهن بود .
مهین دخت رفته بود توی آشپزخانه ی کوچکش . گفت :« این آقا که عکسش رو روی تاقچه گذاشتم ، آقامه . خسرو جانمه .» چشمم دنبال چشمش رفت که عکس خسرو خان را برانداز میکرد . سبیل های لاتی بلندش و موهای فرفری سفیدش . دماغ و چانه اش کمی او را شبیه بهروز وثوقی میکرد . به نظر میرسید جوان که بوده خیلی دل مهین ما را میبرده !
مهین دخت گفت :« خسرو جانم راننده کامیون بود . من اون سالها که جوون بودم ، از همه دختر ها خوشگل تر بودم ...» از تکبر مهین داشت خنده ام میگرفت . از کاسه توت برداشتم .
مهین قصه میگفت . من برای بار دوم میشنیدم اما انگار او فکرش جای دیگری بود . زانو بغل کرده بود و پرده های بت و جقه دار اتاق را نگاه میکرد .
توت برداشتم و سمت دهانش بردم . سرش را عقب کشید و گفت:« نکن بچه .» خیلی لجم گرفت . اولا من بزرگ تر بودم ، او بچه بود . در ثانی ، محبت عاشقانه ی مرا رد کرده بود . نکند فکر کرده بود با او شوخی کرده ام ؟! اگر شوخی میخواست خب اشکالی نداشت . توت های رسیده را توی صورتش له کردم . انتظار داشتم تلافی کند؛ ولی دست به صورتش کشید و قیافه اش را مظلوم کرد ، چیزی نگفت .
_مینا ، دوم جولای ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
برایش چای آوردم . بدون قند خورد .
گفتم :« راستی! تولدت مبارک ! » لبخند زد ، متعجب . گفت :« تولدم !؟» گفتم :« آره . فرصت نشد همدیگه رو ببینیم . هجدهم اردیبهشت .» تو گلویی خندید و چشمانش را بست . دورش بگردم . الان دیگر تیر داشت به نیمه میرسید . خیلی وقت بود که گذشته بود .
گفتم :« بیا بریم توت بخوریم . بیا .»
در اتاق را که باز کردم ، صدای مهین دخت را شنیدیم که صدایمان میکرد . گفتم :« توت میچینیم و میاییم مامان .» از مامانی که گفتم خیلی خجالت کشیدم . از دستم در رفت .
کفش هایش را در آورد . پایش را روی شاخه ی بیخ تنه ی هیمان گذاشت و بالا رفت .
مهین دخت آمده بود لب ایوانش . خندید ، خس خس . گفت :« خودت کم بالا میرفتی از جون این بیچاره ، به شازده هم یاد دادی ؟! » سمت ایوان رفتم و خندیدم . با ابرو های سفیدش نیم تنه ام را نشان داد و آرام گفت :« دختر جون یکم حیا کن . لباس درست بپوش .» وای ! مهین دخت هم مثل خانم سادات میخواست گیر بدهد ! گفتم :« نه ، من دیگه باهاش راحتم .» گفت :« لااقل یک لباس قشنگ بپوش .» گفتم :« لباس خیلی قشنگی ندارم . » گفت :« پس یک بار باید ببرمت بازار برات لباس خوب بگیرم .» وای فکرش را بکن . مهین دخت و من ، دست در دست هم برویم بازار ، مثل مادر و دختر های واقعی .
برگشتم نگاهش کردم . از درخت پایین آمده بود . کاسه مرا پر از توت کرده بود ، داشت کفش هایش را پا میکرد .
مهین دخت ما را به خانه ی دلپذیرش دعوت کرد .
جناب آفتاب ، کاسه را دستم داد . آستین های پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود . پیراهن سفیدش از جای ماچ آبدار توت ها سرخ شده بود .
کنارش نشستم ، تکیه به پشتی سرخی که جلویش همیشه یک پتوی ملحفه کشیده شده ، دولا پهن بود .
مهین دخت رفته بود توی آشپزخانه ی کوچکش . گفت :« این آقا که عکسش رو روی تاقچه گذاشتم ، آقامه . خسرو جانمه .» چشمم دنبال چشمش رفت که عکس خسرو خان را برانداز میکرد . سبیل های لاتی بلندش و موهای فرفری سفیدش . دماغ و چانه اش کمی او را شبیه بهروز وثوقی میکرد . به نظر میرسید جوان که بوده خیلی دل مهین ما را میبرده !
مهین دخت گفت :« خسرو جانم راننده کامیون بود . من اون سالها که جوون بودم ، از همه دختر ها خوشگل تر بودم ...» از تکبر مهین داشت خنده ام میگرفت . از کاسه توت برداشتم .
مهین قصه میگفت . من برای بار دوم میشنیدم اما انگار او فکرش جای دیگری بود . زانو بغل کرده بود و پرده های بت و جقه دار اتاق را نگاه میکرد .
توت برداشتم و سمت دهانش بردم . سرش را عقب کشید و گفت:« نکن بچه .» خیلی لجم گرفت . اولا من بزرگ تر بودم ، او بچه بود . در ثانی ، محبت عاشقانه ی مرا رد کرده بود . نکند فکر کرده بود با او شوخی کرده ام ؟! اگر شوخی میخواست خب اشکالی نداشت . توت های رسیده را توی صورتش له کردم . انتظار داشتم تلافی کند؛ ولی دست به صورتش کشید و قیافه اش را مظلوم کرد ، چیزی نگفت .
_مینا ، دوم جولای ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۲.۲k
- ۰۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط