رمان:#دخترم_باش
رمان:#دخترم_باش
#پارت_۹
مهدی و شاهین و علی چشم دزدیدن که خنده های زیر زیرکی شون رو نبینم .
تنها کسی که میتونست اینجوری با من حرف بزنه دایه
بود که حسابی هم بساط تفریح بچه هارو فراهم
می کرد .
_مهمون جاش رو چشم ماست حاج خانوم اصلا خونه ی شما اختیارشم با شما حرفی ندارم رو حرفت ولی این دستمال قضیه داره !
واسه خودم نیست واسه یکیه که نمیشناسم ولی طلب
دارم ازش واسه همین محله منتظرم تا طلبم صاف
بشه !
سید دستی به محاسنش کشید و گفت : کی رسیدی که
وقت کردی دشمن بتراشی واسه خودت پسرم، کی بود
حالا بگو شاید بشناسیم !
سر تکون دادم .
_ شناختنشم کار خودمه دایی پیداش می کنم، من از شما فقط یه چی میخوام، لیست تک تک اونایی که چهار محل رو به خاک سیاه نشوندن، والسالم !
دایه با اخم نگاهم کرد .
_ به قول خودت بذار دوساعت از آزادیت بگذره بعد
دنبال راهی باش که دوباره خودت رو بندازی تو
هچل ! ناخلفن پسر نمیذارم بری دنبالشون و دوباره سیاه بختم کنی !
از جا بلند شدم .
_امیر کوردتم کم ناخلف نیست دایه یادت که نرفته؟
به سمت حوض رفتم و هندونه رو از توش در آوردم .
گذاشتمش تو سینی و به سمت تخت رفتم .
آقا مصطفی با لحنی که سعی میکرد مسالمت آمیز
باشه گفت : این کارا رو بسپار دست قانون امیر کورد،
کار تو نیست در افتادن با این نامردا
اینا آیین لوتی گری نمیدونن ناموس سرشون نمیشه به
قرآن که نامردن امیر کورد !
سربالا انداختم و چاقو رو تو هندونه فرو کردم .
_ قانون اینارو سپرده دست من که ازشون حساب پس
بگیرم دایی ، هرچیم باشن منمو یه گله پشتم کسی
حریفم نیست اگه کمک میشی واسه دست ما بسم للا،
اگه نه که خودمون تنها هم از پسشون برمیایم .
سید اسغفراللهی گفت و جای آقا مصطفی جواب داد :
کی دست رد زدیم به سینهت پسر فقط نگرانیم !
من که تا آخر عمر مدیونتم بخاطر من افتادی تو بند و
جلوی مادرت شرمنده م کردی جونمم میدم ولی
نمیشناسی این المرتارو .
هندونه رو قاچ کردم و دونه دونه جلوشون چیدم .
_ هم آشنا میشیم باهاشون هم آشناشون میکنیم با امیر کورد و دار و دسته ش، بسمللا بفرما از دهن نیفته !
مهدی لیوان چای رو کناری گذاشت و گفت : من بعد
هرچی بگی هرچی بخوای یه سره در خدمتیم خان
داداش، فردا هم گله رو جمع میکنیم سر سفره خونه آقا مصطفی اگه رخصت بده !
آقا مصطفی سر تکون داد .
_ اونجا متعلق به خودتونه پسرم، از خدامه دوباره
پاتون باز بشه و برکت بندازین به سفره م !
سید اشاره ای به بچه ها کرد و گفت : خب ما زحمت
رو کم میکنیم دیگه !
دست رو چشمم گذاشتم .
_ جاتون رو چشم ماست رحمتد سید !
مهدی با دهنی که از هندونه پر شده بود گفت : بریم؟
من امشب رو می خواستم پیش خان داداش بمونم .
#پارت_۹
مهدی و شاهین و علی چشم دزدیدن که خنده های زیر زیرکی شون رو نبینم .
تنها کسی که میتونست اینجوری با من حرف بزنه دایه
بود که حسابی هم بساط تفریح بچه هارو فراهم
می کرد .
_مهمون جاش رو چشم ماست حاج خانوم اصلا خونه ی شما اختیارشم با شما حرفی ندارم رو حرفت ولی این دستمال قضیه داره !
واسه خودم نیست واسه یکیه که نمیشناسم ولی طلب
دارم ازش واسه همین محله منتظرم تا طلبم صاف
بشه !
سید دستی به محاسنش کشید و گفت : کی رسیدی که
وقت کردی دشمن بتراشی واسه خودت پسرم، کی بود
حالا بگو شاید بشناسیم !
سر تکون دادم .
_ شناختنشم کار خودمه دایی پیداش می کنم، من از شما فقط یه چی میخوام، لیست تک تک اونایی که چهار محل رو به خاک سیاه نشوندن، والسالم !
دایه با اخم نگاهم کرد .
_ به قول خودت بذار دوساعت از آزادیت بگذره بعد
دنبال راهی باش که دوباره خودت رو بندازی تو
هچل ! ناخلفن پسر نمیذارم بری دنبالشون و دوباره سیاه بختم کنی !
از جا بلند شدم .
_امیر کوردتم کم ناخلف نیست دایه یادت که نرفته؟
به سمت حوض رفتم و هندونه رو از توش در آوردم .
گذاشتمش تو سینی و به سمت تخت رفتم .
آقا مصطفی با لحنی که سعی میکرد مسالمت آمیز
باشه گفت : این کارا رو بسپار دست قانون امیر کورد،
کار تو نیست در افتادن با این نامردا
اینا آیین لوتی گری نمیدونن ناموس سرشون نمیشه به
قرآن که نامردن امیر کورد !
سربالا انداختم و چاقو رو تو هندونه فرو کردم .
_ قانون اینارو سپرده دست من که ازشون حساب پس
بگیرم دایی ، هرچیم باشن منمو یه گله پشتم کسی
حریفم نیست اگه کمک میشی واسه دست ما بسم للا،
اگه نه که خودمون تنها هم از پسشون برمیایم .
سید اسغفراللهی گفت و جای آقا مصطفی جواب داد :
کی دست رد زدیم به سینهت پسر فقط نگرانیم !
من که تا آخر عمر مدیونتم بخاطر من افتادی تو بند و
جلوی مادرت شرمنده م کردی جونمم میدم ولی
نمیشناسی این المرتارو .
هندونه رو قاچ کردم و دونه دونه جلوشون چیدم .
_ هم آشنا میشیم باهاشون هم آشناشون میکنیم با امیر کورد و دار و دسته ش، بسمللا بفرما از دهن نیفته !
مهدی لیوان چای رو کناری گذاشت و گفت : من بعد
هرچی بگی هرچی بخوای یه سره در خدمتیم خان
داداش، فردا هم گله رو جمع میکنیم سر سفره خونه آقا مصطفی اگه رخصت بده !
آقا مصطفی سر تکون داد .
_ اونجا متعلق به خودتونه پسرم، از خدامه دوباره
پاتون باز بشه و برکت بندازین به سفره م !
سید اشاره ای به بچه ها کرد و گفت : خب ما زحمت
رو کم میکنیم دیگه !
دست رو چشمم گذاشتم .
_ جاتون رو چشم ماست رحمتد سید !
مهدی با دهنی که از هندونه پر شده بود گفت : بریم؟
من امشب رو می خواستم پیش خان داداش بمونم .
- ۱.۳k
- ۰۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط