{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۸
سنگین نگاهش کردم .
_ نخواستم منو پشت میله های زندون و تو بند ببینید
همونطور که نذاشتم خواهرم ببینه، نذاشتم سپهر
ببینه !
بعدش هم شماها که فامیل درجه یک نبودید فکر کنید
یه خورده .
دیدن هر هفته ی دایه بس بود واسه شرمندگیم
پس حق گرو کشی و حرف مفت ندارید .
اون سه تا هم غلط اضافه کردن چهار محل رو ول
کردن رفتن پی خودشون صبح پیغوم بفرستید امیر
کورد برگشته، گله نمی خواد چون این گله نامرده،
نامردی شم وقتی امیر کورد رفت ثابت کرد فقط رفیق
میخوام تا چهار محل رو پاک کنیم از این کثافتا .
سید آروم گفت : بس کن کورد خودتم یدونی حرفات
حق نیست این بچه ها گناه که نکردن پی زندگی و
امنیت خانوادشون بودن !
نفس عمیقی کشیدم و سکوت کردم .
علی اخمی کرد و گفت : من بی گله نیستم خان داداش،
تا فردا بشین متلک بار ما کن و بزن تو سرمون ولی
گله رو ازمون نگیر که هنوز افتخارم اینه که هرشب
هرشب واسه دخترم تعریف کنم به کجا تعلق داشتم و
زیر پرچم کی بودم !
چشم هام گرد شد .
_ چی گفتی ؟ دخترت؟ مگه تو زن داری اصال؟
خنده ش گرفت .
_شیش ماه بعد رفتن شما عروسی کردم از دخترای
محل بود واسه همین اینجا موندم .
اون سه تایی که رفتن هم به هوای خانواده و زن و
بچه کندن و از این محل درب و داغون رفتن نه این
که دلشون میخواست .
سر تکون دادم و به شاهین نگاه کردم .
_شنیدم داداشتم از ما بهترون شده واسه خودش سری
تو سرا در آورده .
شاهین تک خنده ای کرد .
_ جلب از هممون کوچیک تر بود ولی بد خاطرت
واسش عزیز بود براکَم ( برادرم )، میخواست هرطور
شده از بند بکشتت بیرون، نفهمیدیم تهش چه جوری
سر از جوجه ستوانی در آورد .
لبخند آرومی زدم .
_ آخرشم این جوجه ستوان کار خودش رو کرد و از
حبس درم آورد .
آقا مصطفی با تعجب گفت : کار شاهو بود؟
سرتکون دادم .
_ یه جورایی آره و نه تو کار دخیل بود !
شاهین زد رو پاش و با حرص گرفت : ای مارموز
آخرش پیش من رو نکرد داره چه غلطی میکنه !
دایه با سینه چای به سمتمون اومد . چشم هاش قرمز
بود .
_ چه خوبه اینجوری میبینمتون انگار خونه روح
گرفته هرچند جمعتون کم داره انگار .
کوردم زنگ زدم سپهر و خاله ت اینا دارن میان.
بچم سها هم تا شنید داری میای درسو دانشگاه رو
ول کرد راهشرو کج کرد داره خونه .
شاکی شدم .
_دایه دو ساعت نرسیده اون تلفن رو گرفتی دست
زنگ زدی فک و فامیل و دوست و آشنا رو خبر
کردی ، خب قربونت برم شاید من تاریکی بخوام برم
پی کاری !
چشم غره ای بهم رفت .
_ تو کارت به این چیزا نباشه خواهرم و خواهرت رو
خبر کردم غریبه که نبودن !
ماشالله قبلا مهمون گریز نبودی زندون رفتن هم خلقت
رو عوض کرده هم سلیقه ترو، این دستمال دخترونه چیه بستی به دستت شیره کر؟(جوونمرد)
دیدگاه ها (۰)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۹مهدی و شاهین و علی چشم دزدیدن که خنده ...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۰اخمی به ظاهرش کردم که سریع دهنش رو بس...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۱_کلکلم کردم، بعدش که فهمیدم استاد...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۰-به درك! مگه واسه اون مهمه که من ...

«Don't scold me»part-6ویو الیس*که یهو گفت.....جونگکوک: چرا ب...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط