{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۱۰
اخمی به ظاهرش کردم که سریع دهنش رو بست .
سید آروم گفت : عهد و عیال دارن میان خونه پاشو
بریم پسر زشته کنگر خوردی لنگر انداختی !
دایه با خوش رویی گفت : بمونید شما مثل پسر خودم
میمونید کم هوامرو نداشتید تو این چند سال !
مهدی با لبخند گفت : نه دایه دست شما درد نکنه ما
بریم که خروس خون باید در خدمت خان داداش
باشیم .
همه از جا بلند شدن .
از تخت پایین رفتم و تا دم در بدرقه شون کردم .
دم در که ایستادم تک و توک نگاه خیره ی همسایه
هارو رو ی خودم حس میکردم .
نفسی گرفتم و در رو بستم .
سخته پشت یه محل بودن وقتی هنوز خودت به خودت
ایمان نداری !
سمت تخت که می رفتم چشمم خورد به دایه روی تخت نشسته بود و با شوق نگاهم میکرد .
باالخره لبخندم باز شد به صورتش به سمتش رفتم و
روی تخت نشستم، خم شدم سر گذاشتم رو دامن
پی راهنش، دستش رو آروم کشید رو سرم .
بغض تو گلوم ریشه زده بود، بخاطر یه بی فکری پنج
سال دور بودم ازشون از خانواده و ناموسی که جونم
به جونشون وصله، از محله و آدماش
آهی کشیدم .
دایه آروم گفت : آه میکشی شیر مردم داغ رو دلت
مونده؟
سکوت کردم، چند لحظه بیشتر نگذشته بود که دایه با
صدای لطیفش شروع به خوندن کرد .
_ روله ی خوشه وی ست بی نا یی چاوم
فرزند دوست داشتنیام، نور چشمانم
هیزی ئه ژنوم و هی وای ژیانم
توان زانوهایم و امید زندگیام
هه تا دییته وه هه رچاوه ریتم
تا برگردی چشم به راهت هستم
نفس عمیقی کشیدم تا با شنیدن صداش که بعد از مرگ آقام غمگین تر از همیشه بود بغض به گلوم فشار
نیاره، به محض بسته شدن چشم هام صدای باز و
بسته شدن در ورودی رو شنیدم .
سریع از جا بلند شدم، با دیدن دختر زیبایی که با
چشمای درشت و قهوه ایش بهم خیره شده دلم لرزید .
چقدر بزرگ شده بود جیگر گوشه م لحظه لحظه ی
این پنج سال نبودم تا قد کشیدن و خانوم شدنش رو
ببینم من پنج سال بدهکارم به این بچه .
با ناباوری بهم نگاه می کرد لب هاش لرزید و چشم
هاش پر شد .
_ داداش !
دست هام واسش باز شدن .
_ جان دل داداش بیا اینجا ببینم جغجغه !
بادو خودش رو توی بغلم پرت کرد .
سرش رو چند بار بوسیدم، نفس عمیقی کشیدم .
خدایا شکرت !
مردمک چشم هام تا آخرین حد گشاد شده بود واسه
مقاومتم برای اشک نریختن .
_ چقدر خانوم شدی .
با خنده و گریه سرش رو از بغلم بیرون کشید .
_ چقدر ترسناک شدی !
با غم خندیدم .
دایه با چشم های اشکی به سمتمون اومد .
دست کشیدم به صورت سها .
_دیگه نمیخوام چشماتون رو اشکی ببینم به هیچ وجه !
دیگه بسته !
نمیذارم غصه بخورید چیزی کم و کسر داشته باشید
این چند سال رو مدیونتونم به موالا.
دایه شونه م رو بوسید .
_این جوری نگو ُکَر پاَلواَن َکم (پسر پهلوانم)
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۲حرفی نزد و در خونه رو باز کرد.کفش...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۳با قهر نگاهمو ازش گرفتم.لپمو کشید...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۹مهدی و شاهین و علی چشم دزدیدن که خنده ...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۸سنگین نگاهش کردم . _ نخواستم منو پشت م...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

#چندپارتی#لینو#استری_کیدز{My enemy}part²².....ویو ا.ت بعد از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط