{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو متعلق به منی

تو متعلق به منی
پارت ۲۴
ویو یونا
وقتی رسیدیم خونه ات رو بردم داخل اتاقش و لباساش رو عوض کردم و کمک کردم روی تخت دراز بکشه و برق رو خاموش کردم که ات گفت
ات: میشه آباژور رو خاموش نکنی می‌ترسم( بغض)
یونا: حتما خوشگلم
آباژور رو روشن کردم و رو به ات گفتم
یونا:میخوای پیشت بمونم؟
ات سرش رک به‌معنی نه تکون داد که گفتم
یونا:چیزی لازم داشتی صدام کن
ات:باشه
از اتاق ات اومدم بیرون بزور جلوی بغضم رو نگه داشته بودم اشکام بی صدا روی گونه ام میریختن اما سریع اشکام رو پاک کردم من الان باید به خاطر ات قوی باشم
اشکام رو پاک کردم و رفتم طبقه پایین بابا رو مبل نشسته بود و سرش رو به پشتی مبل تکیه داده بود صداش زدم
یونا: بابا؟
بابا سرش رو از پشتی مبل برداشت و بهم نگاه کرد وقتی منو دید سریع اشکاش رو پاک کرد منم ناخداگاه بغضم گرفت
بابا:جانم دخترم کارم داشتی؟
یونا:خواستم بگم ات خوابید
بابا:اوهوم باشه(بغض)
یونا:بابا خودت رو اذیت نکن ببین حال ات خوبه
بابا:از خودم بدم میاد نتونستم ازتون مراقبت کنم
تا خواستم حرفی بزنم صدایی اومد که یهو...
بچه ها ببخشید نبودم واقعا دلیلی برای نبودنم ندارم واقعا معذرت میخوام😊😊😞
حمایت فراموش نشه🥰🥰

اسلاید ۲ لباس ات
دیدگاه ها (۱)

تو متعلق به منیپارت ۲۵ که یهو صدایی اومد این صدا از اتاق ات ...

تو متعلق به منیپارت ۲۶ (یک ماه بعد)ویو ات تو این‌ یک ماه خیل...

خیلی ممنونم از این حمایتاتون خیلی خوشحالم میکنین🥰🥰

تو متعلق به منی پارت ۲۳ ویو یوناکه یهو هیچی😁چند مین بعد بابا...

عشق در تاریکی 31.<< ویو کوک >>صبح ساعت های 8 صبح بود جونیور ...

part 16مستر کیم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟓𝟗ات نفسشو محکم بیرون داد و با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط