پارت
پارت ۲
فصل۱
ات همراه کوک از اون کوچه پر از خاطر بد برای ات رفتند.
ات از یه طرفی خوشحال بود از یه طرفی هم میترسید
تو این مدت که ات داشت فکر میکرد کار درستی کرده یا نه کوک بهش گفت که رسیدیم و باید پیاده بشن
پیاده شدن و ات با یه عمارت بزرگ وتاریک روبرو شد اولش خیلی ترسید اما کوک که بهش نگاه کرد با پوزخند گفت
کوک: هه نترس بچه جون کاریت نمیکنم برو تو اینجا سرده (با صدای گرفته و خشن)
ات: ب ب ب باشه
ات با کوک رفتند داخل
داخل عمارت درست مثل بیرونش بود سرد تاریک و بی روح ات پرسید
ات: چرا همچی مشکیه؟
کوک: چون این رنگ رو دوست دارم اجوما بیا این دختره رو ببر حموم یه لباس درس بده بهش بعد غذا بخور بعد بیاد تو دفتر من کارش دارم زود (با صدا سرد و خشن)
کوک بعد گفتن این حرف ها ات رو همون جا گزاشت و رفت داخن دفترش و منتظر دوست هاش و ات موند و به کار هاش رسید
اجوما: سلام دخترم توچرا اینجوری هستی اسمت چیه عزیزم
ات: اسم من ات هست و اون مرده اومد و بهم گفت بیا باهم بریم منم چون جایی برای رفت نداشتم اومدم باهاش
اجوما: اهان منظورت ارباب اسمش اقای جونگ کوک هست ما ارباب یا اقا صداشون میکنیم دوست ها و ادم های خیلی نزدیک بهشون کوک صداشون مبکنن ولی تو بهش بگو اقا
ات : باشه
اجوما: خب دخترم بیا بریم اول حمومت میکنم بعد بریم برات یه غذای خوشمزه درست کنم یکم جون بگیری
ات: باشه خیلی ممنونم🙂
یک ساعت بعد
ات حموم کرد و غذاشم خود الان وقت این بود که بره پیش ارباب یا همون کوک خیلی استرس داشت خودشم نمیدونست چرا
رفت جلور در و در زد کوک گفت
کوک: بیا داخل
ات رفت داخل و دید شش مرد دیگه بجز کوک داخل نشستن
ات: منو صدا کردین آقا
کوک: اره بیا اینجا وایسا میخوام بهم معرفیتون کنم (همون صدای قبلی و یکم مهربون تر)
همه ی این دوست های من هستند
از اولی میگم
این تهیونگ ۲۹سالشه
این یکی جیهوپ ۲۷سالشه
جین۳۰سالشه
نامجون ۲۸سالشه
شوگا ۳۱سالشه
و در اخر جیمین ۲۴سالشه
فکر کنم با جیمین صمیمیتر بشی سنتون بهم میخوره
و پسرا این ات ۱۵ سالشه
ات: سلام
پسرا: سلام
کوک: خب دیگه برو اتاقت اگه نمیدونی کجاست به اجوما بگو نشونت میده
ات: چشم فعلا
ات رفت داخل اتاقش و خوابید وپسرای موندن کی هی میگفت این کیه و از کجا اومده
کوک: پسرا نمیدونم کیه ولی هرکی که هست خیلی ریزه میزه و کیوته
جیمین: اووووووو ارباب کوک سنگ دل عاشق شده عاشق شده
کوک: عه نخیرم پاشید پاشید برید بیرون کار دارم
جیمین: خب بابا فعلا
پسرا رفتند و کوک هم رفت داخل اتاق خودش و........
پارت بعد سخت گیری های کوک شروع میسه و گذشته ات میاد و.........
ادامه دارد
فصل۱
ات همراه کوک از اون کوچه پر از خاطر بد برای ات رفتند.
ات از یه طرفی خوشحال بود از یه طرفی هم میترسید
تو این مدت که ات داشت فکر میکرد کار درستی کرده یا نه کوک بهش گفت که رسیدیم و باید پیاده بشن
پیاده شدن و ات با یه عمارت بزرگ وتاریک روبرو شد اولش خیلی ترسید اما کوک که بهش نگاه کرد با پوزخند گفت
کوک: هه نترس بچه جون کاریت نمیکنم برو تو اینجا سرده (با صدای گرفته و خشن)
ات: ب ب ب باشه
ات با کوک رفتند داخل
داخل عمارت درست مثل بیرونش بود سرد تاریک و بی روح ات پرسید
ات: چرا همچی مشکیه؟
کوک: چون این رنگ رو دوست دارم اجوما بیا این دختره رو ببر حموم یه لباس درس بده بهش بعد غذا بخور بعد بیاد تو دفتر من کارش دارم زود (با صدا سرد و خشن)
کوک بعد گفتن این حرف ها ات رو همون جا گزاشت و رفت داخن دفترش و منتظر دوست هاش و ات موند و به کار هاش رسید
اجوما: سلام دخترم توچرا اینجوری هستی اسمت چیه عزیزم
ات: اسم من ات هست و اون مرده اومد و بهم گفت بیا باهم بریم منم چون جایی برای رفت نداشتم اومدم باهاش
اجوما: اهان منظورت ارباب اسمش اقای جونگ کوک هست ما ارباب یا اقا صداشون میکنیم دوست ها و ادم های خیلی نزدیک بهشون کوک صداشون مبکنن ولی تو بهش بگو اقا
ات : باشه
اجوما: خب دخترم بیا بریم اول حمومت میکنم بعد بریم برات یه غذای خوشمزه درست کنم یکم جون بگیری
ات: باشه خیلی ممنونم🙂
یک ساعت بعد
ات حموم کرد و غذاشم خود الان وقت این بود که بره پیش ارباب یا همون کوک خیلی استرس داشت خودشم نمیدونست چرا
رفت جلور در و در زد کوک گفت
کوک: بیا داخل
ات رفت داخل و دید شش مرد دیگه بجز کوک داخل نشستن
ات: منو صدا کردین آقا
کوک: اره بیا اینجا وایسا میخوام بهم معرفیتون کنم (همون صدای قبلی و یکم مهربون تر)
همه ی این دوست های من هستند
از اولی میگم
این تهیونگ ۲۹سالشه
این یکی جیهوپ ۲۷سالشه
جین۳۰سالشه
نامجون ۲۸سالشه
شوگا ۳۱سالشه
و در اخر جیمین ۲۴سالشه
فکر کنم با جیمین صمیمیتر بشی سنتون بهم میخوره
و پسرا این ات ۱۵ سالشه
ات: سلام
پسرا: سلام
کوک: خب دیگه برو اتاقت اگه نمیدونی کجاست به اجوما بگو نشونت میده
ات: چشم فعلا
ات رفت داخل اتاقش و خوابید وپسرای موندن کی هی میگفت این کیه و از کجا اومده
کوک: پسرا نمیدونم کیه ولی هرکی که هست خیلی ریزه میزه و کیوته
جیمین: اووووووو ارباب کوک سنگ دل عاشق شده عاشق شده
کوک: عه نخیرم پاشید پاشید برید بیرون کار دارم
جیمین: خب بابا فعلا
پسرا رفتند و کوک هم رفت داخل اتاق خودش و........
پارت بعد سخت گیری های کوک شروع میسه و گذشته ات میاد و.........
ادامه دارد
- ۱.۶k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط