{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لته عشق ♡

لته عشق ♡

Pt 13

از زبان نامجون

شلیک که کردم…
سکوت چند ثانیه‌ای همه‌جا رو گرفت.

بعدش…

بوم.

صفحه‌ی مرکزی ترک برداشت.

سیستم شروع کرد به فروپاشی.

چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدن، انگار یه موجود زنده داشت نفس آخرشو می‌کشید.

تمومش کنین… همین الان!!


ولی هیچ‌کس دیگه کنترل نداشت.


---

راوی

مرد ناشناس با خونسردی عقب رفت.

جالب شد…

مهره‌ای که قرار بود بازی کنه… داره تخته رو می‌شکنه.



---

از زبان جین

درها کامل باز شده بودن.

دیگه فرصت فکر نبود.

دویدم.

صدای تیر پشت سرم می‌اومد.

ولی فقط یه چیز تو ذهنم بود:

نامجون.


---

از زبان نامجون

دیدم جین داره فرار می‌کنه…

برای یه لحظه…

همه‌چی آروم شد.

صداها قطع شد.

فقط تصویر اون بود.

برو…


آروم گفتم.

حتی خودمم نمی‌دونستم چرا.


---

ناگهان ماریلا جلو اومد.

~ هنوز تموم نشده…

اسلحه‌اش رو بالا آورد سمت جین.


---

راوی

همه چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد.

نامجون پرید جلو.

نه!!



---

شلیک شد.


---

از زبان جین

صدای تیر رو شنیدم…

ولی ضربه به من نخورد.

نامجون جلوی من ایستاده بود.


---

از زبان نامجون

درد توی شونه‌م پیچید.

اما نایستادم.

اسلحه رو انداختم سمت ماریلا.

چرا؟!


فقط همینو گفتم.


---

ماریلا مکث کرد.

برای اولین بار…

نگاهش لرزید.

~ چون… تو باید کامل بشی.


---

نامجون با خشم گفت:

من ابزار نیستم!!



---

شلیک کردم.

نه به قصد کشتن…

به سمت سیستم پشت سرش.


---

راوی

انفجار کوچیکی رخ داد.

و کل ارتباط قطع شد.


---

از زبان جین

دویدم سمت نامجون.

دیوونه‌ای؟!


دستشو گرفتم.

دستش خونی بود.


---

نامجون فقط نگاهم کرد.

باید می‌رفتی…



---

جین با بغض گفت:

بدون تو؟!



---

برای یه لحظه سکوت شد.

هیچ‌کس نمی‌دوید.

هیچ سیستم فعال نبود.

فقط ما بودیم.


---

ناگهان صدای خنده‌ی دور اومد…

از اسپیکرهای خراب‌شده.

مرد ناشناس:

عالی بود…

دقیقاً همون چیزی که می‌خواستم.



---

نامجون اخم کرد.

چی می‌خوای از ما؟!



---

صدا آرام‌تر شد:

حالا شما دو تا… آزادین.



---

سکوت.


---

جین آروم گفت:

آزاد…؟



---

صدا ادامه داد:

ولی بدونید…

این تازه نسخه اول بود.



---

و بعد…

همه‌چیز خاموش شد.


---

از زبان نامجون

به اطراف نگاه کردم.

خرابه.

سکوت.

هیچ سیستمی نبود.

ولی حس بدی داشتم…

بدتر از قبل.


---

جین دستمو محکم گرفت.

باید بریم.



---

نامجون بهش نگاه کرد.

برای اولین بار…

بدون ماسک پلیس، بدون مأموریت…

فقط خودش بود.

کجا؟



---

جین مکث کرد.

جایی که دیگه پیدامون نکنن…

حتی اونا.



---

و با هم از اونجا بیرون رفتیم…


---

ادامه دارد…


---
دیدگاه ها (۰)

لته عشق ♡Pt 14 (پایانی)از زبان نامجونهوا سرد بود…خیلی سردتر ...

لته عشق ♡Pt 12از زبان نامجونصدای آژیر توی سرم می‌پیچید…اما ا...

لته عشق ♡Pt 11از زبان نامجونپاکت سیاه تو دستم می‌لرزید…ولی ن...

---لته عشق ♡Pt 8آژیرها بلندتر شدن…نور قرمز کل پاسگاه رو پر ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط