لته عشق ♡
لته عشق ♡
Pt 11
از زبان نامجون
پاکت سیاه تو دستم میلرزید…
ولی نه از ترس.
از عصبانیت.
همه بیرون بمونن.
هیچکس دنبال من نمیاد.
ماریلا جلو اومد.
~ قربان این تلهست…
میدونم.
نگاهم سرد شد.
ولی جین اونجاست.
---
ماشین رو خودم برداشتم.
هیچ همراهی نخواستم.
جادهی خروجی شهر تاریک بود…
مه غلیظ، چراغهای کمنور، و سکوتی که اعصاب آدم رو میخورد.
هر چی جلوتر میرفتم…
احساس میکردم بیشتر وارد یه دام میشم.
---
راوی
بعد از ۴۰ دقیقه…
به منطقه نظامی قدیمی رسید.
ساختمونها نیمهخراب، دیوارهای ترکخورده…
و یه در فلزی بزرگ که خودش باز شد.
---
از زبان نامجون
خیلی خب… اومدم.
صدای قدمهام توی سالن خالی میپیچید.
هیچکس نبود.
تا اینکه…
صدای کف زدن اومد.
تق… تق… تق…
---
از تاریکی…
مرد ناشناس بیرون اومد.
همون صدای خونسرد.
بالاخره اومدی، پلیس کیم.
---
نامجون اسلحه رو بالا آورد.
جین کجاست؟!
مرد لبخند زد.
عجله نکن…
اول باید حقیقت رو بدونی.
---
نور سالن روشن شد.
و پشت شیشهی بزرگ…
جین دیده شد.
نشسته… خسته… ولی زنده.
---
نامجون نفسش برید.
جین!!
جین سرشو بلند کرد.
برای یه لحظه…
نگاهش آروم شد.
---
مرد آهسته گفت:
ببین چقدر راحت آوردیمت اینجا…
فقط با یه اسم: “نجاتش بده”
---
نامجون با خشم جلو رفت.
تو چی میخوای از ما؟!
---
مرد نزدیکتر شد.
از “ما” نه…
از تو.
---
سکوت سنگینی افتاد.
---
مرد ادامه داد:
تو تنها کسی بودی که تونست به سوکجین نزدیک بشه.
چون تو… قابل اعتماد بودی.
---
نامجون یخ زد.
منظورت چیه؟
---
مرد لبخند زد.
یعنی از اول، انتخاب تو تصادفی نبود…
تو رو گذاشتیم توی سیستم… تا به جین برسی.
---
نامجون چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
بعد آروم گفت:
پس… جین هم از اول بخشی از این نقشه بوده؟
---
سکوت.
همین سکوت، بدترین جواب بود.
---
از زبان جین
از پشت شیشه نگاهمون میکردم…
دستام مشت شده بود.
نه از ترس…
از اینکه میدونستم اینجا داره به یه نقطه خطرناک میرسه.
آروم زمزمه کردم:
نامجون… باور نکن…
---
راوی
مرد ناشناس برگشت سمت شیشه.
حالا انتخاب کن، پلیس کیم…
سیستم… یا عشق؟
---
و در همون لحظه…
آژیر قرمز دوباره فعال شد.
ولی این بار…
نه از بیرون.
از داخل مغز سیستم.
---
ادامه دارد…
---
#زن_بنگتن
Pt 11
از زبان نامجون
پاکت سیاه تو دستم میلرزید…
ولی نه از ترس.
از عصبانیت.
همه بیرون بمونن.
هیچکس دنبال من نمیاد.
ماریلا جلو اومد.
~ قربان این تلهست…
میدونم.
نگاهم سرد شد.
ولی جین اونجاست.
---
ماشین رو خودم برداشتم.
هیچ همراهی نخواستم.
جادهی خروجی شهر تاریک بود…
مه غلیظ، چراغهای کمنور، و سکوتی که اعصاب آدم رو میخورد.
هر چی جلوتر میرفتم…
احساس میکردم بیشتر وارد یه دام میشم.
---
راوی
بعد از ۴۰ دقیقه…
به منطقه نظامی قدیمی رسید.
ساختمونها نیمهخراب، دیوارهای ترکخورده…
و یه در فلزی بزرگ که خودش باز شد.
---
از زبان نامجون
خیلی خب… اومدم.
صدای قدمهام توی سالن خالی میپیچید.
هیچکس نبود.
تا اینکه…
صدای کف زدن اومد.
تق… تق… تق…
---
از تاریکی…
مرد ناشناس بیرون اومد.
همون صدای خونسرد.
بالاخره اومدی، پلیس کیم.
---
نامجون اسلحه رو بالا آورد.
جین کجاست؟!
مرد لبخند زد.
عجله نکن…
اول باید حقیقت رو بدونی.
---
نور سالن روشن شد.
و پشت شیشهی بزرگ…
جین دیده شد.
نشسته… خسته… ولی زنده.
---
نامجون نفسش برید.
جین!!
جین سرشو بلند کرد.
برای یه لحظه…
نگاهش آروم شد.
---
مرد آهسته گفت:
ببین چقدر راحت آوردیمت اینجا…
فقط با یه اسم: “نجاتش بده”
---
نامجون با خشم جلو رفت.
تو چی میخوای از ما؟!
---
مرد نزدیکتر شد.
از “ما” نه…
از تو.
---
سکوت سنگینی افتاد.
---
مرد ادامه داد:
تو تنها کسی بودی که تونست به سوکجین نزدیک بشه.
چون تو… قابل اعتماد بودی.
---
نامجون یخ زد.
منظورت چیه؟
---
مرد لبخند زد.
یعنی از اول، انتخاب تو تصادفی نبود…
تو رو گذاشتیم توی سیستم… تا به جین برسی.
---
نامجون چند ثانیه هیچ حرفی نزد.
بعد آروم گفت:
پس… جین هم از اول بخشی از این نقشه بوده؟
---
سکوت.
همین سکوت، بدترین جواب بود.
---
از زبان جین
از پشت شیشه نگاهمون میکردم…
دستام مشت شده بود.
نه از ترس…
از اینکه میدونستم اینجا داره به یه نقطه خطرناک میرسه.
آروم زمزمه کردم:
نامجون… باور نکن…
---
راوی
مرد ناشناس برگشت سمت شیشه.
حالا انتخاب کن، پلیس کیم…
سیستم… یا عشق؟
---
و در همون لحظه…
آژیر قرمز دوباره فعال شد.
ولی این بار…
نه از بیرون.
از داخل مغز سیستم.
---
ادامه دارد…
---
#زن_بنگتن
- ۴۹
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط