لته عشق ♡
لته عشق ♡
Pt 12
از زبان نامجون
صدای آژیر توی سرم میپیچید…
اما این بار فقط صدا نبود.
انگار سیستم داشت مستقیم ذهنمو هدف میگرفت.
چی کار کردی با سیستم؟!
مرد ناشناس خندید.
من کاری نکردم…
تو الان داخل سیستم هستی، نامجون.
---
ناگهان صفحههای اطراف روشن شدن.
دوربینها، نقشهها، درها…
همه چیز روی من قفل شد.
و یه پیام وسط همهشون ظاهر شد:
> “Override: Subject - Kim Namjoon”
---
نامجون چند قدم عقب رفت.
نه… نه…
دستش رو روی گوشش گذاشت.
ولی صداها قطع نمیشدن.
صدای دستورها…
صدای گزارشها…
حتی صدای خودش از ضبطهای قدیمی…
---
راوی
مرد ناشناس آهسته گفت:
حالا تو دیگه پلیس نیستی…
تو فقط یه کد هستی.
---
از زبان جین
با دیدن نامجون… قلبم ریخت.
اون داشت میلرزید.
نه از ترس…
از شکستن.
نامجون!!
با تمام قدرت داد زدم.
---
اما شیشه هنوز بین ما بود.
---
از زبان نامجون
صدای جین مثل یه جرقه بود.
چشمام یه لحظه باز شد.
جین…
دستمو به شیشه گذاشتم.
ولی سیستم فشار آورد.
Error… Override Active
---
ناگهان درهای سلول جین شروع کردن به باز شدن.
---
راوی
اما درست همون لحظه…
سیستم امنیتی هشدار داد:
> “Unauthorized Release Attempt Detected”
---
چراغها خاموش شدن.
و درها نیمه باز موندن.
---
از زبان جین
فرصت بود.
یا الان… یا هیچوقت.
بلند شدم و دویدم.
---
تیراندازی شروع شد.
صدای فریادها، قدمها…
همه چیز قاطی شد.
---
از زبان نامجون
نه! نزنید!
بدنم کنترل نداشت.
اما ذهنم داشت میجنگید.
جین برو!!
---
جین رسید به در خروجی…
ولی درست همون لحظه…
ماریلا جلوی راهش ظاهر شد.
اسلحه پایین.
چهره سرد.
---
~ متأسفم…
---
جین ایستاد.
تو…؟
---
ماریلا لبخند خیلی کوچیکی زد.
~ فکر کردی فقط تو بازی بودی؟
---
راوی
نامجون خشکش زد.
ماریلا…؟
---
ماریلا آهسته گفت:
~ من از اول، مسئول نظارت روی تو بودم.
~ حتی قبل از اینکه وارد پرونده شی…
---
نامجون چند ثانیه نفس نکشید.
یعنی… تو منو فرستادی سمت جین…
---
ماریلا سرشو تکون داد.
~ نه.
~ تو رو فرستادن سمت “هر دو شما”.
---
سکوت.
سنگینتر از هر فریاد.
---
از زبان جین
نگاهم بین نامجون و ماریلا میچرخید…
همه چیز داشت میریخت.
پس هیچکدوم واقعی نبود؟
---
ماریلا کمی مکث کرد.
~ بعضی چیزها واقعی شدن…
نگاهش رفت سمت نامجون.
~ ولی کنترل همیشه با ما بود.
---
نامجون چشمهاش تار شد.
بس کن…
همهچی رو قطع کن!!
---
ناگهان سیستم دوباره خطا داد.
و برای اولین بار…
کنترل شروع کرد به شکستن.
---
راوی
و درست در همون لحظه…
نامجون اسلحه رو برداشت.
نه به سمت جین…
نه به سمت ماریلا…
به سمت سیستم مرکزی.
---
من دیگه مهره نیستم.
---
و شلیک کرد.
---
ادامه دارد…
#زن_بنگتن
Pt 12
از زبان نامجون
صدای آژیر توی سرم میپیچید…
اما این بار فقط صدا نبود.
انگار سیستم داشت مستقیم ذهنمو هدف میگرفت.
چی کار کردی با سیستم؟!
مرد ناشناس خندید.
من کاری نکردم…
تو الان داخل سیستم هستی، نامجون.
---
ناگهان صفحههای اطراف روشن شدن.
دوربینها، نقشهها، درها…
همه چیز روی من قفل شد.
و یه پیام وسط همهشون ظاهر شد:
> “Override: Subject - Kim Namjoon”
---
نامجون چند قدم عقب رفت.
نه… نه…
دستش رو روی گوشش گذاشت.
ولی صداها قطع نمیشدن.
صدای دستورها…
صدای گزارشها…
حتی صدای خودش از ضبطهای قدیمی…
---
راوی
مرد ناشناس آهسته گفت:
حالا تو دیگه پلیس نیستی…
تو فقط یه کد هستی.
---
از زبان جین
با دیدن نامجون… قلبم ریخت.
اون داشت میلرزید.
نه از ترس…
از شکستن.
نامجون!!
با تمام قدرت داد زدم.
---
اما شیشه هنوز بین ما بود.
---
از زبان نامجون
صدای جین مثل یه جرقه بود.
چشمام یه لحظه باز شد.
جین…
دستمو به شیشه گذاشتم.
ولی سیستم فشار آورد.
Error… Override Active
---
ناگهان درهای سلول جین شروع کردن به باز شدن.
---
راوی
اما درست همون لحظه…
سیستم امنیتی هشدار داد:
> “Unauthorized Release Attempt Detected”
---
چراغها خاموش شدن.
و درها نیمه باز موندن.
---
از زبان جین
فرصت بود.
یا الان… یا هیچوقت.
بلند شدم و دویدم.
---
تیراندازی شروع شد.
صدای فریادها، قدمها…
همه چیز قاطی شد.
---
از زبان نامجون
نه! نزنید!
بدنم کنترل نداشت.
اما ذهنم داشت میجنگید.
جین برو!!
---
جین رسید به در خروجی…
ولی درست همون لحظه…
ماریلا جلوی راهش ظاهر شد.
اسلحه پایین.
چهره سرد.
---
~ متأسفم…
---
جین ایستاد.
تو…؟
---
ماریلا لبخند خیلی کوچیکی زد.
~ فکر کردی فقط تو بازی بودی؟
---
راوی
نامجون خشکش زد.
ماریلا…؟
---
ماریلا آهسته گفت:
~ من از اول، مسئول نظارت روی تو بودم.
~ حتی قبل از اینکه وارد پرونده شی…
---
نامجون چند ثانیه نفس نکشید.
یعنی… تو منو فرستادی سمت جین…
---
ماریلا سرشو تکون داد.
~ نه.
~ تو رو فرستادن سمت “هر دو شما”.
---
سکوت.
سنگینتر از هر فریاد.
---
از زبان جین
نگاهم بین نامجون و ماریلا میچرخید…
همه چیز داشت میریخت.
پس هیچکدوم واقعی نبود؟
---
ماریلا کمی مکث کرد.
~ بعضی چیزها واقعی شدن…
نگاهش رفت سمت نامجون.
~ ولی کنترل همیشه با ما بود.
---
نامجون چشمهاش تار شد.
بس کن…
همهچی رو قطع کن!!
---
ناگهان سیستم دوباره خطا داد.
و برای اولین بار…
کنترل شروع کرد به شکستن.
---
راوی
و درست در همون لحظه…
نامجون اسلحه رو برداشت.
نه به سمت جین…
نه به سمت ماریلا…
به سمت سیستم مرکزی.
---
من دیگه مهره نیستم.
---
و شلیک کرد.
---
ادامه دارد…
#زن_بنگتن
- ۸۱
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط