{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 1

["ویو سلین"]
چشمامو آروم باز کردم،هنوز خیلی مونده بود تا به بوسان برسیم..
نگاهمو به آمِلیا دادم که سرشو روی پاهام گذاشته بود و خوابیده بود کمرمو خم کردم و بوسه ای به موهای نرمش زدم...
با صدای جونگ کوک از لای صندلی ها به پشت سرمون نگاه کردم..
_"خسته ای؟."
سری تکون دادم،آوا هم کنارش خوابیده بود و سرش روی بازوی جونگ کوک...
موهامو پشت گوشم دادم،آخرین باری که بوسان بودم..
پنج سال پیش،فردای روزی که نتونستم جایی نفس بکشم که تهیونگ باشه...
نتونستم تحمل کنم وقتی فهمیدم امضامو فعل کرده..
اونم با کمک بابام...
اما چه دکتر دل رحمی بود،مدیونم بهش...
منی که اونقدر ظریف و شکننده بودم پنج سال پیش شکستم...
و بعد تبدیل به سلین الان شدم..
سلینی که تنها و تنها یک مادره و یک روانشناس که در مشکلات کنار بقیه ست و بهشون مشاوره میده...
روز طلاقمون....
اون بغضی که تو چشمای خودم چشمای خمار تهیونگ بود...
اینکه مخالفت نکرد برای اینکه من آزاد باشم بیشتر عذابم میده..
که برای خودم ازم گذشت،و من هم ازش گذشتم..
بعد از طلاق بازم سرم گیج رفتو غش کردم، آوا و جونگ کوک به بیمارستان بردنم و اونجا بود که متوجه زنده بودن آمِلیا شدم....
شاید اگر هر کسی بود داد میزد یا آزارم میداد..
اما جونگ کوک واقعا برادر خوبیه که توی تک تک شرایط زندگیم کنارم بود...
تنها تکیه گاه امن من،جونگ کوکه.
_"مامانی."
سرمو به پایین بردم و به آمِلیا نگاه کردم:
+"بیدار شدی مامانی؟بخواب زوده هنوز نفس من."
چشماش خمار بودو با صدای خواب آلود بچه گونه اش گفت:
_"کی میلسیم...هسته شدم."
خنده ای آروم کردمو بوسه ای روی گونش زدم:
+"اوخ شیرینک من....چیز زیادی نمونده رسیدیم بیدارت میکنم."
سری تکون دادو چشماشو بست..
دیگه تقریبا رسیده بودیم و هواپیما میخواست روی زمین بشینه..
.........
از هواپیما خارج شدیم...
آمِلیا بغل جونگ کوک بود و چمدون هم کنارمون،منتظر تاکسی موندیم تا بلاخره امد و سوار شدیم..
آوا..
خواهر تهیونگ،حدودن ۲۶ سالشه قبل از عقد کردن منو تهیونگ با جونگ کوک ازدواج کرد و خوشبختن..
اما برخلاف تصورم خانوادشو ول کرد و با ما به اسپانیا آمد آوا وابستگی عجیبی به تهیونگ داشت..
از فکر خیال بیرون امدمو دستمو روی موهای آمِلیا کشیدم..
اینقدری دوستش دارم که حاضرم براش جونمم بدم..

شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۶۵)

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 2["ویو سلین"]بوی موهاشو وارد ری...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 3["ویو سلین"]هوفی کشیدم که جونگ...

اسم=> آرزوی دیدارت را دارم...پارک سلینسن= 21قد= 1.72وزن= 46ش...

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۱۱۲(ویو جونگ کوک)همون لحظه ک...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 4["ویو سلین"]در باز کردم...دلم م...

ارباب من Part14چاعان:هیس کوچولو اروم باش بوسه ای روی موهاش ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط