{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم....

آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 3

["ویو سلین"]
هوفی کشیدم که جونگ کوک گفت:
_"آمِلیا عشق دایی پاشو با زندایی بریم تو اتاق بازی کنیم پاشو کوچولو."
آمِلیا دست جونگ کوک گرفت با هم، با آوا به اتاق قدیمی جونگ کوک رفتن...
بابا رو به روم روی مبل نشست و با اخماش شروع به حرف زدن کرد:
_"نیاوردمت اینجا که بخوای لجبازی کنی باید به حرفم گوش کنی...باید."
پوزخندی زدمو پاهامو روی هم گذاشتم:
+"بخوام لجبازی میکنم،به حرفتم که اگر بخوام گوش میدم حالا صحبتتو بکن."
آدمی نبودم که بخوام باهاش مثل قبل رفتار کنم..
سلینی که جلوش نشسته بود سلین پنج سال پیش نبود که جلوی اجبار سر خم کنه...
میتونستم دودی که از گوشاش میادو حس کنم پوزخندمو واضح تر کردم..
_"دخترت...تنها نقطه ضعفته اگر با همون امتحان بشی؟بازم لجبازی میکنی؟بازم میخوای خودت تصمیم بگیری؟ها؟."
دلم میخواست پاشم داد بزنمو بگم خفه شو...
اما نمیتونستم..
+"حرف اصلیت چیه؟صدرصد منو واسه ی این حرفات به اینجا نکشوندی....زود بگو."
دستاشو توی هم جمع کرد و نگاهشو بهم داد:
_"یا چیزی که بهت میگم قبول میکنی.....یا به تهیونگ میگم که آمِلیا دخترشه و زندست."
داشتم رد میدادم میدونستم چشماش شده کاسه خون.
کارد میزدی بهم خون در نمیومد...
نفسی کشیدم داد زدم:
+"مگه برای تهیونگ مهمه ها؟.....کافیه اینقدر منو عذاب دادی چرا یکم یاد نمیگیری مثل بقیه پدر باشی؟ها؟...
همین که چندین سال پیش خواستین بچمو....["صدام از شدت بغض لرزید و ادامه حرفمو لرزون گفتم"]جیگر گوشمو بکشین...شما...شما...قاتلین میفهمی قاتل،ولی بدون که لاقل تهیونگ دلیلی داشت...اما تو هیچ دلیلی نداشتی."
صدای حقیر شدنش میومد..
اما هیچ حرفی نزدو از روی مبل بلند شد و به بالکن رفت...
صدای ویبره گوشیمو شنیدمو از کیف همراهم درش آوردم...
_"سلین بیا تو اتاق،آمِلیا میگه مامانی داد زد صداشو شنیدم."
هوفی کشیدمو دستمو توی موهامو بردم...
دخترکمو ترسوندمو نتونستم خودمو کنترل کنم،از روی مبل بلند شدمو با دو به اتاق رفتم...

شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۳۱)

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 4["ویو سلین"]در باز کردم...دلم م...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 5["ویو سلین"]نفسم تند شده بود،ص...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 2["ویو سلین"]بوی موهاشو وارد ری...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 1["ویو سلین"]چشمامو آروم باز کرد...

شب تولدم پارت 17ویو جونگ: داشتم حرف میزدم که با قرار گرفتن ل...

دانشگاه وانیلی فیک تهکوک / پارت 31 جونگ کوک : (لبخند‌میزنه) ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط