فیک :فصل دوم فقط من؛ فقط تو
پارت •27/
یونگی
کمی به نبود ات عادت کرده بودم ولی از دلتنگیم بهش کم نشده بود اتاقم پر عکس هاش شده و هر روز به تک تکشون دقیقه ها نگاه میکنم
بعضی وقت ها از دور نگاهش میکنم
خنده هاش. قشنگ تر شده انگاری بزرگتر شده و شاید ب چشم من اینطور میاد
من دوستش دارم پس بخاطر خوشحالیش و حال خوبش ترکش کردم چون به خودم قول دادم که زندگیش رو بهم نریزم و به قولم عمل میکنم .
جیهیون و إمی هنوز تو عمارت من هستن
بچه شون چند وقت دیگه ب دنیا میاد اونا با هم خوشحال هستن تنها وقتی که مجبور میشیم که تظاهر کنیم که بچه از من إمیه
اون دختره خوبی و ناراحته که میانه ش با ات بهم ریخته اونم اینطور زندگی رو نمیخواست
این وضعیت برای همچون عذاب اوره ی روز باید به این قضیه خاتمه بدم و اون روز نزدیکه
قرار بود با إمی و جیهیون و یکی از خدمتکار ها( چون خدمتکاره باید تظاهر کنه ک دوست دختر جیهیونه تا بهشون شک نکنن)
بریم پیک نیک چون حال إمی بهتر بشه و براش خوبه و جیهیون خیلی خواهش کرد که بریم منم قبول کردم .
جیهیون : اوه بالشتک إمی داخل ماشین جا مونده میرم بیارمش
یونگی : خودم میرم ی چیزی از تو ماشین باید بیارم
جیهیون : اوکی
بلند شدم و به سمت ماشین رفتن و بالشتک و با قرص هام رو از داخل ماشین آوردم.
اون طرف دریاچه انگار ی چیز هایی بود
اههه یونگی ی دریاچه س دیگه
پس ب طرف بچه ها رفتم و وسایل ها رو گذاشتم
اما ی حسی گفت که به طرف دریاچه برم
اهههه لعنت
بلند شدم ب بچه ها گفتم که میرم تا قدم بزنم
به دریاچه نزدیک شدم
ی حسی خیلی خوب بود دستامو داخل جیب شلوارم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم ارزش اومدن رو داشت و چشمام رو بستم
چند دقیقه بود که اونجا بودم و ریلکس کرده بودم شاید احمقانه بود ولی هر از گاهی صدای خنده ات تو گوش هام میپیچید از این توحم اومده بودم بیرون و کم کم داشتم برمیگشتم
تا با اینکه با جیغ کسی سریع سرم و برگردوندم
اون هه را بود که داشت جیغ میکشید سریع طرفش رفتم اون اینجا چیکار میکرد !
و شونه هاشو رو گرفتم چون بد جیغ میکشید و ترسیده بود
یونگی : هی !هی! هه رااا چی شدهههه؟؟؟؟؟
هه را : یونگیییی ات ات افتاد تو دریاچههههه
یونگی : چ چی اتتتتتت
ب سمت دریاچه نگاه کردم ولی چیزی نبود
یونگی : اونجا ک چیزی نیست
هه را : اون اون چیز هق هق سنگین هق بود ات رو کشید زیر ابببب یونگی تروخدا نجاتش بده هق هق ازت خواهش میکنم التماست میکنم
یونگی : بدون معطلی خودم رو داخل دریاچه انداختم و .....
میدونم دیر شده معذرت می خوام 💔
من ی کم حالم خوب نبود
شرط پارت بعد: ۱۲۱لایک و کامنت بدون تکرار
یونگی
کمی به نبود ات عادت کرده بودم ولی از دلتنگیم بهش کم نشده بود اتاقم پر عکس هاش شده و هر روز به تک تکشون دقیقه ها نگاه میکنم
بعضی وقت ها از دور نگاهش میکنم
خنده هاش. قشنگ تر شده انگاری بزرگتر شده و شاید ب چشم من اینطور میاد
من دوستش دارم پس بخاطر خوشحالیش و حال خوبش ترکش کردم چون به خودم قول دادم که زندگیش رو بهم نریزم و به قولم عمل میکنم .
جیهیون و إمی هنوز تو عمارت من هستن
بچه شون چند وقت دیگه ب دنیا میاد اونا با هم خوشحال هستن تنها وقتی که مجبور میشیم که تظاهر کنیم که بچه از من إمیه
اون دختره خوبی و ناراحته که میانه ش با ات بهم ریخته اونم اینطور زندگی رو نمیخواست
این وضعیت برای همچون عذاب اوره ی روز باید به این قضیه خاتمه بدم و اون روز نزدیکه
قرار بود با إمی و جیهیون و یکی از خدمتکار ها( چون خدمتکاره باید تظاهر کنه ک دوست دختر جیهیونه تا بهشون شک نکنن)
بریم پیک نیک چون حال إمی بهتر بشه و براش خوبه و جیهیون خیلی خواهش کرد که بریم منم قبول کردم .
جیهیون : اوه بالشتک إمی داخل ماشین جا مونده میرم بیارمش
یونگی : خودم میرم ی چیزی از تو ماشین باید بیارم
جیهیون : اوکی
بلند شدم و به سمت ماشین رفتن و بالشتک و با قرص هام رو از داخل ماشین آوردم.
اون طرف دریاچه انگار ی چیز هایی بود
اههه یونگی ی دریاچه س دیگه
پس ب طرف بچه ها رفتم و وسایل ها رو گذاشتم
اما ی حسی گفت که به طرف دریاچه برم
اهههه لعنت
بلند شدم ب بچه ها گفتم که میرم تا قدم بزنم
به دریاچه نزدیک شدم
ی حسی خیلی خوب بود دستامو داخل جیب شلوارم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم ارزش اومدن رو داشت و چشمام رو بستم
چند دقیقه بود که اونجا بودم و ریلکس کرده بودم شاید احمقانه بود ولی هر از گاهی صدای خنده ات تو گوش هام میپیچید از این توحم اومده بودم بیرون و کم کم داشتم برمیگشتم
تا با اینکه با جیغ کسی سریع سرم و برگردوندم
اون هه را بود که داشت جیغ میکشید سریع طرفش رفتم اون اینجا چیکار میکرد !
و شونه هاشو رو گرفتم چون بد جیغ میکشید و ترسیده بود
یونگی : هی !هی! هه رااا چی شدهههه؟؟؟؟؟
هه را : یونگیییی ات ات افتاد تو دریاچههههه
یونگی : چ چی اتتتتتت
ب سمت دریاچه نگاه کردم ولی چیزی نبود
یونگی : اونجا ک چیزی نیست
هه را : اون اون چیز هق هق سنگین هق بود ات رو کشید زیر ابببب یونگی تروخدا نجاتش بده هق هق ازت خواهش میکنم التماست میکنم
یونگی : بدون معطلی خودم رو داخل دریاچه انداختم و .....
میدونم دیر شده معذرت می خوام 💔
من ی کم حالم خوب نبود
شرط پارت بعد: ۱۲۱لایک و کامنت بدون تکرار
۶۷.۰k
۰۸ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۷۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.