{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نور سفید و تیک دار مهتابی جرم گرفته ی سقف مرا وادار به گشودن ...

100^

نور سفید و تیک دار مهتابی جرم گرفته ی سقف مرا وادار به گشودن چشمانم کرد . به محض باز کردنشان قدرت بویایی ام فعال شد و توانستم بوی ادوات ضد عفونی کننده و الکل بهداشتی را استشمام کنم .
صدای مهین دخت را شنیدم که گفت :« خدا رو شکر مادر به هوش اومدی بلاخره ؟!»
به هوش ؟ مگر بیهوش بودم ؟
سر گرداندم و متوجه خیلی چیز ها شدم . فضایی که داخلش بودیم ، تختی که رویش خوابیده بودم ، ماسک اکسیژن روی صورتم و سوزن سرم توی رگم و دست چپی که به شدت بانداژ شده بود .
برای اولین بار ، اقدام به حذف خودم در زندگی کرده بودم ، کاری که در طی سالها اطاعت از ناپدری و تحمل دیوانگی های ساسان نکرده بودم . میبینی آقای مهر ؟ تو از همه ی این مردان عوضی بیشتر به من آسیب زدی . تو از همه ی آنها عوضی تر هستی ، بی آنکه بدانی .
گفت :« دختر ! میدونی اگه مرده بودی میرفتی جهنم ؟» نای حرف زدن نداشتم که بگویم همین الان هم در جهنم هستم . آخر تو چه میدانی مهین خانمی که آقا خسرو همیشه برایت سوغاتی میخرید ؟ چه میدانی اگر خسرو دوستت نداشت چی حالی داشتی ؟
کاش جای مهین او به بالینم آمده بود تا یکبار برای همیشه جان میکندم و اعتراف احساسات میکردم .

دو روز بعد مرخص شدم . مهین بافتنی اش را تمام کرده ، یک شال بلند برایم بافته که سرم را هنگام سرما بپوشانم . مهین دخت عزیز ، از قهوه ای متنفرم . رنگ موهایش ، رنگ کفش های چرمی اش ، رنگ کیفش ، رنگ صدایش ، قهوه ایست . از قهوه ای متنفرم .
جلوی آینده ، دود سیگار نمیگذارد درست ببینم . از بیخ موهایم را میچینم . قدر دو بند انگشت موی سرخ دارم و الباقی ریشه ی مشکی کرده . قاعدتاً میبایست از شدت رنج این روزهای اخیر موهایم سفید میشد .
گریه میکنم که چرا زنده ام . چقدر عجیب . آن روزها از ترس اینکه ساسان مرا بکشد گریه میکردم ، حالا غم زنده بودن و تحمل کردن این درد مرا به گریستن وا میدارد.

_ مینا ، دهم نوامبر ، سال چهارم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۱۱)

سلام. من همیشه از خودم یه معرفی داشتم و فکر کردم الانم یه شن...

101^زمین با لایه ای از برف سفید و پا نخوره فرش شده بود .دانش...

99^ هیچ‌چیزی برنداشتم ، فقط بیرون زدم تا کمی از خفقان خارج ...

98^ دیگر نمیدانم روز چندم است . حتی دیگر گریه هم نمیکنم . د...

85^موهایم را با باقی مانده ی رنگی که برای عروسی سیما خریده ب...

82^برایش چای آوردم . بدون قند خورد .گفتم :« راستی! تولدت مبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط