وقتی به خونه رسید هوا تقریبا تاریک شده بود
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۶۶
وقتی به خونه رسید هوا تقریبا تاریک شده بود.
وارد خونه شد و با دیدن پدرش که داشت روزنامه میخوند به سمتش رفت و کنارش نشست.
پدرش روزنامه رو کنار گذاشت و به دیار نگاه کرد:چیزی شده دخترم؟
دیار بدون نگاه کردن به پدرش سرشو به معنی نه تکون داد.
پدرش:تو هر وقت دروغ میگی به چشمام نگاه نمیکنی
دیار تک خندی بی صدا کرد.
پدرش:من نمیدونم مشکلت چیه..و اینطور که معلومه نمیخوای بگی
دیار به پدرش نگاه کرد.
پدرش:اما هرچی که هست بدون دنیا ارزش ناراحتیتو نداره
و بعد بوسهای به پیشونی دیار زد.
دیار لبخندی زد و بعد به سمت اتاقش رفت.
بعد اینکه لباساشو عوض کرد رو تخت ولو شدو با گوشیش مشغول شد.
ناگهان پیامی از صفحه اینستاگرامش دریافت کرد.
رو پیام کلیک کرد و وارد صفحه چت شد.
به پروفایلش نگاه کرد.
جونگکوک بود؟
با تعجب به پیامی که براش ارسال شده بود نگاه کرد.
^خوشمیگذره؟^
با دلهره تصمیم گرفت چیزی بنویسه تا بهش بفهمونه سرش شلوغه.
بعد نوشتن ارسال کرد.
^اره چرا نگذره؟..بعدا حرف میزنیم^
و بعد ریز خندید.
با یادآوری اینکه جونگکوک زن داره خندش محو شد.
حقیقتی بود که عین یک سیلی به صورتش خورد.
همونقدر دردناک و سوزناک.
چشماش پر اشک شد.
و به پیام جدید جونگکوک نگاه کرد.
^میدونستی برات دستکش بوکس جدید خریدم؟^
دیار با دیدن این پیام ذوق زده شد.
ولی به شدت از جونگکوک دلخور و ناراحت بود.
با تنفر شروع کرد به نوشتن.
^من دیگه هیچوقت به کلاس های بوکست نمیام^
^دستکش رو ببر برای زنت^
و بعد با فرستادن ایموجی عصبانیت گوشیشو پرت کرد کنارش.
با گریه دستاشو رو صورت گذاشت و اشک ریخت.
بین دوراهی گیر کرده بود.
نمیدونست باید چیکار میکرد.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۶۶
وقتی به خونه رسید هوا تقریبا تاریک شده بود.
وارد خونه شد و با دیدن پدرش که داشت روزنامه میخوند به سمتش رفت و کنارش نشست.
پدرش روزنامه رو کنار گذاشت و به دیار نگاه کرد:چیزی شده دخترم؟
دیار بدون نگاه کردن به پدرش سرشو به معنی نه تکون داد.
پدرش:تو هر وقت دروغ میگی به چشمام نگاه نمیکنی
دیار تک خندی بی صدا کرد.
پدرش:من نمیدونم مشکلت چیه..و اینطور که معلومه نمیخوای بگی
دیار به پدرش نگاه کرد.
پدرش:اما هرچی که هست بدون دنیا ارزش ناراحتیتو نداره
و بعد بوسهای به پیشونی دیار زد.
دیار لبخندی زد و بعد به سمت اتاقش رفت.
بعد اینکه لباساشو عوض کرد رو تخت ولو شدو با گوشیش مشغول شد.
ناگهان پیامی از صفحه اینستاگرامش دریافت کرد.
رو پیام کلیک کرد و وارد صفحه چت شد.
به پروفایلش نگاه کرد.
جونگکوک بود؟
با تعجب به پیامی که براش ارسال شده بود نگاه کرد.
^خوشمیگذره؟^
با دلهره تصمیم گرفت چیزی بنویسه تا بهش بفهمونه سرش شلوغه.
بعد نوشتن ارسال کرد.
^اره چرا نگذره؟..بعدا حرف میزنیم^
و بعد ریز خندید.
با یادآوری اینکه جونگکوک زن داره خندش محو شد.
حقیقتی بود که عین یک سیلی به صورتش خورد.
همونقدر دردناک و سوزناک.
چشماش پر اشک شد.
و به پیام جدید جونگکوک نگاه کرد.
^میدونستی برات دستکش بوکس جدید خریدم؟^
دیار با دیدن این پیام ذوق زده شد.
ولی به شدت از جونگکوک دلخور و ناراحت بود.
با تنفر شروع کرد به نوشتن.
^من دیگه هیچوقت به کلاس های بوکست نمیام^
^دستکش رو ببر برای زنت^
و بعد با فرستادن ایموجی عصبانیت گوشیشو پرت کرد کنارش.
با گریه دستاشو رو صورت گذاشت و اشک ریخت.
بین دوراهی گیر کرده بود.
نمیدونست باید چیکار میکرد.
- ۱۸.۵k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط