بعد دیدن این پیام از دیار احساس میکرد کارد بزنن خونش در نمیاد
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۶۷
بعد دیدن این پیام از دیار احساس میکرد کارد بزنن خونش در نمیاد.
دستشو لایه موهاش فرو برد.
پس میرا به دیار گفته بود زنشه.
دندوناشو محکم رو هم فشار داد
اگه میرا اینجا بود قطعا میکشتش.
از رو تخت بلند شدو به سمت بالکن رفت.
سیگاری برداشت و روی لباش روشنش کرد.
پکی ازش گرفت و سیگارو از لباش فاصله داد.
شروع کرد به نوشتن پیام برای دیار.
نمیخواست دروغ بگه.
^بعد از شام،نیمه شب بیا بالا تا باهم حرف بزنیم..اگه میخوای همچیزو بدونی^
به سیگار کشیدنش ادامه داد.
پشت سر هم سیگار میکشید و براش مهم نبود چه بلایی داره به سر ریه هاش میاره.
---------
بعد کمی گریه کردن صدای مادرشو شنید که برای شام صداش میکرد.
نمیتونست با این قیافه و چشمای پف کرده بره بیرون.
پس رو برگه نوشت«من سیرم و غذا نمیخورم»
و برگه رو از پایین در عبور داد.
برق و خاموش کردو به زیر پتو فرو رفت.
خیلی ناراحت بود و احساس میکرد یه وزنه بزرگ رو قلبشه.
گوشیشو روشن کرد.
یهو راجب پیج جونگکوک کنجکاو شد.
وارد صفحه چتشون شد و از بالا رو پیجش کلیک کرد.
وارد صفحه شد.
جونگکوک فقط یک پست گذاشته بود.
که اونم با سگش بود.
لبخندی رو لبای دیار اومد.
عکسه خیلی قشنگ بود و جونگکوک خیلی جذاب توش افتاده بود.
به فالووراش نگاه کرد.
واییی خداا،دویست هزار نفرررر؟
چطور ممکن بود.
یهو پیامی از جونگکوک دریافت کرد
دوباره وارد چت شد.
^بعد از شام،نیمه شب بیا بالا تا باهم حرف بزنیم..اگه میخوای همچیزو بدونی^
با خوندش احساس کرد گونه هاش گل انداخته.
چرا نیمه شب؟
باید میرفت؟
آره باید تلاششو میکرد تا همچیزو بفهمه.
نوشت.
^باشه میام^
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟏
𝐏𝐚𝐫𝐭:۶۷
بعد دیدن این پیام از دیار احساس میکرد کارد بزنن خونش در نمیاد.
دستشو لایه موهاش فرو برد.
پس میرا به دیار گفته بود زنشه.
دندوناشو محکم رو هم فشار داد
اگه میرا اینجا بود قطعا میکشتش.
از رو تخت بلند شدو به سمت بالکن رفت.
سیگاری برداشت و روی لباش روشنش کرد.
پکی ازش گرفت و سیگارو از لباش فاصله داد.
شروع کرد به نوشتن پیام برای دیار.
نمیخواست دروغ بگه.
^بعد از شام،نیمه شب بیا بالا تا باهم حرف بزنیم..اگه میخوای همچیزو بدونی^
به سیگار کشیدنش ادامه داد.
پشت سر هم سیگار میکشید و براش مهم نبود چه بلایی داره به سر ریه هاش میاره.
---------
بعد کمی گریه کردن صدای مادرشو شنید که برای شام صداش میکرد.
نمیتونست با این قیافه و چشمای پف کرده بره بیرون.
پس رو برگه نوشت«من سیرم و غذا نمیخورم»
و برگه رو از پایین در عبور داد.
برق و خاموش کردو به زیر پتو فرو رفت.
خیلی ناراحت بود و احساس میکرد یه وزنه بزرگ رو قلبشه.
گوشیشو روشن کرد.
یهو راجب پیج جونگکوک کنجکاو شد.
وارد صفحه چتشون شد و از بالا رو پیجش کلیک کرد.
وارد صفحه شد.
جونگکوک فقط یک پست گذاشته بود.
که اونم با سگش بود.
لبخندی رو لبای دیار اومد.
عکسه خیلی قشنگ بود و جونگکوک خیلی جذاب توش افتاده بود.
به فالووراش نگاه کرد.
واییی خداا،دویست هزار نفرررر؟
چطور ممکن بود.
یهو پیامی از جونگکوک دریافت کرد
دوباره وارد چت شد.
^بعد از شام،نیمه شب بیا بالا تا باهم حرف بزنیم..اگه میخوای همچیزو بدونی^
با خوندش احساس کرد گونه هاش گل انداخته.
چرا نیمه شب؟
باید میرفت؟
آره باید تلاششو میکرد تا همچیزو بفهمه.
نوشت.
^باشه میام^
- ۱۷.۸k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط