{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:64


یهو صدای زنگ گوشی مین سوک بلند شد.
به سرعت جواب داد.

مین سوک: بله پدر؟
..........
مین سوک:باشه چشم الان میام
.........
مین سوک:باشه فعلا
بعد اتمام تماسش به دیار نگاه کرد و گفت:عزیزم من باید برم..باید پدرمو ببرم دکتر

دیار سری تکون داد.
مین سوک فورا به بیرون رفت و خارج شد.

دیار کمی نشست و بعد با برداشتن کیفش به بیرون رفت.
در و قفل کرد و شروع کرد به قدم زدن.
عجیب بود هوا تا نیم ساعت پیش آفتابی بود ولی الان ابری شده بود و کم کم داشت بارون می‌گرفت.
براش مهم نبود اگه خیس میشد.

خیلی حالش بد بود و خیس شدن آخرین چیزی بود که براش مهم بود.

با شروع کردن این رابطه هم داشت خودش آسیب میدید هم جونگکوک.
اما باید این کارو می‌کرد.
جونگکوک تمام مدت زن داشت و به دیار نزدیک میشد.
اون یه مرد خیانتکار بود.
اگه حتی یکمم دیارو دوست داشت ناراحت میشد.

آروم آروم قدم برمیداشت تا دیر به خونه برسه
دیدگاه ها (۱۰۷)

Chapter:1Part:63بعد چند دقیقه دسته گل قشنگی به مین سوک تحویل...

Chapter:1Part:62پشت در آروم سر خورد و رو زمین نشست.خیلی حالش...

Chapter:1Part:55«ده روز بعد»10مارس_مشغول درست کردن دسته گل س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط