Chapter:1

Chapter:1
Part:65


------------
با عصبانیت وارد خونه شد و به سمت اتاق رفت.
به سرعت پیراهنشو در آورد و یه گوشه پرت کرد.
احساس خفگی میکرد.
بغضی داشت که اجازه آزاد کردنشو نمی‌داد.
دوباره یاد دیار و ابراز علاقه اون پسره افتاد.
میرا با تعجب وارد اتاق شد و گفت:جونگکوک چه خبره؟

جونگکوک چراغ خوابشو برداشتو با شتاب به سمت دیوار پرت کرد.
که با خاک یکسان شد.
میرا جیغی کشید.

جونگکوک با عصبانیت بقیه وسایل های اتاقو به سمتی پرت کرد.
دستاشو لایه موهاش برد و داد زد.

احساس خفگی میکرد و نیاز داشت داد بزنه.

میرا به سمتش اومد:جونگکوک خوبی؟
دستشو رو بازو جونگکوک گذاشت.
جونگکوک یه دفعه بهش حمله کرد و فکشو محکم گرفتو به دیوار چسبوندش.

_از دیشب که آوردمت اینجا..کسی ندیدت که؟
میرا:آخخ..چیکار می‌کنی ولم کنن
با داد توپید:گفتم کسی ندیدتتت؟

میرا دستشو به سرعت رو دست جونگکوک که رو فکش بود گذاشت.
میرا:نه نههه.‌.کسی منو ندیدد..فکم..فکم داره می‌شکنه
جونگکوک محکم تر فکشو فشار داد و داد زد:خوب فکر کننن..کله پوکتو به کار بنداز ببین کسیو ندیدی؟

میرا اشکاش جاری شدو گفت:صبح..صبح..یه دختره اومده بود اینجا..با تو کار داشت..ولم کن حالااا

جونگکوک با شنیدن این حرف انگار یه سطل آب یخ رو سرش ریخته شده بود.
احساس می‌کرد همه چیز تموم شده و قلبش از کار افتاده.

با صدای لرزون گفت:با تهدید بابای حر**زادت آوردمت اینجا..مخفی گاهم..جایی که آرامش میگیرم..جایی که دور از همه‌ست..
آب دهنش و قورت داد و صورت اشکی میرا رو محکمتر گرفت.
_نمیذارم بیشتر از این تو زندگیم گند بزنین..گمشو برو همون جهنمی که ازش اومدی..درخواست طلاقی هم که برات میفرستمو امضاء کن..به بابات بگو یه بار دیگه منو تهدید کنه دودمانشو به باد میدم..دیگه هیچی برام مهم نیست و درباره این تصمیم جدیم..هر غلطی میخواین بکنین..حریف من نمی‌شین.

صورت میرارو ول کرد و به سمت کمدش رفت تیشرت مشکیشو بیرون آورد و پوشید.
_تا یک ربع دیگه از این شهر گمشو

میرا با گریه صورتشو لمس کرد.
این درد حتی تا دندون هاشم نفوذ کرده بود.
از جاش بلند شدو با پوشیدن لباس مناسب و برداشتن کیفش به بیرون رفت.
جونگکوک صداشو شنید که داشت به راننده شخصیش زنگ میزد.

سیگاری برداشت و به سمت بالکن رفت.
رو صندلی نشست و به باغ روبه روش خیره شد.
چشمش به تاب خورد و یاد دیار افتاد.
با فندکش سیگارشو روشن کرد و پکی عمیق ازش گرفت.
دودشو بیرون داد.
نیشخند تلخی زد و گفت:همینجا تموم نمیشه دختر کوچولو..هنوز باهم دیگه کار داریم


دلم نیومد اینو نزارم.
بپذیرید 🌛🌜
دیدگاه ها (۷۵)

ببخشید دیر شد قول میدم فعلا فقط پارت بدم💗دردسر های سه روزه (...

گل خونی پارت 50- باشع خداحافظ عزیزمجونگکوک گوشی رو قطع کرد ر...

پارت ۲۶ — «رازِ رها»چند دقیقه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد.جونگک...

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

عمارت مافیا ✨️🍷قسمت ⁵ساعت ¹⁰ صبح دیدگاه جونگکوک:از خواب بلند...

ـLove and the moonPart48یونا بلند داد زد: گمشو عوضی دیگه به...

مافیای من

part ۴۰جونگکوک« خوب بیا از این طرف آهان رسدیم»& وایی اینا خی...

یه شب بارانی در کره‌ای جنوبیجونگکوک: هورلاااا ( هورا) بلخره ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط