پارت پنجم
پارت پنجم
---
📖 عشق جاودانه
💍نامزدی
ماهها از آن شب بارانی کنار رودخانهی هان گذشته بود.
رابطهی جیمین و هانا هر روز عمیقتر میشد.
او دیگر فقط یک همراه ساده برای جیمین نبود؛ هانا تبدیل به بخشی از وجودش شده بود.
در روزهایی که خستگی تورها و تمرینها تمام بدنش را میفرسود، تنها چیزی که به او نیرو میداد صدای آرام هانا بود.
جیمین بارها با خودش فکر کرده بود:
«من همهچیز دارم… شهرت، موفقیت، فَنها. اما بدون هانا، هیچکدوم کامل نیست.»
یک شب، وقتی همه اعضای گروه در خواب بودند، جیمین روی تختش نشست و به جعبهی کوچکی که در دست داشت نگاه کرد. حلقهای ساده اما درخشان درون آن بود.
قلبش تند میزد.
– «وقتشه… من نمیخوام یک روز دیگه بدون اینکه مطمئن بشم مال منه زندگی کنم.»
چند روز بعد، جیمین به بهانهی یک اجرای خصوصی، هانا را به سالن خالی کنسرت دعوت کرد.
چراغها خاموش بودند، تنها نورافکنی وسط صحنه روشن شد.
هانا متعجب پرسید:
– «اینجا چرا اینطوریه؟»
ناگهان موسیقی آرامی پخش شد.
جیمین روی صحنه ظاهر شد، کت سیاهی پوشیده بود و در دستش همان جعبهی کوچک بود. با قدمهایی لرزان اما مصمم جلو آمد، روی یک زانو نشست و گفت:
– «هانا… تو دلیل نفس کشیدن منی. کنار تو، همهی زخمهای گذشتهام شفا پیدا کرد. میخوام همهی فرداهامو با تو بسازم. با من ازدواج میکنی؟»
هانا دستانش را روی دهان گذاشت، اشک از چشمهایش جاری شد.
صدایش میلرزید:
– «جیمین… بله! هزار بار بله!»
او به سمت جیمین دوید، در آغوشش افتاد و سالن خالی پر شد از خندهها و گریههای شوقشان.
---
👰عروسی
چند ماه بعد، مراسم عروسی باشکوهی در سئول برگزار شد.
سالن پر از گلهای سفید و شمعهای روشن بود.
اعضای BTS مثل برادرهای جیمین کنارش ایستاده بودند.
آرمیها از سراسر جهان پیامهای تبریک فرستاده بودند و فضای مجازی پر از هشتگهایی برای جشن عشقشان شده بود.
وقتی هانا با لباس سفید و لبخندی آرام وارد سالن شد، جیمین حس کرد قلبش از س*ینه بیرون میزند.
هیچ اجرای بزرگی در دنیا نمیتوانست با آن لحظه برابری کند.
او دست هانا را گرفت، در مقابل همه قسم خورد:
– «من تا آخرین لحظهی زندگیام کنارت میمونم. در سختی و شادی، در اشک و خنده.»
هانا هم با صدای آرام و اشک در چشمانش جواب داد:
– «و من همیشه تکیهگاهت میمونم. هرکجا که باشی، خانهی من همونجاست.»
وقتی حلقهها در دستشان نشست و همه کف زدند، جیمین دیگر مطمئن شد:
این، بزرگترین جایزهی زندگی اوست.
---
👫روزهای مشترک
بعد از عروسی، آنها زندگی مشترکشان را آغاز کردند.
برخلاف تصور خیلیها، جیمین زندگی سادهای را انتخاب کرد.
او دوست داشت با هانا در آپارتمانی دنج، دور از هیاهوی شهرت، روزهای آرامی داشته باشد.
ادامه دارد....
---
📖 عشق جاودانه
💍نامزدی
ماهها از آن شب بارانی کنار رودخانهی هان گذشته بود.
رابطهی جیمین و هانا هر روز عمیقتر میشد.
او دیگر فقط یک همراه ساده برای جیمین نبود؛ هانا تبدیل به بخشی از وجودش شده بود.
در روزهایی که خستگی تورها و تمرینها تمام بدنش را میفرسود، تنها چیزی که به او نیرو میداد صدای آرام هانا بود.
جیمین بارها با خودش فکر کرده بود:
«من همهچیز دارم… شهرت، موفقیت، فَنها. اما بدون هانا، هیچکدوم کامل نیست.»
یک شب، وقتی همه اعضای گروه در خواب بودند، جیمین روی تختش نشست و به جعبهی کوچکی که در دست داشت نگاه کرد. حلقهای ساده اما درخشان درون آن بود.
قلبش تند میزد.
– «وقتشه… من نمیخوام یک روز دیگه بدون اینکه مطمئن بشم مال منه زندگی کنم.»
چند روز بعد، جیمین به بهانهی یک اجرای خصوصی، هانا را به سالن خالی کنسرت دعوت کرد.
چراغها خاموش بودند، تنها نورافکنی وسط صحنه روشن شد.
هانا متعجب پرسید:
– «اینجا چرا اینطوریه؟»
ناگهان موسیقی آرامی پخش شد.
جیمین روی صحنه ظاهر شد، کت سیاهی پوشیده بود و در دستش همان جعبهی کوچک بود. با قدمهایی لرزان اما مصمم جلو آمد، روی یک زانو نشست و گفت:
– «هانا… تو دلیل نفس کشیدن منی. کنار تو، همهی زخمهای گذشتهام شفا پیدا کرد. میخوام همهی فرداهامو با تو بسازم. با من ازدواج میکنی؟»
هانا دستانش را روی دهان گذاشت، اشک از چشمهایش جاری شد.
صدایش میلرزید:
– «جیمین… بله! هزار بار بله!»
او به سمت جیمین دوید، در آغوشش افتاد و سالن خالی پر شد از خندهها و گریههای شوقشان.
---
👰عروسی
چند ماه بعد، مراسم عروسی باشکوهی در سئول برگزار شد.
سالن پر از گلهای سفید و شمعهای روشن بود.
اعضای BTS مثل برادرهای جیمین کنارش ایستاده بودند.
آرمیها از سراسر جهان پیامهای تبریک فرستاده بودند و فضای مجازی پر از هشتگهایی برای جشن عشقشان شده بود.
وقتی هانا با لباس سفید و لبخندی آرام وارد سالن شد، جیمین حس کرد قلبش از س*ینه بیرون میزند.
هیچ اجرای بزرگی در دنیا نمیتوانست با آن لحظه برابری کند.
او دست هانا را گرفت، در مقابل همه قسم خورد:
– «من تا آخرین لحظهی زندگیام کنارت میمونم. در سختی و شادی، در اشک و خنده.»
هانا هم با صدای آرام و اشک در چشمانش جواب داد:
– «و من همیشه تکیهگاهت میمونم. هرکجا که باشی، خانهی من همونجاست.»
وقتی حلقهها در دستشان نشست و همه کف زدند، جیمین دیگر مطمئن شد:
این، بزرگترین جایزهی زندگی اوست.
---
👫روزهای مشترک
بعد از عروسی، آنها زندگی مشترکشان را آغاز کردند.
برخلاف تصور خیلیها، جیمین زندگی سادهای را انتخاب کرد.
او دوست داشت با هانا در آپارتمانی دنج، دور از هیاهوی شهرت، روزهای آرامی داشته باشد.
ادامه دارد....
- ۱۲.۱k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط