{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ویو ات

ویو ات
کوک: خب من باید یجوری حرصمو خالی کنم
ات: چرا اینطوری کردی من چجوری تو این اتاق بمونم
( اتاق پره شیشه خورده و لباسای ات پاره پوره تخت پر از بطری های شرابو الکلای متفاوت
پنحره باز میز بهم ریخت)
کوک: هه تو باید پیش صاحابت بمونی
ات: کوک بسه بهدا چرا اینطوری کردی
کوک: هب کردم
ات: یعنی اگه بودم میزدیم
کوک: نخیر چون پیدات نمیکردم حرصمو تو اتاقت خالی میکردم
ات: اخه چلا ( ات حواسش نبود خودشو لوس کرد
کوک: بازم شروع کردی
ات: نبابا حواسم نبودش
کوک: اها
ات: اخه ببینوچه بلایی سر لباسام اوردی چطول دلم اومد( دوباره لوس شد ول بچه دست خودش نیس)
کوک: ات
ات: هوم( لبای جمع که ناراحته
کوک: من میخوام حداقل تاشب واسم ولی نمیزاری
ات: چی
کوک اوند سمتو انداخت رو تخت و خیمه زد روم
کوک: دلت برا ددیت تنگ شده
ا: ن
کوک: ولی من دلم برات تنگ شده
لباشو گزاش رو لبمو مک میزد که نزدیک بود لبام جر بخوره
دیدگاه ها (۲)

ویو کوک شروع کردم ب باز کردن دکمه هام وقتی کامل باز شد رفتم...

ات ویو اخیش راحت شدم جویی: خوش گذشت؟( تیکهات: جوییی ازیتم نک...

ویو کوک واسا ادمت کنم اتو نشوندم رو پاموو شرو کردم با کیس رف...

ویو کوک کوک: بچه؟ بنظرت اصلا برام مهمه من ۶ ماه ازگار دنبالت...

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط