.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
جونگکوک انگشتانش را با اضطراب بازی داد، و با نگاه به بند انگشت هاش گفت:
_ اون شب... قبل از اینکه بیام پیشت تا باهم کریسمس رو جشن بگیریم... پدرم اومد اتاقم.
نگاهش را به لوسیا دوخت، اما انگار داشت به تصویری دور در گذشته خیره میشد:
_ بهم گفت، وسایلم رو سریع جمع کنم. باید برمیگشتیم کره.
لوسیا با چشمانی که حالا تمامِ تمرکزش را روی صورتِ جونگکوک گذاشته بود، نگاهش کرد.
_ من مخالفت کردم. اما... از کارهای پدرم که نمیشد سر درآورد. حرفِ زور، یکی از بندهایِ قانونِ اجباریش بود.
لبخندی تلخ و نیشدار روی لبش نشست:
_ جز قبول کردن، چارهای نداشتم. خواستم... بهت بگم. اما نشد. نتونستم بذارم به امیدِ برگشتم، شب و روزت رو با چشمانتظاری بگذرونی. فکر کردم رفتنِ بیخبر، بهتر از زنده کردنِ امیدی دروغینه.
ناگهان، خندهی لوسیا فضا را پر کرد. خندهای که از تلخیِ بغضش سرچشمه میگرفت:
_ فکر میکنی بعدِ رفتنت، شب و روزم نشد امیدِ برگشتنت؟ روزهام شد ماهها، ماهها شد سالها، اما نیومدی... هر روز به خودم میگفتم «حتماً فردا برمیگرده». گاهی انقدر دلم میگرفت و درمانده بودم که با خودم میگفتم «اگه الان برگرده، میبخشمش... فقط کافیه پیشم باشه».
بغض دوباره راه گلویش را بست. اشک در چشمانش حلقه زد.
_ نیومدی، جونگکوک. منو با یه امیدِ مسخره و چشمانتظاریِ ابدی رهام کردی.
اشکهایش بیصدا روی گونههایش لغزیدند.
جونگکوک با دیدنِ اشکهایش، اخمی کرد. این وضعیت اصلاً خوب نبود. انگار تمامِ دیوارهایِ خونسردیاش در حالِ فرو ریختن بود.
_ تو فرودگاه.. لحظهی آخر، خواستم برگردم با تمامِ وجودم میخواستم برگردم. اما پدرم...نذاشت
ادامه دارد...
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
جونگکوک انگشتانش را با اضطراب بازی داد، و با نگاه به بند انگشت هاش گفت:
_ اون شب... قبل از اینکه بیام پیشت تا باهم کریسمس رو جشن بگیریم... پدرم اومد اتاقم.
نگاهش را به لوسیا دوخت، اما انگار داشت به تصویری دور در گذشته خیره میشد:
_ بهم گفت، وسایلم رو سریع جمع کنم. باید برمیگشتیم کره.
لوسیا با چشمانی که حالا تمامِ تمرکزش را روی صورتِ جونگکوک گذاشته بود، نگاهش کرد.
_ من مخالفت کردم. اما... از کارهای پدرم که نمیشد سر درآورد. حرفِ زور، یکی از بندهایِ قانونِ اجباریش بود.
لبخندی تلخ و نیشدار روی لبش نشست:
_ جز قبول کردن، چارهای نداشتم. خواستم... بهت بگم. اما نشد. نتونستم بذارم به امیدِ برگشتم، شب و روزت رو با چشمانتظاری بگذرونی. فکر کردم رفتنِ بیخبر، بهتر از زنده کردنِ امیدی دروغینه.
ناگهان، خندهی لوسیا فضا را پر کرد. خندهای که از تلخیِ بغضش سرچشمه میگرفت:
_ فکر میکنی بعدِ رفتنت، شب و روزم نشد امیدِ برگشتنت؟ روزهام شد ماهها، ماهها شد سالها، اما نیومدی... هر روز به خودم میگفتم «حتماً فردا برمیگرده». گاهی انقدر دلم میگرفت و درمانده بودم که با خودم میگفتم «اگه الان برگرده، میبخشمش... فقط کافیه پیشم باشه».
بغض دوباره راه گلویش را بست. اشک در چشمانش حلقه زد.
_ نیومدی، جونگکوک. منو با یه امیدِ مسخره و چشمانتظاریِ ابدی رهام کردی.
اشکهایش بیصدا روی گونههایش لغزیدند.
جونگکوک با دیدنِ اشکهایش، اخمی کرد. این وضعیت اصلاً خوب نبود. انگار تمامِ دیوارهایِ خونسردیاش در حالِ فرو ریختن بود.
_ تو فرودگاه.. لحظهی آخر، خواستم برگردم با تمامِ وجودم میخواستم برگردم. اما پدرم...نذاشت
ادامه دارد...
- ۱۱.۸k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط