{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁵.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁵.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2



(فلش‌بک" 𝟏𝟎 سال قبل__جمعه__ساعت 𝟐𝟎:𝟑𝟒
__ فرودگاهِ اسپانیا)


هوایِ سردِ فرودگاه، حتی از سرمای درونِ جونگکوک هم کمتر بود. روی صندلیِ انتظار پروازِ کره نشسته بود و بی‌قراری تمامِ وجودش را گرفته بود. پدرش، با آرامشی مرموز، سیگارش را میانِ انگشتانش می‌فشرد و هر پکِ عمیق، دودِ سنگینی را در هوا پخش می‌کرد.

جونگکوک خیره به پدرش، پاهاش را بی‌وقفه بالا و پایین می‌کرد. اضطراب مانندِ موجی او را غرق می‌کرد.

صدایِ اعلامِ پرواز، سکوتِ پرتنش را شکافت:

"مسافرینِ پروازِ کره جنوبی، دقایقی دیگر به سمتِ گیتِ پرواز حرکت کنند."

مادرش از کنارش بلند شد. جونگکوک سفت دسته‌ی چمدانش را چسبید، و پشتِ سر آن‌ها به سمتِ گیت راه افتاد. اما ناگهان، گوشی‌اش شروع به زنگ خوردن کرد. جرأتِ نگاه کردن به صفحه را نداشت؛ می‌دانست که پشت خط، دختری بیگناه و منتظر، مدام دنبالشه. جواب نداد.

که این بار صدایِ نوتیفیکیشن پشت سرِ هم، امانش را برید. گوشی را با لرزش برداشت. پیام‌ها یکی پس از دیگری از راه می‌رسیدند:

_ "جونگکوک، دیر کردی. اتفاقی افتاده؟"
_ "من تو راه خونتونم میشه گوشیت رو جواب بدی؟ نگرانتم..."
_ "جونگکوک... این حقیقت داره؟... داری میری؟"
_ "جونگکوک، التماست می‌کنم جواب بده. من تو راه فرودگاهم..."

چشمانش برقی زد. قلبش با دیدنِ هر پیام، فشرده‌تر می‌شد. پاهایش انگار به زمین میخکوب شده بودند.

صدایِ مادرش بلند شد:

_ جونگکوک! پسرم، زود باش!

اما جونگکوک تکان نخورد. نگاهی جدی به پدرش انداخت و با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد، گفت:

_ من نمیام!

پدرش ابرو بالا انداخت:

_ چی گفتی؟

_ گفتم نمیام... از اسپانیا نمیرم!

مادرش با استرس گفت:

_ پسرم... هواپیما الان بلند میشه... شوخی نکن!

جونگکوک صدایش را بلندتر کرد، چنان که خواهرش از جا پرید:

_ گفتم هیچ‌جا نمیام! برمی‌گردم خونه‌م.

چمدانش را محکم‌تر گرفت و برگشت. اما صدایِ بلندِ پدرش او را متوقف کرد:

_ اگه پاتو از این سالن بیرون بذاری... زندگی رو براش سخت‌تر می‌کنم!

جونگکوک با ناباوری برگشت:

_ چی؟

پدرش با خشکی ادامه داد:

_ فارغ‌التحصیل نمیشه. دانشگاه نمیره. حتی نمی‌تونه شغلی پیدا کنه... و همه‌ی این‌ها تقصیرِ کی می‌تونه باشه؟

جونگکوک با حرص خندید، انگار پدرش از لوسیا خبر داشت:

_ نمیتونی انقدر بی‌رحم باشی!

پدرش بی‌اعتنا گفت:

_ تو زندگی، اگه بی‌رحم نباشی، به هیچ‌جا نمی‌رسی. احساسات ضعف هستن. این بار، بدونِ احساسات، قانونِ خودت رو بنویس.

جونگکوک سفت دسته‌ی چمدان را چسبید و غرید:

_ برام مهم نیست!

مادرش با صدایی بلندتر گفت:

_ پس زندگیِ اون دختر هم برات مهم نیست؟... مهم نیست اگه به خاطرِ تو نتونه به خواسته‌هاش برسه؟... اینجوری می‌خوای؟

جونگکوک فریاد زد:

_ لعنت به همه‌تون!

فریادش در فضایِ بسته و پر از جمعیتِ فرودگاه پیچید. لگدی به چمدانش زد و فریاد کشید:

_ گندتون بزنن.

گوشی‌اش را محکم فشرد. از خشم می‌لرزید. پدرش جلوتر رفت، بدونِ هیچ حرفی. مادر و خواهرش هم با اکراه پشتِ سرش راه افتادند.

جونگکوک عصبی بود. خیلی عصبی. چمدان را محکم‌تر گرفت و پشتِ سرشان راه افتاد.

.
.

داخلِ هواپیما، هنوز چشمش به آسمانِ تاریک بود. ستاره‌ها امشب انگار براق‌تر از همیشه می‌درخشیدند، اما دلِ او خاموش بود.

ناگهان، صدایِ نوتیفیکیشنِ گوشی آمد. سرش را به سمتِ گوشی چرخاند.

لوسیا بود.

_ جونگکوک، من فرودگاهم... اما میگن پرواز رفته... رفته!

_ واقعا... رفتی؟

اما آخرین پیام، قلبش را بیشتر فشرد:

_ ازت متنفرم. دیگه حتی نمی‌خوام توی رویاهام هم حضورت رو حس کنم!

از خشم، گوشی را محکم‌تر فشرد. لبِ پایینش را با دندان گرفت. چه جهنمی بود این لحظه...

(پایان فلش‌بک)

لوسیا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد. احساس کرد مستی‌اش پرید، اما اینطور نبود. هنوز کاملاً هوشیار نبود. با تردید پرسید:

_ پ... پس تو... تو نمی‌خواستی ترکم کنی؟!

جونگکوک با تعجب به او خیره شد:

_ معلومه که نمی‌خواستم! هرگز نخواستم و نمی‌خوام... تو بخشی از زندگی‌م شده بودی، لوسیا. چطور می‌تونستم تیکه‌ای از قلبم رو، با خواستِ خودم تنها بذارم؟

اشک‌های لوسیا شدت گرفت...


ادامه دارد...
شرط : لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۱۱۲)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2جونگکوک انگشتانش را با اضطراب ب...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2جونگکوک پوزخندی کم‌رنگ زد، نگاهش...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨با عجله از پله‌ها پایین آمد. ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا از تعجب خشکش زد، نگاهی ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨لوسیا از شوک چشماش باز تر شد،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط