☆BETWEEN US☆
☆BETWEEN US☆
P♡32
_________
*هاری در راه بازگشت به خانه، آنقدر در افکارش غرق بود که چند بار نزدیک بود با عابران برخورد کند. خیابانهای سئول، که تا دیروز فقط مسیری برای رسیدن به کار و خانه بودند، حالا برایش شبیه به نقشهی مسیریابیِ یک سفر بزرگ به نظر میرسیدند. وقتی به اتاقش رسید، خانه دیگر آن فضای دلگیر و کوچکِ همیشگی نبود؛ انگار دیوارهایش با وعدهی بزرگی که در ایمیلِ گوشیاش نهفته بود، عقب رفته بودند.*
*ساعت ۸ شب بود. هاری تمام کتابهای مرجع جراحی که در طولِ سالهای دانشگاه با هزار زحمت خریده بود را بیرون ریخت. میز کوچک چوبیاش دیگر جا نداشت؛ کتابها از کنار لپتاپ تا روی زمین چیده شده بودند.*
+ «باید از پسش بربیام. یوآن به خاطر من اعتبارش رو پیش دکتر کانگ گذاشته. نمیتونم اجازه بدم حتی یه ذره ناامید بشن.»
*نیمهشب بود. هاری در حالی که یک فنجان قهوهی سرد را سر میکشید، در حال مرور تکنیکهای بخیه و پروتکلهای اورژانسیِ پاراگون بود که ناگهان متوجه چیزی شد. در یکی از فایلهای آموزشی که از سایت بیمارستان دانلود کرده بود، نام «پروژهی احیایِ پاراگون» به چشم میخورد. این همان پروژهای بود که یوآن به صورت غیرمستقیم به آن اشاره کرده بود: دپارتمانی که با روشهای سنتیِ کتابخانهای، سعی داشت نظمِ دادههای پزشکی را متحول کند.*
*هاری با دیدنِ ساختارِ آن پروژه، ناگهان لبخند زد. ساختارِ دیتابیسِ آنها شباهت عجیبی به همان سیستمی داشت که او در چاپخانهی میوک برای دستهبندیِ کتابهای کهنهی آقای چوی ابداع کرده بود. او زیر لب زمزمه کرد:*
+ «یعنی... کلِ دنیا یه کتابخونهی بزرگه که فقط نیاز به یه نظمدهندهی خوب داره؟»
*او تا ساعت ۴ صبح بیدار ماند. خوابی که به چشمش نیامد، جای خودش را به یک هیجانِ فروخورده و سرد داده بود. وقتی اولین پرتوهای خورشید از پنجره به داخل خزید، هاری لباسهایش را مرتب کرد. یک کت و شلوارِ ساده که از سالهای قبل نگه داشته بود و هرگز فرصت نکرده بود در جایی بپوشد، بر تن کرد. او مقابل آینه ایستاد و سعی کرد موهایش را مرتب کند.*
*ساعت ۸:۳۰ صبح، هاری مقابل دربِ شیشهای و عظیمِ بیمارستان گیونگ چئون پاراگون ایستاده بود. ساختمان، سازهای از شیشه و استیل بود که تا آسمان بالا میرفت؛ بسیار متفاوت با فضای دنج و چوبی چاپخانه. او نفسِ عمیقی کشید. دستش را در جیبش برد و یک کارت ویزیت قدیمی چاپخانه را لمس کرد که یوآن به او داده بود. این برایش یک یادآور بود: «تو از دلِ یک دنیایِ سنتی اومدی، ولی برایِ مدرنترینها ساخته شدی.»*
*وارد لابی شد. بویِ موادِ ضدعفونیکننده، سردیِ فضا و صدایِ قدمهای منظمِ پرستاران، او را به دنیایِ جدیدی پرتاب کرد. به سمتِ میزِ پذیرش رفت. خانمی با عینکِ طبی که روی بینیاش نشسته بود، نگاهی به او انداخت.*
*خانم پذیرش: «بفرمایید؟»*
+ «سلام. من... هاری هستم. برای مصاحبهی اختصاصی ساعت ۹ اومدم.»
*خانم پذیرش نگاهی به مانیتور انداخت و ابرویش را بالا انداخت: «اوه، بله. دکتر کانگ منتظرتون هستن. طبقه هشتم، واحدِ مدیریتِ بحران. البته... میدونید که ایشون برایِ این مصاحبه خیلی وقت ندارن، درسته؟»*
*هاری با اطمینان سرش را تکان داد:*
+ «میدونم. فقط کافیه چند دقیقه به من وقت بدن.»
*او وارد آسانسور شد. با هر طبقهای که بالا میرفت، حس میکرد که هاریِ قدیمی، همان دختری که سرش به میز میخورد و با گربهها حرف میزد، در حال محو شدن است. آسانسور در طبقه هشتم متوقف شد. دربِ شیشهای باز شد و هاری با راهرویی طولانی مواجه شد که در انتهایِ آن، نام دکتر کانگ روی یک درِ بزرگ حک شده بود.*
*اما قبل از اینکه به در برسد، صدایِ آشنایی از پشتِ سرش شنید:*
«هاری؟»
*هاری برگشت. دکتر کانگ بود؛ همان مردی که در عکسهایِ یوآن دیده بود. او نگاهی به هاری انداخت، از پایین به بالا، و بعد با لبخندی که معلوم نبود از سرِ تحسین است یا امتحان، گفت:*
«پس تو همونی هستی که یوآنِ جوهری، همهی اعتبارش رو واسهش گرو گذاشته؟ امیدوارم حداقلِ انتظاراتم رو برآورده کنی. دنبالم بیا.»
*هاری نفسی عمیق کشید، صاف ایستاد و قدم در راهِ پرمخاطرهای گذاشت که قرار بود از امروز، او را از یک دخترِ کتابخوانِ ساده، به پزشکِ شمارهی یکِ پاراگون تبدیل کند.*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡32
_________
*هاری در راه بازگشت به خانه، آنقدر در افکارش غرق بود که چند بار نزدیک بود با عابران برخورد کند. خیابانهای سئول، که تا دیروز فقط مسیری برای رسیدن به کار و خانه بودند، حالا برایش شبیه به نقشهی مسیریابیِ یک سفر بزرگ به نظر میرسیدند. وقتی به اتاقش رسید، خانه دیگر آن فضای دلگیر و کوچکِ همیشگی نبود؛ انگار دیوارهایش با وعدهی بزرگی که در ایمیلِ گوشیاش نهفته بود، عقب رفته بودند.*
*ساعت ۸ شب بود. هاری تمام کتابهای مرجع جراحی که در طولِ سالهای دانشگاه با هزار زحمت خریده بود را بیرون ریخت. میز کوچک چوبیاش دیگر جا نداشت؛ کتابها از کنار لپتاپ تا روی زمین چیده شده بودند.*
+ «باید از پسش بربیام. یوآن به خاطر من اعتبارش رو پیش دکتر کانگ گذاشته. نمیتونم اجازه بدم حتی یه ذره ناامید بشن.»
*نیمهشب بود. هاری در حالی که یک فنجان قهوهی سرد را سر میکشید، در حال مرور تکنیکهای بخیه و پروتکلهای اورژانسیِ پاراگون بود که ناگهان متوجه چیزی شد. در یکی از فایلهای آموزشی که از سایت بیمارستان دانلود کرده بود، نام «پروژهی احیایِ پاراگون» به چشم میخورد. این همان پروژهای بود که یوآن به صورت غیرمستقیم به آن اشاره کرده بود: دپارتمانی که با روشهای سنتیِ کتابخانهای، سعی داشت نظمِ دادههای پزشکی را متحول کند.*
*هاری با دیدنِ ساختارِ آن پروژه، ناگهان لبخند زد. ساختارِ دیتابیسِ آنها شباهت عجیبی به همان سیستمی داشت که او در چاپخانهی میوک برای دستهبندیِ کتابهای کهنهی آقای چوی ابداع کرده بود. او زیر لب زمزمه کرد:*
+ «یعنی... کلِ دنیا یه کتابخونهی بزرگه که فقط نیاز به یه نظمدهندهی خوب داره؟»
*او تا ساعت ۴ صبح بیدار ماند. خوابی که به چشمش نیامد، جای خودش را به یک هیجانِ فروخورده و سرد داده بود. وقتی اولین پرتوهای خورشید از پنجره به داخل خزید، هاری لباسهایش را مرتب کرد. یک کت و شلوارِ ساده که از سالهای قبل نگه داشته بود و هرگز فرصت نکرده بود در جایی بپوشد، بر تن کرد. او مقابل آینه ایستاد و سعی کرد موهایش را مرتب کند.*
*ساعت ۸:۳۰ صبح، هاری مقابل دربِ شیشهای و عظیمِ بیمارستان گیونگ چئون پاراگون ایستاده بود. ساختمان، سازهای از شیشه و استیل بود که تا آسمان بالا میرفت؛ بسیار متفاوت با فضای دنج و چوبی چاپخانه. او نفسِ عمیقی کشید. دستش را در جیبش برد و یک کارت ویزیت قدیمی چاپخانه را لمس کرد که یوآن به او داده بود. این برایش یک یادآور بود: «تو از دلِ یک دنیایِ سنتی اومدی، ولی برایِ مدرنترینها ساخته شدی.»*
*وارد لابی شد. بویِ موادِ ضدعفونیکننده، سردیِ فضا و صدایِ قدمهای منظمِ پرستاران، او را به دنیایِ جدیدی پرتاب کرد. به سمتِ میزِ پذیرش رفت. خانمی با عینکِ طبی که روی بینیاش نشسته بود، نگاهی به او انداخت.*
*خانم پذیرش: «بفرمایید؟»*
+ «سلام. من... هاری هستم. برای مصاحبهی اختصاصی ساعت ۹ اومدم.»
*خانم پذیرش نگاهی به مانیتور انداخت و ابرویش را بالا انداخت: «اوه، بله. دکتر کانگ منتظرتون هستن. طبقه هشتم، واحدِ مدیریتِ بحران. البته... میدونید که ایشون برایِ این مصاحبه خیلی وقت ندارن، درسته؟»*
*هاری با اطمینان سرش را تکان داد:*
+ «میدونم. فقط کافیه چند دقیقه به من وقت بدن.»
*او وارد آسانسور شد. با هر طبقهای که بالا میرفت، حس میکرد که هاریِ قدیمی، همان دختری که سرش به میز میخورد و با گربهها حرف میزد، در حال محو شدن است. آسانسور در طبقه هشتم متوقف شد. دربِ شیشهای باز شد و هاری با راهرویی طولانی مواجه شد که در انتهایِ آن، نام دکتر کانگ روی یک درِ بزرگ حک شده بود.*
*اما قبل از اینکه به در برسد، صدایِ آشنایی از پشتِ سرش شنید:*
«هاری؟»
*هاری برگشت. دکتر کانگ بود؛ همان مردی که در عکسهایِ یوآن دیده بود. او نگاهی به هاری انداخت، از پایین به بالا، و بعد با لبخندی که معلوم نبود از سرِ تحسین است یا امتحان، گفت:*
«پس تو همونی هستی که یوآنِ جوهری، همهی اعتبارش رو واسهش گرو گذاشته؟ امیدوارم حداقلِ انتظاراتم رو برآورده کنی. دنبالم بیا.»
*هاری نفسی عمیق کشید، صاف ایستاد و قدم در راهِ پرمخاطرهای گذاشت که قرار بود از امروز، او را از یک دخترِ کتابخوانِ ساده، به پزشکِ شمارهی یکِ پاراگون تبدیل کند.*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۱.۳k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط