☆BETWEEN US☆
☆BETWEEN US☆
P♡31
_________
*صبح روز بعد، نورِ کمجانِ خورشید از لای پردههای کهنه به صورتِ هاری میتابید. او حتی نفهمید کی خوابش برده، اما حسِ سنگینیِ پلکهایش نشان میداد که شبِ سختی را پشت سر گذاشته. اولین کاری که کرد، چنگ زدن به گوشیاش بود. هنوز خبری از «پاراگون» نبود.*
+ «عجیبه... یوآن گفت ۴۸ ساعت، ولی انگار هر ثانیهاش ده سال طول میکشه.»
*با بیحوصلگی از تخت بیرون آمد. امروز باید به چاپخانه میرفت. با اینکه ذهنش پیشِ بیمارستان بود، اما عادت داشت که وظایفش را به بهترین شکل انجام دهد. وقتی به چاپخانه رسید، درِ چوبی هنوز باز نشده بود. آقای چوی دوکهو با همان زنگولهی صدفی در دست، کنار در ایستاده بود.*
♤: «اوه، هاری! زود اومدی. زنگوله تعمیر شد، میخوای نصبش کنی؟»
*هاری لبخندی زد و در حالی که آستینهای هودیاش را بالا میزد، زنگوله را گرفت. اما نگاهش به پشتِ مغازه افتاد. یوآن آنجا بود، پشتِ میزِ بزرگِ چوبی، مشغول بررسیِ دستههای کاغذ. او حتی سرش را هم بلند نکرد، اما صدایش در فضای کوچک چاپخانه پیچید:*
€: «دکترِ انترن، چایِ کیسهایِ من تموم شده. اگه میخوای اونجا موفق بشی، اول باید یاد بگیری چطور یه سفارشِ ساده رو مدیریت کنی.»
*هاری با شنیدنِ کلمهی "انترن" از دهانِ یوآن، لحظهای میخکوب شد. نگاهی به آقای چوی انداخت که با لبخندی مهربان سرش را به نشانهی تایید تکان میداد. انگار همهی آنها در یک نقشهی بزرگتر، هماهنگ شده بودند.*
+ «چای؟ الان میارم...»
*هنوز داشت به سمتِ کتری میرفت که صدایِ پیامِ گوشیاش در فضایِ ساکتِ چاپخانه با صدای بلندی طنینانداز شد. هاری ایستاد. یوآن بالاخره سرش را بلند کرد. نگاهش نه سرد بود، نه جدی؛ پر از یک انتظارِ خاص بود.*
*هاری به صفحه خیره شد. نامِ فرستنده: «گیونگ چئون پاراگون - واحدِ پذیرش»*
*دستش لرزید. پیامی کوتاه روی صفحه ظاهر شد:*
*"خانم هاری، با بررسیِ اولیه رزومهی شما، از طرفِ هیئتِ علمیِ بیمارستان دعوت میشوید تا فردا صبح ساعت ۹:۰۰ برای یک جلسهی ارزیابیِ اختصاصی حضور داشته باشید. لطفاً جهت تأیید، این پیام را پاسخ دهید."*
*نفس در سینهاش حبس شد. او گوشی را به سمتِ یوآن گرفت. یوآن حتی نزدیک نشد تا صفحه را بخواند. فقط لبخندِ کوتاهی زد و دوباره سرش را روی کاغذها خم کرد.*
€: «به کانگ گفتم وسواسِ فکریِ شدید داری و فقط با دیدنِ کیسهای واقعی آروم میگیری. انگار اون هم همین رو میخواست.»
+ «یوآن... تو... تو واقعاً بهش گفتی؟»
€: «من فقط درها رو باز میکنم هاری. این تویی که باید ازشون رد بشی. فردا صبح، وقتی واردِ اون بیمارستان میشی، یادت باشه: اونجا دیگه چاپخونه نیست که اشتباهاتت رو با یه اصلاحیه حل کنی. اونجا قراره با جونِ آدما بازی کنی. آمادهای؟»
*هاری به دستانش نگاه کرد. دیگر نمیلرزیدند. .*
+ «آمادهام. حتی اگه لازم باشه کلِ شب رو بیدار بمونم و تمامِ پروندههای پاراگون رو حفظ کنم، آمادهام.»
*یوآن بلند شد، به سمتِ هاری آمد و دستش را روی شانهی او گذاشت. سنگینیِ دستِ یوآن، به هاری اطمینانی داد که تمامِ کتابهای پزشکیِ دنیا نمیتوانستند بدهند.*
€: «پس برو... برو خونه. فردا صبح، زودتر از همه اونجا باش. کانگ آدمِ خوشقولیه، اما از آدمایِ بینظم متنفره. اگه فردا دیر برسی، نه من و نه هیچکسِ دیگهای نمیتونه کمکت کنه.»
*هاری با هیجانی که در پوستش نمیگنجید، وسایلش را جمع کرد. او میدانست که امروز، آخرین باری است که بویِ کاغذ و چوبِ سدرِ چاپخانه را به عنوانِ یک "کارمندِ ساده" تجربه میکند. فردا، او هاریِ انترن بود؛ کسی که قرار بود دنیایِ پزشکی را از نگاهِ کسی که کتابها را با عشق مرتب میکرد، تغییر دهد.*
*در حالی که از چاپخانه خارج میشد، زنگولهی صدفی را لمس کرد. صدایِ ظریف و آرامبخشِ آن، انگار به او میگفت: «برو، آینده منتظرته.»*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡31
_________
*صبح روز بعد، نورِ کمجانِ خورشید از لای پردههای کهنه به صورتِ هاری میتابید. او حتی نفهمید کی خوابش برده، اما حسِ سنگینیِ پلکهایش نشان میداد که شبِ سختی را پشت سر گذاشته. اولین کاری که کرد، چنگ زدن به گوشیاش بود. هنوز خبری از «پاراگون» نبود.*
+ «عجیبه... یوآن گفت ۴۸ ساعت، ولی انگار هر ثانیهاش ده سال طول میکشه.»
*با بیحوصلگی از تخت بیرون آمد. امروز باید به چاپخانه میرفت. با اینکه ذهنش پیشِ بیمارستان بود، اما عادت داشت که وظایفش را به بهترین شکل انجام دهد. وقتی به چاپخانه رسید، درِ چوبی هنوز باز نشده بود. آقای چوی دوکهو با همان زنگولهی صدفی در دست، کنار در ایستاده بود.*
♤: «اوه، هاری! زود اومدی. زنگوله تعمیر شد، میخوای نصبش کنی؟»
*هاری لبخندی زد و در حالی که آستینهای هودیاش را بالا میزد، زنگوله را گرفت. اما نگاهش به پشتِ مغازه افتاد. یوآن آنجا بود، پشتِ میزِ بزرگِ چوبی، مشغول بررسیِ دستههای کاغذ. او حتی سرش را هم بلند نکرد، اما صدایش در فضای کوچک چاپخانه پیچید:*
€: «دکترِ انترن، چایِ کیسهایِ من تموم شده. اگه میخوای اونجا موفق بشی، اول باید یاد بگیری چطور یه سفارشِ ساده رو مدیریت کنی.»
*هاری با شنیدنِ کلمهی "انترن" از دهانِ یوآن، لحظهای میخکوب شد. نگاهی به آقای چوی انداخت که با لبخندی مهربان سرش را به نشانهی تایید تکان میداد. انگار همهی آنها در یک نقشهی بزرگتر، هماهنگ شده بودند.*
+ «چای؟ الان میارم...»
*هنوز داشت به سمتِ کتری میرفت که صدایِ پیامِ گوشیاش در فضایِ ساکتِ چاپخانه با صدای بلندی طنینانداز شد. هاری ایستاد. یوآن بالاخره سرش را بلند کرد. نگاهش نه سرد بود، نه جدی؛ پر از یک انتظارِ خاص بود.*
*هاری به صفحه خیره شد. نامِ فرستنده: «گیونگ چئون پاراگون - واحدِ پذیرش»*
*دستش لرزید. پیامی کوتاه روی صفحه ظاهر شد:*
*"خانم هاری، با بررسیِ اولیه رزومهی شما، از طرفِ هیئتِ علمیِ بیمارستان دعوت میشوید تا فردا صبح ساعت ۹:۰۰ برای یک جلسهی ارزیابیِ اختصاصی حضور داشته باشید. لطفاً جهت تأیید، این پیام را پاسخ دهید."*
*نفس در سینهاش حبس شد. او گوشی را به سمتِ یوآن گرفت. یوآن حتی نزدیک نشد تا صفحه را بخواند. فقط لبخندِ کوتاهی زد و دوباره سرش را روی کاغذها خم کرد.*
€: «به کانگ گفتم وسواسِ فکریِ شدید داری و فقط با دیدنِ کیسهای واقعی آروم میگیری. انگار اون هم همین رو میخواست.»
+ «یوآن... تو... تو واقعاً بهش گفتی؟»
€: «من فقط درها رو باز میکنم هاری. این تویی که باید ازشون رد بشی. فردا صبح، وقتی واردِ اون بیمارستان میشی، یادت باشه: اونجا دیگه چاپخونه نیست که اشتباهاتت رو با یه اصلاحیه حل کنی. اونجا قراره با جونِ آدما بازی کنی. آمادهای؟»
*هاری به دستانش نگاه کرد. دیگر نمیلرزیدند. .*
+ «آمادهام. حتی اگه لازم باشه کلِ شب رو بیدار بمونم و تمامِ پروندههای پاراگون رو حفظ کنم، آمادهام.»
*یوآن بلند شد، به سمتِ هاری آمد و دستش را روی شانهی او گذاشت. سنگینیِ دستِ یوآن، به هاری اطمینانی داد که تمامِ کتابهای پزشکیِ دنیا نمیتوانستند بدهند.*
€: «پس برو... برو خونه. فردا صبح، زودتر از همه اونجا باش. کانگ آدمِ خوشقولیه، اما از آدمایِ بینظم متنفره. اگه فردا دیر برسی، نه من و نه هیچکسِ دیگهای نمیتونه کمکت کنه.»
*هاری با هیجانی که در پوستش نمیگنجید، وسایلش را جمع کرد. او میدانست که امروز، آخرین باری است که بویِ کاغذ و چوبِ سدرِ چاپخانه را به عنوانِ یک "کارمندِ ساده" تجربه میکند. فردا، او هاریِ انترن بود؛ کسی که قرار بود دنیایِ پزشکی را از نگاهِ کسی که کتابها را با عشق مرتب میکرد، تغییر دهد.*
*در حالی که از چاپخانه خارج میشد، زنگولهی صدفی را لمس کرد. صدایِ ظریف و آرامبخشِ آن، انگار به او میگفت: «برو، آینده منتظرته.»*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۲.۴k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط