{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیطان به سرش زد که خداوند تو باشد

شیطان به سرش زد که خداوند تو باشد
آمد به خودش دید که در بند تو باشد

چون سایه بدنبال تو می آمد و می خواست
یک لحظه ی کوتاه همانند تو باشد

دستم برسد آینه را می شکنم ، تا
جرات نکند شاهد لبخند تو باشد

رگهای زمین تشنه نخواهد شد از این پس
سرچشمه اگر کوه دماوند تو باشد

خوبست که یک لحظه کنارت بنشینم
تو چای بنوشی و غزل قند تو باشد

اشکان صمصام
دیدگاه ها (۱)

یک شبی مجنون نمازش را شکستبی وضو در کوچه لیلا نشستعشق آن شب ...

مردی که شانزده بار پای پیاده به حج رفت اما حسین(ع) را کشت؟یک...

ما در غزل از چشم تو الهام گرفتیمدر حادثه با یاد تو آرام گرفت...

زندگی بی منطق ترین مسئله ایستکه آنرا با منطق حل میکنندو دردن...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 1️⃣9️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣتو تکان نخوردی. لب‌ه...

. شیطان به سرش زد که خداوند تو باشدآمد به خودش دید که در بند...

. شیطان به سرش زد که خداوند تو باشدآمد به خودش دید که در بند...

تا مردم این شهر در خواب‌اند با من باشاز راه آهن تا خود دربند...

.تا مردم این شهر در خواب‌اند با من باشاز راه آهن تا خود دربن...

آن لحظه که از روسری مو را رها کردیبانو نمی دانی که با دینم چ...

وقتی حالشون خوبه ، میشینن جلوت ، از روی حس خوب و ذوقشون یک ل...

حسین جعفری

انگار همین هزار سال پیش بود. دستهایم را بسته بودند به تخت، ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط