پارت
پارت8⃣
کارن نفس نفس زنان میپرسه:«کی..اونا کی بودن کان؟؟»
کان دو تا دستاش روی زانو هاش میگه:«مافیا... دشمن اصلی آژانس مسلح»
_مافیا؟کان این یه شوخی هست الان... جون ما دو تا در خطره و تو عین خیالت هم نیست
-کارن نگران نباش و استرس نگیر تا من اینجام
(کان کارن رو بغل کرد)
_ راستی کان کایسونگ و کایسن کجاسن؟ با تو امدن درسته؟
-کایسونگ و کایسن؟کارن اونا با من نبودن... با هم امدیم اما از یک جایی به بعد گفتن تو برو ما بعداً میایم و وقتی داشتم تورو فراری میدادم دیدمشون...نکنه مافیا گروگان گرفتشون؟؟
کان و کارن سریع در رو باز میکنن یه نامه پیدا میکنن توی نامه نوشته شده
« من دوستای خوشگلتون رو گروگان گرفتم تا زمانی که ازم معذرت نخواین و نیاین به این آدرس این دوتا دختر پیش ما میمونن»
کارن با دیدن نامه بغض میکنه گریه میکنه
کان کارن رو توی بغلش میگیره میگه:« هی دختر اشکالی نداره اتفاقی برای کایسونگ و کایسن نمیوفته»
کارن:«نه..تقصی.. تقصیره منه که اونا گروگان اونا شدن کان من خیلی آدم بدی هستم من دوستامو به کشتن دادم اونا منو هیچوقت نمیبخشن»
کان:« کارن به خودت بیا اونا حالشون خوبه درظم ما دو نفر اون رو نجات میدم مثل اینکه یادت نمیاد تو هم موهبت درمان داری هم نابودی تو با یک لمس تمام اونا رو نابود کنی»
کان کارن به داخل میبره.
کارن از کان سوال میکنه:تو هیچ وقت این اجازه رو به من نمیدادی چیشده که اینو گفتی؟گفتی که حالم رو خوب کنی؟
(کان سکوت کرد)
چند دقیقه بعد`
دازای و کونیکدا وارد آژانس میشن دازای به کان و کارن سلام میکنه کونیکدا هم سلام سرد میکنه میره روی صندلیش میشینه و شروع به نوشتن یه سری چیزا میکنه.
دازای:« سلام تو باید کان باشی دوست کارن خوش امدی من دازایم»
کان:«سلام راستش من میدونم که تو کی هستی من همه چی رو دربارت میدونم البته کی که دازای اوسامو نشناسه»
کان دازای گرم صحبت باهم میشن.
دازای:« خب حال تو چطوره کارن چرا گریه میکنی اتفاقی افتاده؟»
کان:« آره.. بهترین دوستام کایسونگ و کایسن گروگان گرفته شدن»
دازای با لحن جدی میگه:«کیا؟»
کارن:« مافیا بندر یه پسره بود با موهای نارنجی نسبتن بلند بود گفتش که باید یه دختر بچه رو درمان کنم قبول نکردم تفنگ گذاشت روی سرم تو رو هم تهدید کرد که اگر درمانش نکنم میکشتت منم از ترس جون خودم و تو قبول کردم»
ادامه پارت بعد(اینم من باید بهت بگم؟)...
کارن نفس نفس زنان میپرسه:«کی..اونا کی بودن کان؟؟»
کان دو تا دستاش روی زانو هاش میگه:«مافیا... دشمن اصلی آژانس مسلح»
_مافیا؟کان این یه شوخی هست الان... جون ما دو تا در خطره و تو عین خیالت هم نیست
-کارن نگران نباش و استرس نگیر تا من اینجام
(کان کارن رو بغل کرد)
_ راستی کان کایسونگ و کایسن کجاسن؟ با تو امدن درسته؟
-کایسونگ و کایسن؟کارن اونا با من نبودن... با هم امدیم اما از یک جایی به بعد گفتن تو برو ما بعداً میایم و وقتی داشتم تورو فراری میدادم دیدمشون...نکنه مافیا گروگان گرفتشون؟؟
کان و کارن سریع در رو باز میکنن یه نامه پیدا میکنن توی نامه نوشته شده
« من دوستای خوشگلتون رو گروگان گرفتم تا زمانی که ازم معذرت نخواین و نیاین به این آدرس این دوتا دختر پیش ما میمونن»
کارن با دیدن نامه بغض میکنه گریه میکنه
کان کارن رو توی بغلش میگیره میگه:« هی دختر اشکالی نداره اتفاقی برای کایسونگ و کایسن نمیوفته»
کارن:«نه..تقصی.. تقصیره منه که اونا گروگان اونا شدن کان من خیلی آدم بدی هستم من دوستامو به کشتن دادم اونا منو هیچوقت نمیبخشن»
کان:« کارن به خودت بیا اونا حالشون خوبه درظم ما دو نفر اون رو نجات میدم مثل اینکه یادت نمیاد تو هم موهبت درمان داری هم نابودی تو با یک لمس تمام اونا رو نابود کنی»
کان کارن به داخل میبره.
کارن از کان سوال میکنه:تو هیچ وقت این اجازه رو به من نمیدادی چیشده که اینو گفتی؟گفتی که حالم رو خوب کنی؟
(کان سکوت کرد)
چند دقیقه بعد`
دازای و کونیکدا وارد آژانس میشن دازای به کان و کارن سلام میکنه کونیکدا هم سلام سرد میکنه میره روی صندلیش میشینه و شروع به نوشتن یه سری چیزا میکنه.
دازای:« سلام تو باید کان باشی دوست کارن خوش امدی من دازایم»
کان:«سلام راستش من میدونم که تو کی هستی من همه چی رو دربارت میدونم البته کی که دازای اوسامو نشناسه»
کان دازای گرم صحبت باهم میشن.
دازای:« خب حال تو چطوره کارن چرا گریه میکنی اتفاقی افتاده؟»
کان:« آره.. بهترین دوستام کایسونگ و کایسن گروگان گرفته شدن»
دازای با لحن جدی میگه:«کیا؟»
کارن:« مافیا بندر یه پسره بود با موهای نارنجی نسبتن بلند بود گفتش که باید یه دختر بچه رو درمان کنم قبول نکردم تفنگ گذاشت روی سرم تو رو هم تهدید کرد که اگر درمانش نکنم میکشتت منم از ترس جون خودم و تو قبول کردم»
ادامه پارت بعد(اینم من باید بهت بگم؟)...
- ۱.۱k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط