شکـوفـه بهـاری
شکـوفـه بهـاری
پارت1
20مارس-سال1903
نور خورشید بهاری از پنجره های چوبی عبور میکنه و رقص ارامی روی صورت پسرک کوچولو که خوابه میندازه.پوست سفیدش تو افتاب اول بهار میدرخشه.پسرک اروم چشماش رو باز میکنه.چشمای عسلیش به نور خورشید که از پنجره میاد خیره میشه و مثل هر روز صبح لبخند روی لباش میشینه.با ذوق بلند میشه و به سمت در میره و میدوه توی حیات.بوی گل های بهاری و شکوفه های درخت ها توی هوا میپیچه و جیمین کوچولو نفس عمیقی میکشه.کفش های کوچیکش رو پاش میکنه و میدوه به سمت بیرون.اقای مین که همونجا شیرینی پزی داشت بوی خمیر و وانیل و اردش توی کوچه پیچیده بود.جیمین به سمت مغازه دوید.
+صبح بخیر اقای مین!خسته نباشید.
پسر کوچولو با وجود سن خیلی کم و نداشتن سوادش با ادب بود.مادرش قبل از اینکه به اسمونا پر بکشه به پسرش خوب ادب رو یاد داده بود.
اقای مین لبخند زد و در حین کار نگاهی به پسر کوچولو کرد.
/صبح بخیر جیمین کوچولو.راستی یادمه بهت قول داده بودم اولین شیرینی بهاری رو برات نگه دارم.اونجا رومیزه میتونی بری برش داری.
جیمین با ذوق دوید و با برق توی چشم هاش به شیرینی نگاه کرد.
+واووو اقای مین اینا واقعا بوی وانیل و گل های بهاری میدن.خیلی ممنونم.
در همین حین یونگی،پسر اقای مین در رو باز میکنه و وارد مغزه میشه.جیمین و یونگی از وقتی تازه راه رفتن یاد گرفته بودن تا الان که نه سالشونه باهم دوست بودند.یونگی لبخند کوچکی زد
-اوه جیمین اینجایی.صبح بخیر.
جیمین درحالی که لپاش از شیرینی پر بود گفت
+اره...اومدم ببینم اینجایی یا نه...امروز دوباره میری مدرسه؟
یونگی به جیمین که وقتی شیرینی میخورد و حرف میزد بامزه تر میشد خندید
-اره دارم میرم مدرسه.میخوای باهم تا اونجا بریم؟
+البتههه الان میام.
جیمین دنبال یونگی دوید و باهم به سمت مدرسه اون رفتن.جیمین نه پدری داشت که شیرینی پزی داشته باشه و نه مادری داشت که با مهربونی بهش لبخند بزنه.هردوی اونها یک سال پیش رفتن.پدرش یهو غیب شد و دیگه پیداش نشد و مادرش چند ماه بعد مریض شد و از پا در اومد.تنها چیزی که براش باقی مونده بود خونه خالی بود.جیمین بیشتر وقت ها خونه یونگی بود و مامان یونگی رو خیلی دوست داشت چون همیشه باهاش مهربون بود و ایمو(خاله) صداش میکرد.مامان یونگی دوست صمیمی مادرش بود و روزی به مادرش قول داده بود از جیمین مراقبت کنه.
ستاره ها شرط پارت بعدی
ده تا کامنت و بالای پونزده تا لایک این پارت😭🌀
پارت1
20مارس-سال1903
نور خورشید بهاری از پنجره های چوبی عبور میکنه و رقص ارامی روی صورت پسرک کوچولو که خوابه میندازه.پوست سفیدش تو افتاب اول بهار میدرخشه.پسرک اروم چشماش رو باز میکنه.چشمای عسلیش به نور خورشید که از پنجره میاد خیره میشه و مثل هر روز صبح لبخند روی لباش میشینه.با ذوق بلند میشه و به سمت در میره و میدوه توی حیات.بوی گل های بهاری و شکوفه های درخت ها توی هوا میپیچه و جیمین کوچولو نفس عمیقی میکشه.کفش های کوچیکش رو پاش میکنه و میدوه به سمت بیرون.اقای مین که همونجا شیرینی پزی داشت بوی خمیر و وانیل و اردش توی کوچه پیچیده بود.جیمین به سمت مغازه دوید.
+صبح بخیر اقای مین!خسته نباشید.
پسر کوچولو با وجود سن خیلی کم و نداشتن سوادش با ادب بود.مادرش قبل از اینکه به اسمونا پر بکشه به پسرش خوب ادب رو یاد داده بود.
اقای مین لبخند زد و در حین کار نگاهی به پسر کوچولو کرد.
/صبح بخیر جیمین کوچولو.راستی یادمه بهت قول داده بودم اولین شیرینی بهاری رو برات نگه دارم.اونجا رومیزه میتونی بری برش داری.
جیمین با ذوق دوید و با برق توی چشم هاش به شیرینی نگاه کرد.
+واووو اقای مین اینا واقعا بوی وانیل و گل های بهاری میدن.خیلی ممنونم.
در همین حین یونگی،پسر اقای مین در رو باز میکنه و وارد مغزه میشه.جیمین و یونگی از وقتی تازه راه رفتن یاد گرفته بودن تا الان که نه سالشونه باهم دوست بودند.یونگی لبخند کوچکی زد
-اوه جیمین اینجایی.صبح بخیر.
جیمین درحالی که لپاش از شیرینی پر بود گفت
+اره...اومدم ببینم اینجایی یا نه...امروز دوباره میری مدرسه؟
یونگی به جیمین که وقتی شیرینی میخورد و حرف میزد بامزه تر میشد خندید
-اره دارم میرم مدرسه.میخوای باهم تا اونجا بریم؟
+البتههه الان میام.
جیمین دنبال یونگی دوید و باهم به سمت مدرسه اون رفتن.جیمین نه پدری داشت که شیرینی پزی داشته باشه و نه مادری داشت که با مهربونی بهش لبخند بزنه.هردوی اونها یک سال پیش رفتن.پدرش یهو غیب شد و دیگه پیداش نشد و مادرش چند ماه بعد مریض شد و از پا در اومد.تنها چیزی که براش باقی مونده بود خونه خالی بود.جیمین بیشتر وقت ها خونه یونگی بود و مامان یونگی رو خیلی دوست داشت چون همیشه باهاش مهربون بود و ایمو(خاله) صداش میکرد.مامان یونگی دوست صمیمی مادرش بود و روزی به مادرش قول داده بود از جیمین مراقبت کنه.
ستاره ها شرط پارت بعدی
ده تا کامنت و بالای پونزده تا لایک این پارت😭🌀
- ۱۱۴
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط