{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران يوسف وقتى خواستند اورادرچاه بيافکنند يوسف لبخندتل

برادران يوسف وقتى خواستند اورادرچاه بيافکنند يوسف لبخندتلخى زد.يهوداپرسيد چرا دراين وضع ميخندى؟يوسف گفت"روزى درفکربودم چگونه کسى ميتواندبمن اظهاردشمنى کندباوجودبرادران نيرومندم.اينک همين برادران رابرمن مسلط کردتابدانم که به هيچکس غيراو تکيه نکنم
دیدگاه ها (۱)

طلا را به وسيله آتش...زن را بوسيله طلا...مرد رابوسيله زن امت...

براى اداره کردن خودت ازعقلت استفاده وبراى اداره ديگران ازقلب...

سرمشق های آب بابا یادمان رفت،رسم نوشتن با قلمها یادمان رفت،ش...

از یه جایی به بعد آدم دیگه با کسی مشکل نداره! باخودش مشکل دا...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART⁴⁵(نایون+...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART⁶(نایون+)...

برادران یوسف وقتی میخواستند یوسف رابه چاه بیفکنند.... یوسف ل...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخ...

برادران یوسـف وقتـی می‌خواسـتند یوسف را به چـاه بیفکنند، یوس...

برادران یوسف وقتی می خواستند به چاه بی اندازند یوسف لبخندی ز...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط