{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادران یوسف وقتی می خواستند به چاه بی اندازند

برادران یوسف وقتی می خواستند به چاه بی اندازند
یوسف لبخندی زد؟؟

یهودا پرسید: چرا میخندی؟؟؟

اینجا که جای خنده نیست.

یوسف گفت:روزی فکر کردم چگونه کسی میتواند
به من اظهار دشمنی کند.

با اینکه این چنین برادران قدرت مندی دارم.

اینک خدا همین برادران را بر من مسلط کرد

تا بدانم جز خدا هیچ تکیه گاهی وجود ندارد

جز خالق جهان .
دیدگاه ها (۴)

این عکس یه گروه از دوستان عزیزم هستن که بقیه جا نشدن اونا تو...

اگه گفتید این چه سالادیه ¿¿¿¿¿¿

امشب دلم هوای آن کافه را کرده که چایش از مهر تو....و قندش از...

به به به به به به به به به به

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخ...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

برادران یوسف وقتی می‌خواستند یوسف را به چاه بیفکنندیوسف لبخن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط