ردپای نفست ماند و نفس گیرم کرد

ردپای نفست ماند و نفس گیرم کرد
جانم آتش زده و، از همه کس سیرم کرد
نفسم بندِ به دنیای خیالت شده بود
دست نامهرزمان،زخمیِ تقدیرم کرد
آسمانِ غمِ تو شوق پریدن را کُشت
بال پرواز مرا بست و به زنجیرم کرد
شیشهٔ عمر من از سنگِ نگاه تو شکست
فصل بی برگی تو آه ببین پیرم کرد
ردِپای نفست مانده به شبهای غمم
رفتی و خاطره ات،وای زمین گیرم کرد
دیدگاه ها (۱۱)

فردا فردا کردن

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

هم سلولی خطرناک (part2)هفته‌ی اول دختر یاد گرفت چطور توی زند...

ثانیه ثانیه عشق تو عجب پیرم کردآتشی بودی و چشم تو چه پا گیرم...

ثانیه ثانیه عشق تو عجب پیرم کردآتشی بودی و چشم تو چه پا گیرم...

گر چه تیر از نگهت آمد و دلگیرم کرددر غم دام فریبای تو زنجیرم...

بی تو با این کوچه ی بن بست درگیرم هنوزبا صدای عقربه هر لحظه ...

بی تو با این کوچه ی بن بست درگیرم هنوزبا صدای عقربه هر لحظه ...

غزل عاشقانه زیبا......گر چه تير از نگهت آمد و دلگيرم كرد/در ...

شبی در کنج عزلت در سکوتی تلخ می‌میرم!دگر خاموشم و هرگز سراغت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط