ردپای نفست ماند و نفس گیرم کرد
ردپای نفست ماند و نفس گیرم کرد
جانم آتش زده و، از همه کس سیرم کرد
نفسم بندِ به دنیای خیالت شده بود
دست نامهرزمان،زخمیِ تقدیرم کرد
آسمانِ غمِ تو شوق پریدن را کُشت
بال پرواز مرا بست و به زنجیرم کرد
شیشهٔ عمر من از سنگِ نگاه تو شکست
فصل بی برگی تو آه ببین پیرم کرد
ردِپای نفست مانده به شبهای غمم
رفتی و خاطره ات،وای زمین گیرم کرد
جانم آتش زده و، از همه کس سیرم کرد
نفسم بندِ به دنیای خیالت شده بود
دست نامهرزمان،زخمیِ تقدیرم کرد
آسمانِ غمِ تو شوق پریدن را کُشت
بال پرواز مرا بست و به زنجیرم کرد
شیشهٔ عمر من از سنگِ نگاه تو شکست
فصل بی برگی تو آه ببین پیرم کرد
ردِپای نفست مانده به شبهای غمم
رفتی و خاطره ات،وای زمین گیرم کرد
- ۱.۳k
- ۱۱ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط