{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2


همه هم‌زمان برگشتند به سمت صدا؛

اما پیش از اینکه چیزی بپرسند، دیدند لوسیا به سرعت دست‌های آنا را رها کرد، و به سرعت دَوید سمت جونگکوک.

جونگکوک با لبخند گفت:

_ ببخشید که دیر...

حرفش با برخورد محکمِ لوسیا قطع شد.

لوسیا بی‌هیچ حرفی دست‌هایش را دور کمر او حلقه کرد؛ آن‌قدر محکم که انگار ترسش را یک‌جا فشار داده باشد. صورتش را به سینه‌ی جونگ‌کوک تکیه داد. شانه‌هایش آرام می‌لرزید. جونگکوک فورا متوجه شد و سریع از خودش جدا کرد و به صورت اشکیش نگاه کرد.
با دیدن اون قطره های تلخش قلبش درد گرفت.

با نگرانی دستاش رو قاب صورتش کرد و گفت:

_ چیشده؟

لوسیا با هق هق شروع به حرف زدن کرد:

_ چیشده؟...از نگرانی مُردم، ساعت رو نگاه کردی؟!...گوشیت چرا خاموش بود؟

جونگکوک به تمام کلمه های تند لوسیا گوش داد و گفت:

_ هی، آروم باش لوسیا!...گوشیم قبل اینکه بیام اینجا شارژش تموم شد، به خاطر اون ترافیک لعنتی بود که دیر رسیدم!...شرمندم که نگرانت کردم.

با انگشتای شستش اشکای دختر رو پاک کرد و خیره به چشماش گفت:

_ ببخشید، باشه؟

لوسیا چشماش رو بست و آروم گفت:

_ فک..فکردم بازم ولم کردی و رفتی!

جونگ‌کوک یک لحظه تعجب کرد. ابروهایش بالا رفت، بعد با احتیاط صورت لوسیا را بالا آورد و آرام‌تر، اما محکم‌تر گفت:

_ دیگه به این چیزا فکر نکن، دیوونم میکنه!

لوسیا چشماشو باز کرد و با بغض نگاهش کرد، که جونگکوک با شستش گونه اش رو نوازش کرد و بعد آروم سرش رو نزدیک تر برد و لباش رو روی لبای دختر گذاشت.
آروم و با احتیاط میبوسیدش.
با به نوبت مکیدنِ لب پایین و بالاش، ضربان قلبشون بالا تر میرفت‌.

بقیه داشتن با لبخند نگاهشون میکردن، که جونگکوک آهسته لباش رو فاصله داد، و روی لبش زمزمه کرد:

_ دیگه هرگز ولت نمیکنم...حتی اگه بمیرم!

لوسیا متقابل لبخند زد و بوسه‌ی کوتاهی روی لبای پسر گذاشت و بعد گفت:

_ منم همینطور!


زندگی همیشه پر از فراز و فرود است؛

گاهی آرام و روشن، گاهی سخت و بی‌رحم، اما بعضی عشق‌ها درست در دل همین رفت‌وآمدهای تلخ و شیرین، ریشه می‌دوانند و محکم‌تر می‌شوند. جشنِ آن شب فقط روشن شدن چراغ‌های کریسمس نبود؛ روشن شدن امیدی بود که دوباره در دلشان جان گرفت. در میان خنده‌ها، نگاه‌ها و نفس‌های بخارگرفته‌ی زمستان، لوسیا و جونگ‌کوک فهمیدند که عشق واقعی یعنی کنار هم ماندن، حتی وقتی دنیا می‌خواهد جداشان کند. و آن شب، زیر نورهای درخشان و در دل سرمای زمستان، قلب‌هایشان نه فقط به هم نزدیک، بلکه برای همیشه به هم گره خورد.

the end....

تموم شد عشقام، امید وارم تا اینجا دوسش داشته باشید، و منتظر رمان جدید باشید..دوستون دارم❤️
دیدگاه ها (۱۰۱)

فالو شه..♡https://wisgoon.com/j.m.army

تو سروش گپ زدم حتما بیاین...✨️https://splus.ir/joingroup/AUr...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁹.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2دقایق طولانی در سرمای عاشقانه‌ی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁸.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2لوسیا آرام به سمت آنا رفت و روی...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁷.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2کمی بعد، لوسیا با دوتا ماگِ قهو...

پیشت اومدم...۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط