#معجزه_عشق #prt_40
#معجزه_عشق #prt_40
**
بم بم :
تو اتاقم بودم و با صدای آهنگی ک خونه رو روسرش گذاشته بود داشتم میرقصیدم و جمع و جور میکردم ..
ولی جدا از صدای آهنگ من احساس کردم بیرون داره زمین لرزه میاد ، آروم آروم سرمو از وسط در آودم بیرون ک نجوا و آنا و نیاز رو دیدم ک با شتاب دارن میرن سمت اتاق هستی و کامیلا ..
بم بم : اووووووه چه خبرشونه !! چجور میدوین !! ازدوییدن منومارک از تو i wont let you go مسخره تر و بامزه تر بود...
ولی انگار دارن ب قصدکشت میرن اتاق اون دوتا بدبخت..
خدا ب خیر کنه با ما ب صلح رسیدن حالا با خودشون درگیر نشن :/
هستی:
من خواب و بیدار بودم ک حس کردم آنا درو از تخته کند و هجوم آورد داخل ملحفه رو از روم کشید و شروع کرد پر خوردن و هوووو هوووو کشیدن (انگار دیونه ها ک از تیمارستان در رفتن)
نجوا :
آروم آروم از زیر تخت عین مار خزیدم و ب سمت کامیلا رفتم ..
موهاش جمع کرده بود و خوابیده بود ولی چون خیلی موهاش بلند بود شده بود عین آمازونی ها خودمو روش انداختم و پهلوش رو دندون گرفتممم و دوباره رفتم زیر تخت ..
آنا :
من ک ملحفه رو دور خودم پچیده بودم و ب دور خودم میچرخیدم ولی یدفعه ای صدای جیغ کامیلا باعث شد منم وحشت کنم ..
هستی : آییییییی نکبت خو چ مرگته !!!
کامیلا : مگه سگی !!
آنا : هووی چتونه
کامیلا و هستی : توخفههه
آنا : من میرم پیش نیاز و نجوا ..
کامیلا : هستی تو ک سگ نیسی ...
ما فقط ی سگ داریم ک دست مارکم دندون گرفت !!!
نجوااااااا
نجوا:
من ک زیر تخت داشتم لباسمو گاز میگرفتم ک صدای خندم بلند نشه تا همشون از اتاق برن بیرون و منم خودمو بزنم ب کوچه علی چپ ..
نیاز :
من ک میدونسم کامیلا و هستی پایه ثابت بازی هستن رفتم پیش پسرا ..
تا ببینم اونا هم میان یا ن..
جکسون و جی بی و مارک رو راضی کردم ک بیان ..
مارک :
داشتم لباسامو تا میکردم و مرتب میچیندم توی چمدون تاواسه سفری ک ب چین میخواستم برم آماده بشم ک دیدم نیاز بدون در زدن وارد اتاق شد !
مارک: هییییی سلام دختر ..
چی شده راهت ب اتاق من افتاده!!
نیاز : اومدم بریم بازی کنیم !
مارک: من نمیخوام دوباره مچ بندازماااا .
نیاز : بیا حالا ..مچ گیری در کار نیس ..
مارک: بریم..شاید ی سودی هم من بردم ..
همون موقع جکسون از دستشویی اومد بیرون و دید نیاز و من داریم میریم بیرون ..
جکسون : ماااارک .. کجا ؟
مارک : داریم میریم بازی تو میای ؟
نباز : عههه جک !! من میخواستم بیام دنبالت .. چ بهتر ک اومدی ..
سه تایی با هم داشتیم میرفتیم سمت اتاق بقیه ک صدای جیغ کامیلا اومد..
مارک : این چ جیغی بوود !!!
جک : جوووون
نیاز : درد
جه بوم رو دیدیم ک لقمه تو دهنش مونده و با تعجب داره ب بالا نگاه میکنه ..
هیچی دیگه اونم کشوندیم بیاد بازی کنیم ..
نجوا :
فک کنم همه جا دیگه امن و امانه ..
سرمو آوردم بیرون دیدم پرنده پر نمیزنه ..
خودمو کشوندم بیرون و وایسادم جلو آیینه موهام درست میکردم ک با قیافه عصبی کامیلا و هستی رو ب رو شدم !!
نجوا :عهه شما اینجایین ..
هستی : پس قراره کجا باشیم ..
کامیلا : تو اینجا چکار مبکنی ..
نجوا : هییی دخملااا بیاین بریم بازی کنیم ..
کامیلا : چ بازی !!
نجوا : شجاعتو حقیقت میخوایم بازی کنیم !!
کامیلا : باش ولی ی خورده حسابی با تو دارم ..
نجوا:
میخواستم حرفمو بزنم ک هستی دولا شد وپامو کشید منم با باسن افتادم رو زمین ولی دنده من پهن تر از پهنه ..
صحنه های عجیبی بود من رو زمین افتادم و هیتی پاهای بلند متو میکشه کامیلا هم در تکاپو هس تا منو دندون بگیره ..
همون موقع یوگیوم اومد تو اتاق و دهنش اندازه ی بزرگراه باز شده بود ..
یوگیوم: این بازی هست ک شما میگین !!!
یونگجه : اووووووه اونی!!!
چکار میکنین !!
من این بازیو نمیکنم بهترع برم
یونگجه اومد برگرده ک تو سینه ی آنا وایساد
یونگجه : برو کنار من جونمو برداشتم و دارم میرم ..
آنا : این بازیمون نیس ک :/
سر ب سرهای دوستانه اس !!
کامیلا : آخخخخخخ من نمیدونم چرا حریف تو نمیشمممم نجوا ..
جون خر داری یا سگ داری !!
هستی : من دیگه خسته شدم خودت هر کاری میخوای بکن ..
نجوا : آخیییییی پاهام کش اومد..
بدنم حال اومد..
کامیلا : یوگی چرا دهنت عین باند فرودگاه مونده ..
ببند درگاله رو خو
یوگی ؛ هااا چی !! اوکی اوکی
هممون زدیم زیر خنده و کم کم دور هم جمع شدیم ...
@Lovefic_got7
**
بم بم :
تو اتاقم بودم و با صدای آهنگی ک خونه رو روسرش گذاشته بود داشتم میرقصیدم و جمع و جور میکردم ..
ولی جدا از صدای آهنگ من احساس کردم بیرون داره زمین لرزه میاد ، آروم آروم سرمو از وسط در آودم بیرون ک نجوا و آنا و نیاز رو دیدم ک با شتاب دارن میرن سمت اتاق هستی و کامیلا ..
بم بم : اووووووه چه خبرشونه !! چجور میدوین !! ازدوییدن منومارک از تو i wont let you go مسخره تر و بامزه تر بود...
ولی انگار دارن ب قصدکشت میرن اتاق اون دوتا بدبخت..
خدا ب خیر کنه با ما ب صلح رسیدن حالا با خودشون درگیر نشن :/
هستی:
من خواب و بیدار بودم ک حس کردم آنا درو از تخته کند و هجوم آورد داخل ملحفه رو از روم کشید و شروع کرد پر خوردن و هوووو هوووو کشیدن (انگار دیونه ها ک از تیمارستان در رفتن)
نجوا :
آروم آروم از زیر تخت عین مار خزیدم و ب سمت کامیلا رفتم ..
موهاش جمع کرده بود و خوابیده بود ولی چون خیلی موهاش بلند بود شده بود عین آمازونی ها خودمو روش انداختم و پهلوش رو دندون گرفتممم و دوباره رفتم زیر تخت ..
آنا :
من ک ملحفه رو دور خودم پچیده بودم و ب دور خودم میچرخیدم ولی یدفعه ای صدای جیغ کامیلا باعث شد منم وحشت کنم ..
هستی : آییییییی نکبت خو چ مرگته !!!
کامیلا : مگه سگی !!
آنا : هووی چتونه
کامیلا و هستی : توخفههه
آنا : من میرم پیش نیاز و نجوا ..
کامیلا : هستی تو ک سگ نیسی ...
ما فقط ی سگ داریم ک دست مارکم دندون گرفت !!!
نجوااااااا
نجوا:
من ک زیر تخت داشتم لباسمو گاز میگرفتم ک صدای خندم بلند نشه تا همشون از اتاق برن بیرون و منم خودمو بزنم ب کوچه علی چپ ..
نیاز :
من ک میدونسم کامیلا و هستی پایه ثابت بازی هستن رفتم پیش پسرا ..
تا ببینم اونا هم میان یا ن..
جکسون و جی بی و مارک رو راضی کردم ک بیان ..
مارک :
داشتم لباسامو تا میکردم و مرتب میچیندم توی چمدون تاواسه سفری ک ب چین میخواستم برم آماده بشم ک دیدم نیاز بدون در زدن وارد اتاق شد !
مارک: هییییی سلام دختر ..
چی شده راهت ب اتاق من افتاده!!
نیاز : اومدم بریم بازی کنیم !
مارک: من نمیخوام دوباره مچ بندازماااا .
نیاز : بیا حالا ..مچ گیری در کار نیس ..
مارک: بریم..شاید ی سودی هم من بردم ..
همون موقع جکسون از دستشویی اومد بیرون و دید نیاز و من داریم میریم بیرون ..
جکسون : ماااارک .. کجا ؟
مارک : داریم میریم بازی تو میای ؟
نباز : عههه جک !! من میخواستم بیام دنبالت .. چ بهتر ک اومدی ..
سه تایی با هم داشتیم میرفتیم سمت اتاق بقیه ک صدای جیغ کامیلا اومد..
مارک : این چ جیغی بوود !!!
جک : جوووون
نیاز : درد
جه بوم رو دیدیم ک لقمه تو دهنش مونده و با تعجب داره ب بالا نگاه میکنه ..
هیچی دیگه اونم کشوندیم بیاد بازی کنیم ..
نجوا :
فک کنم همه جا دیگه امن و امانه ..
سرمو آوردم بیرون دیدم پرنده پر نمیزنه ..
خودمو کشوندم بیرون و وایسادم جلو آیینه موهام درست میکردم ک با قیافه عصبی کامیلا و هستی رو ب رو شدم !!
نجوا :عهه شما اینجایین ..
هستی : پس قراره کجا باشیم ..
کامیلا : تو اینجا چکار مبکنی ..
نجوا : هییی دخملااا بیاین بریم بازی کنیم ..
کامیلا : چ بازی !!
نجوا : شجاعتو حقیقت میخوایم بازی کنیم !!
کامیلا : باش ولی ی خورده حسابی با تو دارم ..
نجوا:
میخواستم حرفمو بزنم ک هستی دولا شد وپامو کشید منم با باسن افتادم رو زمین ولی دنده من پهن تر از پهنه ..
صحنه های عجیبی بود من رو زمین افتادم و هیتی پاهای بلند متو میکشه کامیلا هم در تکاپو هس تا منو دندون بگیره ..
همون موقع یوگیوم اومد تو اتاق و دهنش اندازه ی بزرگراه باز شده بود ..
یوگیوم: این بازی هست ک شما میگین !!!
یونگجه : اووووووه اونی!!!
چکار میکنین !!
من این بازیو نمیکنم بهترع برم
یونگجه اومد برگرده ک تو سینه ی آنا وایساد
یونگجه : برو کنار من جونمو برداشتم و دارم میرم ..
آنا : این بازیمون نیس ک :/
سر ب سرهای دوستانه اس !!
کامیلا : آخخخخخخ من نمیدونم چرا حریف تو نمیشمممم نجوا ..
جون خر داری یا سگ داری !!
هستی : من دیگه خسته شدم خودت هر کاری میخوای بکن ..
نجوا : آخیییییی پاهام کش اومد..
بدنم حال اومد..
کامیلا : یوگی چرا دهنت عین باند فرودگاه مونده ..
ببند درگاله رو خو
یوگی ؛ هااا چی !! اوکی اوکی
هممون زدیم زیر خنده و کم کم دور هم جمع شدیم ...
@Lovefic_got7
- ۲۷.۹k
- ۲۴ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط