پارت ۲۸۹
پارت ۲۸۹
نمیتونستم زیاد بیام چون چندماه دیگه شکمم برجسته میشد ولی سعی میکردم هر هفته بیام پیشش تا موقعی که شکمم برجسته شه میام پیشش
_چه موضوعی ؟
+خودتو نزن به ندونستن ، اومدم واسه توضیح!
_میخوای همچیزو بدونی ؟
+اره!
_باشه ، همونطور که میدونی ، ازدواج مامانو بابام اجباری بود ، بابام علاقه ای به مامانم نداشت ، نمیتونست داشته باشه چون یه آدم با قلب سنگیه ، یک ماه بعد از ازدواجشون مامانم داداشمو باردار میشه، توی اون چند ماه چون خانم جون میومد پیش مامانم تا دست تنها نباشه بابا مراعات میکرد ، اما خب این مراعاتا تا جایی بود فقط یه شب که بابام مست بود میاد خونه و مامان رو میزنه ، خانم بزرگن برادرمو که یکساله بود رو میبره میده به عموی کوچیکمون یعنی بابای سوجون، البته بدون رضایت مادرم عمومم که میخواست بره ایتالیا ، پس برادرمو هم همراه با زنش میبره ایتالیا و خب سر این موضوع هم مامان هم بابا با خانم بزرگ بحث شدیدی میکنن ، تا اینکه دو سال بعد مامانم من رو به باردار میشه ، وقتی بابام میفهمه میگه که باید بچه رو سقط کنی چون من بچه ی دوم نمیخوام مادرمم از ترس اینکه بلایی سر من بیاره میره خونه ی پدربزرگ مادریم ، اونموقع هیچکس نمیدونست که ما اونجاییم و تا وقتی من ۴ ساله میشم اونجا میمونیم ، تا اینکه بابام بلاخره پیدامون میکنه و میبردتمون به اون خونه ی نفرین شده ، از اون موقع جهنممون شروع میشه ، بابام تا جایی که میتونست هرشب مارو میزد با روش های مختلف مامانو اذیت میکرد هرشب با زنای مختلف میومد خونه ، یه بچه ی چهارساله چطور میتونست اون وضعیتو تحمل کنه؟ یه شب بابا دست تو دست با یه زن اومد داخل ، گفت زن جدیدمه از این به بعد این خانم خونه اس یونهی هم خدمتکارش! اوشب فرار کردم ، اومدم عمارت پیش اقا بزرگ با گریه داستانو براش تعریف کردم و اونموقع که انتظار داشتم کمکم کنه لگدی به قفسه سینم زد و بعد از اینکه کتکم زد گفت یه مرد گریه نمیکنه و از این به بعد باید زیر دست خودم باشی تا بفهمی یه وارث چطور باید رفتار کنه...
نمیتونستم زیاد بیام چون چندماه دیگه شکمم برجسته میشد ولی سعی میکردم هر هفته بیام پیشش تا موقعی که شکمم برجسته شه میام پیشش
_چه موضوعی ؟
+خودتو نزن به ندونستن ، اومدم واسه توضیح!
_میخوای همچیزو بدونی ؟
+اره!
_باشه ، همونطور که میدونی ، ازدواج مامانو بابام اجباری بود ، بابام علاقه ای به مامانم نداشت ، نمیتونست داشته باشه چون یه آدم با قلب سنگیه ، یک ماه بعد از ازدواجشون مامانم داداشمو باردار میشه، توی اون چند ماه چون خانم جون میومد پیش مامانم تا دست تنها نباشه بابا مراعات میکرد ، اما خب این مراعاتا تا جایی بود فقط یه شب که بابام مست بود میاد خونه و مامان رو میزنه ، خانم بزرگن برادرمو که یکساله بود رو میبره میده به عموی کوچیکمون یعنی بابای سوجون، البته بدون رضایت مادرم عمومم که میخواست بره ایتالیا ، پس برادرمو هم همراه با زنش میبره ایتالیا و خب سر این موضوع هم مامان هم بابا با خانم بزرگ بحث شدیدی میکنن ، تا اینکه دو سال بعد مامانم من رو به باردار میشه ، وقتی بابام میفهمه میگه که باید بچه رو سقط کنی چون من بچه ی دوم نمیخوام مادرمم از ترس اینکه بلایی سر من بیاره میره خونه ی پدربزرگ مادریم ، اونموقع هیچکس نمیدونست که ما اونجاییم و تا وقتی من ۴ ساله میشم اونجا میمونیم ، تا اینکه بابام بلاخره پیدامون میکنه و میبردتمون به اون خونه ی نفرین شده ، از اون موقع جهنممون شروع میشه ، بابام تا جایی که میتونست هرشب مارو میزد با روش های مختلف مامانو اذیت میکرد هرشب با زنای مختلف میومد خونه ، یه بچه ی چهارساله چطور میتونست اون وضعیتو تحمل کنه؟ یه شب بابا دست تو دست با یه زن اومد داخل ، گفت زن جدیدمه از این به بعد این خانم خونه اس یونهی هم خدمتکارش! اوشب فرار کردم ، اومدم عمارت پیش اقا بزرگ با گریه داستانو براش تعریف کردم و اونموقع که انتظار داشتم کمکم کنه لگدی به قفسه سینم زد و بعد از اینکه کتکم زد گفت یه مرد گریه نمیکنه و از این به بعد باید زیر دست خودم باشی تا بفهمی یه وارث چطور باید رفتار کنه...
- ۸.۷k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط