{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل یازدهم وقتی عشق و درد همزمان میسوزند

فصل یازدهم: وقتی عشق و درد همزمان می‌سوزند
یک هفته بعد از پیشنهاد ازدواج، شهر هنوز در آرامش نسبی بود، اما جونگ ووک حس می‌کرد چیزی درست نیست.
نه سایه‌ی دشمن قدیمی… بلکه تهدیدی جدید، نزدیک‌تر از همیشه.
ات کنار پنجره ایستاده بود، نگاهش روی خیابان بود.
«چی شده؟» پرسید، وقتی دید جونگ ووک از اتاق کارش با اخم بیرون میاد.
«پیام جدید.»
جواب کوتاه بود، اما از لحنش مشخص بود که موضوع جدی است.
«می‌خوان ما رو ببینن… یا حداقل فکر می‌کنن می‌تونن نزدیک بشن.»
ات لبخند نازکی زد، اما چشماش پر از دلهره بود.
«پس آماده‌ایم.»
جونگ ووک دستش رو گرفت.
«با هم. هیچ وقت تنها.»
ساعت بعد، در پارکینگ زیرزمینی، صحنه‌ای متفاوت از درگیری‌های قبلی منتظرشون بود.
دو نفر از سایه‌ها بیرون اومدن. کت‌پوش. ماسک. مجهز.
اما این بار تنها حمله فیزیکی نبود. بازی ذهنی هم بود.
«ما یه تست می‌خوایم.» یکی گفت.
«نه فقط قدرت. ببینیم چقدر به هم اعتماد دارین.»
جونگ ووک و ات کنار هم ایستادن. دست‌هاشون محکم در هم قفل شد.
اولین حرکت:
مهاجم سمت ات رفت. جونگ ووک جاخالی داد، اما دست ات با مهارت خودش ضربه‌ای به شانه‌ی مهاجم زد—کافی بود تعادلش به هم بریزه.
بعد جونگ ووک با مشت، مهاجم دوم رو روی زمین انداخت.
ات با لگد دومین نفر رو از سر راه برداشت.
درگیری، مثل یک رقص، پیش می‌رفت. هر ضربه هماهنگ بود—هر حرکت نشون می‌داد اعتماد بین این دو، بیشتر از هر سلاحیه.
وقتی حمله تمام شد، مهاجمان فرار کردن.
اما پیام واضح بود: کسی هنوز دنبالشون بود.
جونگ ووک نفس عمیقی کشید، سرش رو به سمت ات چرخوند.
«حالت خوبه؟»
ات خندید، لبخندش پر از غرور و عشق بود.
«نه فقط خوبم، آماده‌ام.»
جونگ ووک نزدیکش شد. دستش رو روی گونه‌اش گذاشت.
«تو همیشه آماده‌ای… حتی وقتی من نیستم.»
ات لبخند زد.
«ولی تو همیشه هستی.»
یک لحظه سکوت. قلب‌هاشون با هم می‌تپید.
نه از ترس، بلکه از احساسی که همزمان محافظت و اشتیاق بود.
جونگ ووک با ملایمت اما قاطع گفت:
«هرکی دوباره حتی فکر کنه بهت نزدیک شه… یه بار تجربه کرد که چطور با هم می‌جنگیم.»
ات خندید و خودش رو بهش چسبوند.
«پس بیا… با هم تا آخرش.»
و در تاریکی پارکینگ، با آدرنالین هنوز در رگ‌ها، اون دو نفر فهمیدن:
دشمن‌ها هنوز هستن، خطر واقعی هنوز در کمین.
اما چیزی که ارزش داشت—عشق، اعتماد و قدرت کنار هم—قوی‌تر از هر تهدیدی بود.
ادامه دارد… ❤️🔥
دیدگاه ها (۰)

فصل دوازدهم: وقتی تهدید به خانه می‌آیدصبح زود بود. نور خورشی...

فصل سیزدهم: خط قرمزچند هفته بعد از درگیری پارکینگ، تهدیدها و...

فصل دهم: پیشنهادی که با خون امضا نمی‌شودبعد از ماجرای ساختما...

فصل نهم: وقتی اسم تو نقطه‌ضعفهچند روز از درگیری خیابانی گذشت...

part42 عشق پنهان《ویو ات》رفتم دستشویی به صورتم آب زدم ات: وای...

part 12عشق پنهان 《ویو جونگ کوک》 از اتاقم اومدم بیرون از پله ...

part30 عشق پنهان《ویو ات》از کنار جونگ کوک رفتم و نشستم روی صن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط