عشق در تاریکی
عشق در تاریکی
پس از یک مبارزهی بیرحمانه، سرانجام یونا و جونکوک توانستند برادر یونا را آزاد کنند. او در گوشهای تاریک و دلهرهآور نشسته بود، چشمانش از وحشت میدرخشید. اما همین که نگاهش به یونا و جونکوک افتاد، انگار دنیا برای لحظهای ایستاد. چشمانش پر از شگفتی و شادی شد.
یونا بیدرنگ به سوی او دوید، نفسزنان در آغوشش کشید و با صدایی لرزان زمزمه کرد:
"تموم شد... دیگه هیچچیزی نمیتونه تو رو از من بگیره."
جونکوک کمی عقبتر ایستاد و با چشمانی پر از گرما و اعتماد به نفس، به یونا و برادرش خیره شد. باد سردی میان خرابههای اطراف پیچید، اما وجود یونا در نزدیکیاش، گرمایی بود که هیچ طوفانی نمیتوانست خاموشش کند.
"باید زودتر از اینجا بریم." صدای جونکوک، آرام اما قاطع بود.
برادر یونا هنوز کمی ترسیده بود. "اما... اونا هنوز دنبال ما هستن، درسته؟"
یونا چانهی برادرش را بلند کرد و لبخندی زد. "تا وقتی کنار هم باشیم، هیچکس نمیتونه به ما آسیبی برسونه."
جونکوک لبخند کوچکی زد، اما نگاهش همچنان جدی بود. درست همان لحظه، نوری در دوردست سوسو زد. یونا ایستاد و به آن خیره شد. قلبش برای لحظهای محکمتر تپید. چیزی در ذهنش جرقه زد... انگار این نور را قبلاً دیده بود.
"این نور... جونکوک، انگار قبلاً هم دیده بودمش."
جونکوک قدمی جلوتر آمد، نگاهش را به نور دوخت و آرام زمزمه کرد:
"شاید این همون نشونهایه که مدتها منتظرش بودیم."
باد سردی وزید، موهای یونا را به بازی گرفت. لحظهای بعد، صدایی ضعیف در فضا پیچید. صدایی که انگار از اعماق خاطراتش بیرون آمده بود.
"به دنبال نور برو... آنجا حقیقت را خواهی یافت."
چشمان یونا گشاد شد. این صدا… سالها پیش، در کودکی، مادرش همیشه به او میگفت:
"روزی که تاریکی تو را فرا بگیرد، نوری درخشان راه را نشانت میدهد."
جونکوک نگاه عمیقی به او انداخت، انگار که احساساتش را بدون نیاز به کلمات درک میکرد. دستش را پیش برد و انگشتان یونا را در میان دستانش گرفت. گرمای دستش، تپش قلب یونا را بیشتر کرد.
"نمیذارم تنها بری." صدای جونکوک آرام اما پر از احساس بود. "اگه میخوای دنبال نور بریم، من کنارت هستم."
یونا به چشمان او نگاه کرد، چشمانی که همیشه برایش امنیت و آرامش را تداعی میکردند. او نمیدانست پشت آن نور چه چیزی انتظارشان را میکشد، اما یک چیز را خوب میدانست—تا وقتی جونکوک کنارش بود، هیچ چیزی برایش ترسناک نبود.
برادرش با تردید گفت: "اگه این نور قراره حقیقت رو نشون بده... پس باید بریم."
جونکوک انگشتان یونا را محکمتر فشرد و لبخندی زد. "پس معطل نکنیم."
ادامه دارد
صوری چند وقت نبودم
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
'
'
'
'
#Kim_Namjoon #kpop #اسمات#رمان#جانکوک
پس از یک مبارزهی بیرحمانه، سرانجام یونا و جونکوک توانستند برادر یونا را آزاد کنند. او در گوشهای تاریک و دلهرهآور نشسته بود، چشمانش از وحشت میدرخشید. اما همین که نگاهش به یونا و جونکوک افتاد، انگار دنیا برای لحظهای ایستاد. چشمانش پر از شگفتی و شادی شد.
یونا بیدرنگ به سوی او دوید، نفسزنان در آغوشش کشید و با صدایی لرزان زمزمه کرد:
"تموم شد... دیگه هیچچیزی نمیتونه تو رو از من بگیره."
جونکوک کمی عقبتر ایستاد و با چشمانی پر از گرما و اعتماد به نفس، به یونا و برادرش خیره شد. باد سردی میان خرابههای اطراف پیچید، اما وجود یونا در نزدیکیاش، گرمایی بود که هیچ طوفانی نمیتوانست خاموشش کند.
"باید زودتر از اینجا بریم." صدای جونکوک، آرام اما قاطع بود.
برادر یونا هنوز کمی ترسیده بود. "اما... اونا هنوز دنبال ما هستن، درسته؟"
یونا چانهی برادرش را بلند کرد و لبخندی زد. "تا وقتی کنار هم باشیم، هیچکس نمیتونه به ما آسیبی برسونه."
جونکوک لبخند کوچکی زد، اما نگاهش همچنان جدی بود. درست همان لحظه، نوری در دوردست سوسو زد. یونا ایستاد و به آن خیره شد. قلبش برای لحظهای محکمتر تپید. چیزی در ذهنش جرقه زد... انگار این نور را قبلاً دیده بود.
"این نور... جونکوک، انگار قبلاً هم دیده بودمش."
جونکوک قدمی جلوتر آمد، نگاهش را به نور دوخت و آرام زمزمه کرد:
"شاید این همون نشونهایه که مدتها منتظرش بودیم."
باد سردی وزید، موهای یونا را به بازی گرفت. لحظهای بعد، صدایی ضعیف در فضا پیچید. صدایی که انگار از اعماق خاطراتش بیرون آمده بود.
"به دنبال نور برو... آنجا حقیقت را خواهی یافت."
چشمان یونا گشاد شد. این صدا… سالها پیش، در کودکی، مادرش همیشه به او میگفت:
"روزی که تاریکی تو را فرا بگیرد، نوری درخشان راه را نشانت میدهد."
جونکوک نگاه عمیقی به او انداخت، انگار که احساساتش را بدون نیاز به کلمات درک میکرد. دستش را پیش برد و انگشتان یونا را در میان دستانش گرفت. گرمای دستش، تپش قلب یونا را بیشتر کرد.
"نمیذارم تنها بری." صدای جونکوک آرام اما پر از احساس بود. "اگه میخوای دنبال نور بریم، من کنارت هستم."
یونا به چشمان او نگاه کرد، چشمانی که همیشه برایش امنیت و آرامش را تداعی میکردند. او نمیدانست پشت آن نور چه چیزی انتظارشان را میکشد، اما یک چیز را خوب میدانست—تا وقتی جونکوک کنارش بود، هیچ چیزی برایش ترسناک نبود.
برادرش با تردید گفت: "اگه این نور قراره حقیقت رو نشون بده... پس باید بریم."
جونکوک انگشتان یونا را محکمتر فشرد و لبخندی زد. "پس معطل نکنیم."
ادامه دارد
صوری چند وقت نبودم
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
'
'
'
'
#Kim_Namjoon #kpop #اسمات#رمان#جانکوک
- ۴.۳k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط