چند شاتی از جونگکوک
چند شاتی از جونگکوک..
.part ¹.
بالرینی در شب..
شب، آرام و کشدار روی شهر افتاده بود.
چراغهای زرد خیابان مثل ستارههایی خسته، یکیدرمیون چشمک میزدند و باد خنکی لابهلای درختان قدیمی آن منطقه میپیچید. جایی دور از شلوغی، دور از نگاه آدمها… یک فضای نیمهمتروکه، یک محوطهی سنگفرششده که انگار فقط برای شب ساخته شده بود.
و درست همانجا، رونیکا میرقصید.
کفش بالهاش نرم روی زمین میلغزید، دستانش با هوا حرف میزدند و بدنش، انگار موسیقی نادیدهای را دنبال میکرد. هیچ صدایی نبود، نه آهنگی، نه تشویقی… فقط سکوت شب و نفسهای آرام دختری که رؤیایش را زندگی میکرد. حرکاتش زیبا و سنجیده بود.
رونیکا میدانست اگر خانوادهاش بفهمند، اگر پدرش حتی یک بار او را اینطور ببیند، همهچیز تمام میشود.
برای آنها، باله فقط یک «هوس بیفایده» بود.
برای او؟
تمام زندگی.
هر شب، وقتی خانه در سکوت فرو میرفت، او از اتاقش بیرون میآمد، بیصدا، بیردپا… و اینجا، زیر نور کمجان چراغها، خودش میشد.
همان شب، کسی دیگر هم از آن مسیر میگذشت.
جونگکوک...قدم هایش آرام بود، حواسش درگیر افکار خودش، تا اینکه… گوشهی چشمش حرکتی دید.
ایستاد.
نگاهش ناخودآگاه به سمت نور کشیده شد و همانجا، نفسش بند آمد.
دختری که در سکوت میرقصید…
موهاش در تاریکی میرقصید، با هر پرش و چرخش انگار یه یادگاری با خودش روی زمین سرد میگذاشت.
جونگکوک هیچ صدایی از خودش درنیاورد.
حتی نفسش را کنترل کرد.
نخواست لحظه را بشکند.
چشمانش برق زد؛ زیر لب تنها زمزمه کرد: چقدر عجیب!
رونیکا آخرین حرکتش را با چرخشی آرام تمام کرد، سرش را پایین انداخت و چند ثانیه همانطور ماند.
جونگکوک، درست قبل از اینکه دیده شود، یک قدم عقب رفت…
و بیصدا، آنجا را ترک کرد.
اما آن شب، تصویر آن رقص، از ذهنش بیرون نرفت.
ادامه دارد...
.part ¹.
بالرینی در شب..
شب، آرام و کشدار روی شهر افتاده بود.
چراغهای زرد خیابان مثل ستارههایی خسته، یکیدرمیون چشمک میزدند و باد خنکی لابهلای درختان قدیمی آن منطقه میپیچید. جایی دور از شلوغی، دور از نگاه آدمها… یک فضای نیمهمتروکه، یک محوطهی سنگفرششده که انگار فقط برای شب ساخته شده بود.
و درست همانجا، رونیکا میرقصید.
کفش بالهاش نرم روی زمین میلغزید، دستانش با هوا حرف میزدند و بدنش، انگار موسیقی نادیدهای را دنبال میکرد. هیچ صدایی نبود، نه آهنگی، نه تشویقی… فقط سکوت شب و نفسهای آرام دختری که رؤیایش را زندگی میکرد. حرکاتش زیبا و سنجیده بود.
رونیکا میدانست اگر خانوادهاش بفهمند، اگر پدرش حتی یک بار او را اینطور ببیند، همهچیز تمام میشود.
برای آنها، باله فقط یک «هوس بیفایده» بود.
برای او؟
تمام زندگی.
هر شب، وقتی خانه در سکوت فرو میرفت، او از اتاقش بیرون میآمد، بیصدا، بیردپا… و اینجا، زیر نور کمجان چراغها، خودش میشد.
همان شب، کسی دیگر هم از آن مسیر میگذشت.
جونگکوک...قدم هایش آرام بود، حواسش درگیر افکار خودش، تا اینکه… گوشهی چشمش حرکتی دید.
ایستاد.
نگاهش ناخودآگاه به سمت نور کشیده شد و همانجا، نفسش بند آمد.
دختری که در سکوت میرقصید…
موهاش در تاریکی میرقصید، با هر پرش و چرخش انگار یه یادگاری با خودش روی زمین سرد میگذاشت.
جونگکوک هیچ صدایی از خودش درنیاورد.
حتی نفسش را کنترل کرد.
نخواست لحظه را بشکند.
چشمانش برق زد؛ زیر لب تنها زمزمه کرد: چقدر عجیب!
رونیکا آخرین حرکتش را با چرخشی آرام تمام کرد، سرش را پایین انداخت و چند ثانیه همانطور ماند.
جونگکوک، درست قبل از اینکه دیده شود، یک قدم عقب رفت…
و بیصدا، آنجا را ترک کرد.
اما آن شب، تصویر آن رقص، از ذهنش بیرون نرفت.
ادامه دارد...
- ۱۰۱
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط