پارت

#پارت22
کنار شاهرخ نشست و به روزبه که سمت دیگر شاهرخ بود گفت :
_روزبه خان من قبلا با شما عکس گرفتم! یادتون نمیاد ؟؟
دقیق نگاهش کرد ولی چیزی یادش نیامد ، با افراد زیادی در طول روز عکس می گرفت و قطعا نمیتوانست همه را به خاطر بسپرد .
_نه متاسفانه ، یادم نمیاد !
مهری هم انتظار شنیدن جوابی جزء این نداشت ، فقط میخواست به نحوی سرصحبت را دوباره باز کند .
آمد سوال دیگری بپرسد که ، مهرزاد خودش را وسط انداخت و گفت :
_روزبه جان دخترو چه به فوتبال؟
و روبه مهرنوش گفت :
_من جا دایی شهریار بودم نمیزاشتم یه دیقه هم دور و بر فوتبال باشی !
میدانست که گفتن این حرفها آن هم وسط جمع مهری را تا مرز دیوانگی می کشاند ....
و از ایکنه اورا حرصی کند احساس قدرت می کرد.
صورتش سرخ و اخم هایش در هم شد .
دهان باز کرد که جوابش را بدهد ...
_هرآدمی به یه چیزی علاقه داره واین موضوع کاملا شخصیه ...
اما اگه نظر من رو میخوای باید بگم که ...
کمی مکث کرد.
نگاهش را مستقیم در چشمان مهرزاد نگه داشت و ادامه داد:
_عشق به فوتبال دختر و پسر نمیشناسه...
ولبخندی زد .
مهری دلش لرزید ،
فکرش را هم نمیکرد که روزبه طرف داری اش را کند .
آب دهانش را قورت داد و گفت :
روزبه خان راست میگن .
بعدشم تو هر وقت دختر دار شدی ! جلو دخترت رو بگیر ! لازم نکرده واسه بابای من راهکار بدی .
اخم های مهرزاد به شدت در هم رفته بود .
ماهان_داداش خوردیش ؟؟؟حالا هسته شو تف کن
گفت و بلند بلند به ضایع شدن پسر عمه اش خندید.
از خنده ی ماهان ، روزبه هم به خنده افتاد . ولی خنده اش را کنترل کرد .
شاهرخ_نتیجه ی اخلاقی: 1.هیچ وقت جلوی یه فوتبالیست از فوتبال بد نگو 2. هیچ وقت پا روی دُم دختر جماعت نزار ...
ماهان اینبار بلند تر خندید و گفت :
_آدم با چنگال آب بخوره ولی اینطوری ضایع نشه
مهرزاد عصبی رویش را برگرداند و دردلش گفت :
"بلاخره یه روز بهت نشون میدم دنیا دست کیه مهرنوش خانوم "
...
مهمانی پیدا شدن رفیق آقا بزرگ هم با تمام خستگی ها ، خوبی ها و بدی هایش در حال اتمام بود .
همه ایستاده و درحال خداحافظی و تشکر و تعارفات مرسوم بودنند.
برای بدرقه کردن مهمان ها تا توی حیاط آمدند .
مهری تقریبا با همه خداحافظی کرده بود...
لحظه ی آخر وقتی که روزبه در حال بیرون رفتن از در حیاط بود به مهری نگاهی انداخت.
او خیلی راحت می توانست آرزویش را برآورده کند .
دلش نیامد که خوشحالش نکند
... پس خیلی بی مقدمه گفت :
+هروقت دوست داشتی میتونی بیای سر تمرین !
ناخودآگاه کلماتش را صمیمی ادا کرده بود ،
این را هم شاهرخ و هم مهسامتوجه شدند.
مهری ذوق کرد ، از شدت ذوق ضربه ای به بازوی مهسا که کنارش بود زد و گفت :
وااااایییی ، مرسی روزبه خان!!!
یه دنیا ممنون .
حتما میام .
الناز با اخم ، ایش غلیضی گفت .
متفر بود اگر در جمعی که حضور داشت دختری به غیر خودش مورد توجه قرار بگیرد ،
مخصوصا مهرنوش
واز شانس بدش ، از سر شب می دید که چه طور ،توجه روزبه به مهرنوش جلب شده است .
شهریار از لطف روزبه تشکر کرد و گفت :
شما مهرنوشو دعوت هم نمی کردی ، می اومد ، حالا که دعوت کردی ، محاله بتونی از دستش خلاص شی .
روزبه در جواب شهریار فقط خندید.
....
درحیاط را بست .
از شدت ذوق زدگی دست می زد وبالا پایین می پرید .
_آخ جووووون ، حالا میتونم با خیال راحت ببینمشون ...
و با خودش گفت :
"عاطفه از این خبر ذوق مرگ میشه"

...
دیدگاه ها (۱)

#پارت23از آسانسور بیرون آمد .دست در جیب شلوارش کرد که کلید ه...

#پارت24"عاطفه""خداروشکر که مهری بود!"در همین مدت زمانِ کمی ک...

#پارت21 چشم چرخاند و دور تا دورش را نگاه کرد .در برخورد اول ...

#پارت20مهری کلافه شده بود .تعدادشان تقریبا زیاد بود .آقا محم...

مین جی تند خم شد نگاهش کرد ، اخم هایش بیشتر تو هم رفت و این ...

مین جی همراه میون‌شی به شدت بلند خندیدن نه از ته قلبش نه از ...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۷۶از ماشین پیاده شد در در کنارش تهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط